سقوط از باغ عدن

معرفی کتاب سقوط نوشته آلبر کامو

آوا بناساز

دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵

(4 نفر) 5.0

کتاب سقوط آخرین رمانی است که آلبر کامو پیش از مرگ ناهنگام خود، در سال ۱۹۵۶ منتشر کرد. اثری که با وجود حجم اندکش درون‌مایه‌ای بسیار عمیق‌ و پیچیده‌ دارد. او در این رمان، سقوط مردی به نام ژان باتیست کلمانس را از زبان خودش به تصویر می‌کشد. تصویری که یادآور سقوط آدم از باغ عدن است؛ گذر از معصومیتی خالصانه به عصیانی گناه‌‌آلود. سقوطی از اوج شایستگی و احتشام به انتهای تباهی و نابودی.

سقوط

نویسنده:
آلبر کامو
ناشر:
نیلوفر
مترجم:
شورانگیز فرخ
قیمت:
ناموجود
متاسفانه این کتاب موجود نیست
سقوط

او با انتشار سقوط به سکوت شش‌ساله‌‌ی خود در دنیای ادبیات پایان داد. سکوتی که تماماً با طبیعت سرکش و مبارزش در تضاد بود؛‌ اما پایبند ماندن به افکار و باورهایش در سال‌های آشفته‌ی پس از جنگ جهانی دوم، او را که در دوران اوج شهرت ادبی خود به سر می‌برد، به سمت این سکوت سوق داد.

کامو به آزادی اعتقادی راسخ داشت؛ به انسان و زندگی‌اش که در آن مرگ بود و مرگ، زندگی را سراسر تهی می‌کرد از هر چیز جز نفْسِ بودن. و این "بودن" تنها حقیقت انسانی در جهان آکنده از شک و تردیدهاست که باید برای حفظ آن و آزاد کردنش از بند استبداد جنگید. همین عقیده بود که او را به طغیان وا می‌داشت. طغیان در برابر هیتلر، فرانکو، استالین و هر دیکتاتور دیگری که در عصر مرگ خدا[1] خود را جانشین او پنداشته و بهشت موعودش را به میدان‌های جنگ، دادگاهای فرمایشی و اردوگاه‌های کار اجباری تبدیل می‌کرد.

اما طغیانی که کامو در ذهن داشت، با اعتدال و اخلاقیات همراه بود. او نمی‌توانست به‌راحتیِ دیگر نویسندگان هم‌عصر خود مانند ژان پل سارتر از انقلاب الجزایر _که در همان سال‌ها شعله‌ور شد بود و آتشش به پاریس نیز رسیده بود_ دفاع کند و در برابر فرانسه قرار بگیرد؛ زیرا به‌عنوان یک الجزایریِ فرانسوی‌تبار که پدرش را حین دفاع از فرانسه در جنگ جهانی اول از دست داده بود و شخصاً شورش‌های خشونت‌بار را محکوم می‌کرد، نظر به سوی مصالحه و آتش‌بس داشت. بسیاری از متفکران وقت از جمله سارتر این دیدگاه را کهنه خواندند و اختلاف نظری شکل گرفت که نتیجه‌اش سکوت چندساله‌ی کامو بود.

این سکوت سرانجام با انتشار کتاب سقوط شکست. کتاب در کنار بیگانه و طاعون به‌عنوان شاهکار دیگری از کامو شناخته شد و ستایش افراد بسیاری چون سارتر را نیز برانگیخت. سارتر این اثر را یکی از درخشان‌ترین و هم‌زمان درک‌نشده‌ترین آثار کامو خواند. اثری که برگرفته از همین اختلاف‌ها بود، از تضادها و تناقض‌هایی که در نگرش‌های گوناگون نسبت به زندگی وجود داشت و گاه انسان را به سوی پوچی می‌کشاند.

بهشت دروغین

«سقوط... در اصل داستانی کوتاه بود که قصد داشتم یکی از داستان‌های کتابم به نام غربت و قرب باشد. اما قلم اختیارم را گرفت و داستان تصویری شد از چهره‌ی یکی از پیمبرک‌های زمینی که امروزه مثالشان زیاد است. اینان بشارتی ندارند و بهترین کارشان این است که با متهم کردن خود دیگران را متهم کنند.»[2]

ژان باتیست کلمانس وکیلی موفق در پاریس بود. از آن دسته وکلایی که فروتنانه به دفاع از فقیران و محرومانی می‌پردازند که توانایی دفاع از حق خود در برابر قانون را ندارند. این حسن نیت اما تنها محدود به شغل و حرفه‌اش نمی‌شد. او در زندگی روزمره نیز از هیچ کمکی به مردم نیازمند فروگذار نمی‎کرد. جای خود را در اتوبوس‌ به دیگران تعارف می‌کرد، برای کمک به نابینایان هنگام رد شدن از خیابان پیش‌قدم می‌شد و به کلی انسانی می‌نمود که گویی تمام زندگی‌اش وقف یاری رساندن به دیگران شده است و در قلبش جز نیتی پاک هیچ چیز وجود ندارد.

اما واقعیت چه بود؟ آیا قصد و اندیشه‌ی حقیقی او کمکی خالصانه به افراد ناتوان بود یا کسب احترام برای خودش؟ مردی شریف جلوه کردن و محبوب شدن، کامل‌تر و بالاتر از تمام عالم قرار گرفتن؛ آن‌قدر بالا که از تمام قضاوت‌ها در امان بماند و با رضایت خاطری بی‌‌نهایت خود را مافوق بشر حس کند. در مقام یک وکیل می‌توانست به‌خوبی بر این تمنا دست یابد. نه قاضی بود و نه مجرم؛ پس نه قضاوت می‌کرد و نه قضاوت می‌شد. همچنین با اعمالی ساده و بی‌خطر در زندگی میل به سخاوتمندی و نجابتش را فرومی‌نشاند.

او عمیقاً به این باور رسیده بود که ذاتاً و حقیقتاً همان موجودی است که به آن تظاهر می‌کند: انسانی کامل بر قله‌های محبوبیت؛ تا شبی که با واقعیت رو‌به‌رو می‌شود. ذات حقیقی‌اش از پس آن همه‌ ریا و تظاهر‌ بیرون می‌زند و آشکارا در برابرش قرار می‌گیرد. شبی که در راه بازگشت به خانه از خیابانی خلوت و ساکت عبور می‌کرد، به زنی سیاه‌پوش برمی‌خورد که خیره به رودخانه‌ی زیرپایش از لبه‌ی پل خم شده است. حدس واقعیت دشوار نیست، یک خودکشی در حال وقوع است؛ اما او می‌گذرد. حتی زمانی که صدای برخورد جسم زن به آب را می‌شنود نیز لحظه‌ای سر بر نمی‌گرداند. ژان باتیستِ شریف و مهربان کاملاً از رخداد پیش‌آمده آگاه است. می‌تواند برگردد و برای نجات آن زن تلاش کند؛ اما خستگی،‌ خلوتی خیابان، نبود تماشاگر و ذات خودخواهش امنیت را ترجیح می‌دهد و بر فداکاری دروغینش غالب می‌شود.

از خواندن روزنامه‌های صبح و بعد و بعد‌تر اجتناب می‌کند تا مبادا چشمش به آن خبر ناگوار بیفتند و با حقیقت وجودش مواجه شود؛ اما دیگر نمی‌توان واقعیت را مخفی کرد. از آن روز به بعد آب دیگر تنها حامل نعش‌هایی سقوط‌کرده‌‌ است که صدای خنده‌‌شان به گوش ژان باتیست می‌رسد و قلب او را به تپش می‌اندازند. خنده‌ای ساده و صمیمی که از وجود خود او برخاسته و به تمسخر ظاهر دروغینی می‌نشیند که برای خود ساخته است.

