کتاب غریبه ها و پسرک بومی
شهر کوچک ما
بامداد یک روز گرم تابستان آمدند و با تبر افتادند به جان نخلهای بلندپایه.
آفتاب که زد، از خانهها بیرون زدیم و در سایة چینههای گلی نشستیم و نگاهشان کردیم. هر بار که دار بلند درختی با برگهای سرنیزهای تو درهم و غبار گرفته، از بن جدا میشد و فضا را میشکافت و با خش خش بسیار نقش زمین میشد «هو» میکشیدیم و میدویدیم و تا غبار شاخهها و برگها بنشیند، خارکهای سبز نرسیده و لندوکهای لرزان گنجشکها را، که لانههاشان متلاشی میشد، چپو کرده بودیم و بعد، چندبار که این کار را کرده بودیم، سرکارگر، کلاه حصیری را از سر برداشته بود و دویده بود و با ترکه دنبالمان کرده بود و این بود که دیگر کنار بزرگها، در سایة چینهها نشسته بودیم و لندوکهای لرزان را تو مشتمان فشرده بودیم و با حسرت نگاهشان کرده بودیم که نخلستان پشت خانة ما از سایه تهی میشد و تنههای نخل روهم انبار میشد و غروب که شد از پشت دیوار گلی خانههای ما تا حد ماسههای تیره رنگ و مرطوب کنار رودخانه، میدانگاهی شده بود که جان میداد برای تاختوتاز و من دلم میخواست که بروم و اسب شیخ شعیب را، که از شب قبل به اخیه بسته بود، باز کنم و سوار شوم و تا لب رودخانه بتازم.
صفحه ۱۱۷
امتیاز دهید!
ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید