زبان نهفقط وسیلهای برای ارتباط که ابزاری برای اندیشیدن است. ما حتی در خواب هم میاندیشیم و بدون کلمات، اندیشهای نیز نخواهد بود. عمدهی این کلمات را از زبان مادریمان میآوریم، زبانی که در آن و با آن بزرگ شدهایم، گریستهایم، خندیدهایم و با هویتمان گره خورده است؛ گرهی محکم و استوار که به راحتی باز نمیشود و اگر بخواهیم پنهانش کنیم، پرقدرتتر از همیشه و در جایی که انتظارش را نداریم در قالب لهجه بروز و کیستی و جایگاهمان را یادآوری میکند. کتاب لهجه ها اهلی نمی شوند دومین کتاب از مجموعهی زندگی میان زبانهاست که در قالب ده جستار از نویسندگان عربآمریکایی به تجربهی آنها از زندگی میان دو زبان عربی و انگلیسی میپردازد. این کتاب را نشر اطراف با ترجمهی بتول فیروزان منتشر کرده است.
درباره کتاب لهجه ها اهلی نمی شوند
یکی از دغدغههای مهم هر مهاجر، تسلط بر زبان کشور مقصد است. زبانی که او را به جهان فکری ساکنان اصلی آن زبان نزدیک کند و مثل یک کلید قفل درهای پیشرو در فرهنگ و سرزمین جدید را باز کند. مهاجر پس از مدتی خود را تنیده در دنیای تازه و فرهنگ و هویت مردمانش میبیند و بسیاری از عادات و باورهای آنها را نیز در خود نهادینه کرده و به شکل و شیوهی زندگی جدید کاملاً خو گرفته است. اما گروه دیگری از مهاجران، مهاجرت را نه صرف جابهجایی مکانی که به معنای هجرت در زبانها و اندیشههای گوناگون و متعدد میبینند و میکوشند تعاملی هوشمندانه و پویا با زبان دوم بیابند و به دادوستد فرهنگی و گاه نارساییها و کجفهمیهای بینافرهنگی از نگاه ناظری هوشیار و نکتهسنج بنگرند. جستارهای کتاب لهجهها اهلی نمیشوند نیز حاصل نگاه این دسته از مهاجران است. نویسندگان، متفکران و کنشگران فرهنگی که اصالتاً عرباند و در کشوری انگلیسیزبان متولد شدهاند یا در بزرگسالی جلای وطن کردهاند و به هر حال در مرز بین زبان مادری و زبان دوم و در حال رفتوآمدهای مکرر در دو دنیای متفاوتاند دنیاهایی که گاه برخی نشانههای آن بر دیگری سایه میافکند و سنگینی میکند.
زبان مادری مثل خانهای است که قلق همه چیزش دست آدم است و به همین دلیل هنگام استفاده از این زبان و اندیشیدن با آن بیش از هر زمانی احساس امنیت و آرامش میکنیم. زبانی که با تار و پود وجودمان عجین شده و حتی اگر بخواهیم هم نمیتوانیم فراموشش کنیم یا نادیدهاش بنگاریم. بهقول یوکو آوادا در مقدمهی کتاب:
«در زبان مادری، واژهها به آدم میچسبند، طوری که بهندرت میتوان شور و شوق بازیگوشانهشان را درک کرد. در زبان مادری، افکار چنان به واژهها متصلند که نه فکر میتواند رها و آزاد پرواز کند و نه واژه. اما در زبانهای خارجی آدم چیزی شبیه منگنهکش در اختیار دارد: میتواند همهی چیزهایی را که بههم متصلاند و دودستی یکدیگر را چسبیدهاند، از هم جدا کند.»
اما خارج از این دنیای چسبان، زندگی طور دیگری در جریان است و الزاماً به کام مهاجر نیست. مهاجر بهخصوص آنکه در کشوری بهغیر از موطن خانوادگیاش زاده شده همیشه با هویتی دوگانه زندگی میکند. نه آنقدر با کشور زادگاهش پیوند دارد که عناصر فرهنگی آن را بهصورت کامل بپذیرد و نه آنقدر به ریشههای اجدادیاش نزدیک است که هویتش را با آن تعریف کند. زندگی در جهانی بینابینی او را گاه دچار تعارض میکند و اگر اهل فکر و اندیشه باشد به تأمل فرا میخواند. تأملی که او را به بازنگری و توجه به علت این دوگانگی دعوت میکند و در بعضی مواقع یادآور حقایقی تلخ دربارهی رنجی می شود که بر اجدادش رفته است. جورج ابراهیم، نویسنده و شاعر و کنشگر فلسطینیآمریکایی در بخشی از این کتاب از تجربهی حضور در جلسهی دفاع پایاننامهاش میگوید:
«فقدان خانه همیشه بر گردنت سنگینی میکند؛ تیری است که با هر کلمهات شلیک میشود. جلسهی دفاع که تمام میشود، استادی سفیدپوست از سر خیرخواهی تو را کنار میکشد و دربارهی اخلاق حرفهای برایت نطق میکند. میخواهی از تاریخت برایش بگویی، بگویی که همین دانشگاه از غزه آزمایشگاهی روباز ساخته و مردمانش را صرفاً به شکل عدد و هزینه میبیند، هزینهای اجتنابناپذیر.»
فارغ از بعضی یادآوریهای تاریخی، حضور و زندگی در زبان دوم گاه فرصت حضور و عرضاندام به زبان مادری را نمیدهد و برای پذیرش در فرهنگ جدید ثابت کردن اینکه تو هم از «آن»هایی و در دستهی «دیگری»ها قرار نمیگیری به سلطهی ناگزیر زبان دوم تن میدهی و جریان فکر و اندیشهات را با آن همراستا میکنی. ربیع علمالدین، نویسنده و نقاش لبنانیآمریکایی که کودکی و نوجوانیاش را در کویت و لبنان گذرانده در بخشی از جستارش مینویسد:
«اساساً چی کسی اجازه دارد قصه بگوید؟ بگذارید پاسخی کوتاه بدهم: اغلب ـ و البته استثناهای این قاعده هم مربوط به سالهای اخیرند ـ نویسندگانی اجازه دارند حرف بزنند که با فرهنگ غالب همراهند و آن را در آینهای خوشآبورنگ منعکس میکنند.»
علمالدین در ادامه اشاره میکند که نویسندگان همسو با فرهنگ غالب که زبان هم بخشی از آن است، مروج اوهام تسلیبخشی میشوند که خواهندگان بیشتری دارد و در نتیجه صداهای متفاوت بهخصوص اگر متعلق به زبان دیگری باشند، آنطور که باید شنیده نمیشوند و نهایتاً باید به بخشی از زبان جدید تبدیل شوند و ابزاری نو برای بیان افکارشان بیابند. ابزاری که بهرهگیری از آن مولد چالشهای بیشتری پیرامون کارکرد زبان و تعامل آن با عوامل فرهنگی، سیاسی و اجتماعی است.
جالب است که چنین چالشی نه لزوماً در مهاجرت مکانی و رفتن به سرزمین دیگر که گاه در خانه، وطن و خاک مادری بروز مییابد بهویژه در کشورهایی که سالهای تحت سلطهی دول استعمارگر بودهاند و زبان استعمارگران را امروزه در مکالمات و ارتباطات رسمی و اداری و آکادمیک به کار میبرند. لیلی العلمی، رماننویس و جستارنویس مغربیآمریکایی از زمانی مینویسد که در دوران دبیرستان وارد مدرسهای عربزبان شده است و نگاهی نو به ظرفیتهای زبان مادریاش که قبلاً به آنها توجهی نداشته پیدا کرده است:
«در مدرسهی جدید، در همهی درسهایی که به زبان فرانسوی تدریس میشدند (ریاضی،فیزیک، زیستشناسی) عالی بودم. اما درسهایی که به زبان عربی (تاریخ، جغرافیا، اجتماعی) تدریس میشدند برایم سخت بودند. تغییر مدرسه باعث شد بالأخره زبان عربی را درست و حسابی یاد بگیرم.»