ژان باتیست نیز آن ‌شب همراه آن زن از قله‌های مرتفع محبوبیتش سقوط می‌کند؛ سقوطی به قعر سیاهی و پوچیِ درون. حال که واقعیت خود را دیده و شناخته است، دیگر نمی‌تواند در پاریس _آن بهشتِ ساختگی_ بماند. فرانسه را ترک و خود را به آمستردام تبعید می‌کند. شهری مه‌آلود و سرد با ارتفاعی زیر سطح دریا. جایی که بیشتر اوقاتش را در نوشگاهی پست، تاریک و ترسناک به نام مکزیکوسیتی در کنار ارواح سرگردان می‌گذراند، در نقش مجرم فرومی‌رود و داستان زندگی گناه‌آلودش را برای هر غریبه‌ی ازراه‌رسیده‌ای بازگو می‌کند و بعد قاضی می‌شود و در انتظار شنیدن گناهان او می‌ماند.

«آن‌ها از هر گوشه از اروپا می‌آیند و بر گرد دریای داخلی، بر شنزار رنگ‌باخته‌ی ساحل توقف می‌کنند. به صدای سوت کشتی‌ها گوش می‌دهند بیهوده در میان مه شبح کشتی‌ها را جستجو می‌کنند، بعد بار دیگر از ترعه می‌گذرند و در زیر باران باز می‌گردند. سرمازده به مکزیکوسیتی می‌آیند... آنجا من در انتظارشان هستم.»[3]

از بیگانه تا سقوط

آلبر کامو در هر یک آثار خود جنبه‌ای متفاوت از پوچ‌گرایی را به تصویر می‌کشد. او در کتاب بیگانه از مورسو می‌نویسد، مردی که باور دارد زندگی پوچ و عاری از هرگونه معنی‌ست. کسی که این پوچی را تماماً پذیرفته و هرگز تلاشی برای یافتن معنا نمی‎کند. با زندگی و اطرافیانش بیگانه است، چراکه نسبت به اخلاقیات، روابط‌ و دیگران بی‌تفاوت است و هیچ یک برایش ارزشی ندارند. تنها ارزش راستین برای او "حقیقت" است؛ حقیقتی که در راه آن حتی مرگ را نیز پذیرا می‌شود و این حقیقت چیزی به جز پوچی نیست.

«مورسو نمی‌خواهد دروغ بگوید. دروغ گفتن تنها آن نیست که چیزی را که نیست بگوییم هست. دروغگویی به‌خصوص این است که چیزی را که هست زیاده وانمود کنیم و آنجا که به دل مربوط می‌شود، به بیش از آنچه احساس می‌کنیم تظاهر کنیم. و این کاری است که همه‌ی ما همه‌روزه می‌کنیم تا زندگی را ساده کنیم. مورسو، برعکس آنچه ظواهر می‌نماید، نمی‌خواهد زندگی را ساده کند. آن‌چنان که هست، همان‌گونه می‌نماید و همان‌گونه سخن می‌گوید. نمی‌خواهد بر احساساتش سرپوش بگذارد، و جامعه بی‌تأمل، احساس خطر می‌کند.»[4]

کامو شکست انسانیت را نه ناشی از دنیای عاری از ارزش‌ها، که حاصلِ فقدانِ اخلاقیاتی می‌داند که تنها راه نجات انسان و سازش با زندگی است

ژان باتیست نیز مانند مورسو یک پوچ‌گراست، با این تفاوت که می‌پندارد معنای زندگی را یافته است؛ اما از آنجا که زندگی ماهیتی پوچ دارد، این معنا نیز از ارزش تهی می‌شود. او زندگی را مانند یک بازی می‌داند که فقط بردن و باختن در آن تعیین‌کننده است و برنده شدن ممکن نیست مگر با موفقیت و محبوبیت؛ بنابراین چهره‌ای دروغین برای خود می‌سازد. ژان باتیست برخلاف مورسو که هیچ تمایلی به فضیلت نداشت و تنها حقیقت را می‌طلبید، می‌خواهد انسانی بافضیلت باشد؛ در نتیجه از خود واقعی‌اش فاصله می‌گیرد. وانمود می‌کند که انسانی نیک‌کردار و عادل است تا به موفقیت دست یابد؛ اما در رسیدن به این هدف شکست می‌خورد، زیرا از واقعیت خود امتناع می‌ورزد.

«آیا در واقع این همان بهشت نبود: مستقیما با زندگی درآمیختن؟ زندگی من همین بود. هرگز نیازی نداشتم که شیوه‌ی زیستن را بیاموزم. در این مورد همه‌چیز را می‌دانستم. مشکل زندگی بعضی از مردم در این است که چطور از دیگران کناره بگیرند و یا لااقل با آنان بسازند. در مورد من، این سازش انجام گرفته بود. من در صورت لزوم صمیمی و در موقع ضرورت ساکت بودم. می‌توانستم شوخ‌طبع یا به همان اندازه موقر باشم. مصاحبتم راحت و طبیعی بود. از این رو محبوبیت زیادی داشتم و موفقیت‌هایم در اجتماع حد و حصر نداشت.»[5]

مورسو و ژان باتیست هر دو معنای زندگی را انکار می‌کنند و آن را بی‌ارزش و پوچ می‌خوانند و هر دو گویی با دست کشیدن از جست‌وجوی این معنا، از اخلاقیات نیز دست می‌کشند. بنابراین دنیای عاری از معنا نیست که نتیجه‌ای جز شکست برای آن‌ها رقم نمی‌زند، بلکه دست کشیدن از اخلاقیات است که یکی را به سوی مرگ می‌کشاند و دیگری را مجبور به کناره‌گیری از جامعه و تبعید به کشوری می‌کند که جهنمی زمینی اوست.

آلبر کامو در هر دو اثر به انکار نهیلیسم می‌پردازد؛ پوچ‌گرایی‌ حاکم بر جامعه‌ی امروز که انسان را در دور‌ترین نقطه از انسانیت به انجام شرورانه‌ترین کارها وامی‌دارد. او شکست انسانیت را نه ناشی از دنیای عاری از ارزش‌ها، که حاصلِ فقدانِ اخلاقیاتی می‌داند که تنها راه نجات انسان و سازش با زندگی است؛ تنها داشته‌ای که انسان را حتی در پوچ‌ترین لحظات زیستن‌ از سقوط به انتهای تباهی باز می‌دارد.


منبع: کامو، آلبر. 1377، سقوط، ترجمه‌ی شورانگیز فرخ، تهران: نیلوفر


[1]- اشاره دارد به جمله‌ی مشهور «خدا مرده است» از فردریش نیچه

[2]- کامو، ۱۳۷۷: ۳۱ و ۳۲

[3]- همان، 25

[4]- کامو، ۱۳۸۵: ۳۳و ۳۴ (بر اساس نسخه‌ی الکترونیکی) 

[5]- کامو، ۱۳۷۷: ۵۷ 

دیدگاه ها

در حال حاضر دیدگاهی برای این مقاله ثبت نشده است.

مطالب پیشنهادی

پیشخان دی ماه 1404

پیشخان دی ماه 1404

کتاب های جدید دی 1404

بحران به‌مثابه‌ی جام حقیقت‌نما

بحران به‌مثابه‌ی جام حقیقت‌نما

معرفی کتاب طاعون نوشته آلبر کامو

من ماه را می‌خواهم

من ماه را می‌خواهم

مروری بر نمایشنامه‌ی کالیگولا نوشته‌ی آلبر کامو

کتاب های پیشنهادی

جدیدترین کتاب ها
جدیدترین مجلات
نویسندگان
مترجمان
جدیدترین کتاب ها
جدیدترین مجلات
جدیدترین نویسندگان
جدیدترین مترجمان
جدیدترین ناشران کتاب
جدیدترین ناشران مجله
جستجو بر اساس دسته بندی