او در ادامه از اثر پرنفوذ زبان فرانسوی بر فرهنگ مردم مغرب میگوید. از بار سنگینی که با نوشتن به این زبان بر شانههایش حس میکرده و جایی به این نتیجه رسیده که اگر نمیتواند به زبان عربی بنویسد بهتر است اصلاً ننویسد.اما بعدها و پس از مهاجرت به آمریکا، تصمیم میگیرد ضعفش در زبان عربی را با نوشتن به زبان انگلیسی جبران کند و قصههای سرزمین و مردمانش را با دیدی تازه به نگارش دربیاورد و همین امر او را مبدل به شهروندی جهانوطنی با تجربهای سیال از زندگی در میان زبانها و فرهنگها و چشماندازهای سیاسی و اجتماعی متفاوت کرده است.
فارغ از نوشتار و تلاش نویسندگان این اثر برای ارائهی آثار فکری مکتوب، گفتار روزمره هم از نظر دور نمانده و با نگاهی موشکافانه مورد بررسی قرار گرفته است. گفتاری که گاه عرصهی رقابت و کشاکش میان زبان مادری و زبان دوم میشود و حضور پررنگ و اثرگذار زبان اول را با «لهجه» به رخ میکشد. ایمان مرسال، جستارنویس و منتقد مصریآمریکایی در اینباره مینویسد:
«انرژی لهجه آهنگی متفاوت دارد؛ آهنگی متناسب با زبان مادری. وقتی صدا لهجه را با خود به زبانی بیگانه میآورد، حاصلش چیزی نیست مگر تلاشی توهمآمیز برای سخن گفتن همزمان به دو زبان، یکی پیدا و دیگری پنهان. یکی در حرکت و دیگری در حاشیه، خشمگین و برآشفته از ناشنیده ماندن و رها شدن. بنابراین لهجه لزوماً نقص گفتار نیست. تقلای زبان مادری است در برابر مرگ و فنا.»
بهعبارتی سعی بیشتر برای تسلط به زبان خارجی و ادای دقیق کلمات با تلفظی سلیس و صریح و روان مطابق با گویشوران اصلی آن زبان، همیشه ثمربخش نیست و جایی و زمانی مثل مواقع خشم، لهجه بیرون میزند و قدرت و نفوذش را بهتمامی عیان میکند. لهجهای رامنشدنی و سرکش که به هویت مهاجر پیوند خورده و بهقول ربیع علمالدین جایگاه او را در میان «دیگری»ها یادآوری میکند.
ترجمهی این کتاب ممکن است در بعضی قسمتها کمی دشوار و دیریاب باشد و آن هم نه به دلیل نارسایی ضعف ترجمه که بهعلت پیچیدگی موضوع و ابعاد مختلف پیوند زبان با فلسفه، سیاست، اجتماع و فرهنگ است. اما بخشهایی از اثر که با تجربهی زیسته و واقعی نویسنده یا خاطرات آنها گره خورده خوشخوانتر است و اسباب همراهی و نزدیکی بیشتر خواننده با موضوع کتاب را بهتر فراهم میکند.
اگر کنکاش در دنیای زبانهای گوناگون و خواندن تجربههای زیستهی افراد در تعامل با زبانهای مختلف برایتان جذاب است یا میخواهید از کارکردها و چالشهای چندزبانه بودن بیشتر مطلع شوید، لهجه ها اهلی نمی شوند پیشنهاد خوبی برای شروع مطالعه در این حوزه است. گفتنی است که این کتاب، دومین اثر از مجموعهی زندگی میان زبانها از نشر اطراف است و کتابهای دیگری ازجمله ارواح ملیت ندارند و به زبان مادری گریه می کنیم نیز از دیگر عناوین این مجموعهاند که خواندنشان برای خوانندگان علاقهمند و حساس به دغدغههای زبانی، خالی از لطف نخواهد بود. لازم به ذکر است که مترجم این کتاب، مرحوم بتول فیروزان یک لبنانیایرانی بوده است و این امر در کنار مطالعات و تحقیقات او در حوزهی روانشناسی و روانکاوی نظری و پژوهشها و تحقیقاتش در حوزهی ادبیات عرب به عمق و دقت ترجمهی این اثر افزوده و به تقویت ارتباط مخاطب با این کتاب کمک شایانی خواهد کرد.

برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریدر حال حاضر دیدگاهی برای این مقاله ثبت نشده است.