کتاب هرس
شش سال پیش از این اگر کسی عصرهای بهار...
قبل از خرید کتاب هرس بخوانید
رمان کتاب هرس دومین اثر داستاننویسی نسیم مرعشی است که تبعات پنهان و ویرانگر جنگ را نه در خط مقدم، بلکه در درون خانوادهها به تصویر میکشد. این کتاب روایتگر زندگی مردی به نام رسول است که سالها پس از پایان جنگ، به دنبال همسر گمشدهاش، ندا، میگردد؛ زنی که هرگز نتوانست با غم از دست دادن فرزند و ویرانیهای خوزستان کنار بیاید. اگر به خواندن داستانهای واقعگرایانه ایرانی که به پیامدهای روانشناختی رویدادهای تاریخی بر زندگی انسانهای عادی میپردازند علاقه دارید، این رمان تجربهای ملموس و تفکربرانگیز برای شما خواهد بود.
چرا این کتاب ارزش خرید دارد؟
این رمان تنها یک داستان جنگی نیست، بلکه واکاوی دقیق آسیبهای روحی انسانها در مواجهه با فقدان است.
با مطالعه این کتاب:
تاثیرات پنهان بحرانها را ملموستر درک میکنید: کتاب به شما نشان میدهد که چگونه تروما و اندوه میتواند سالها پس از پایان یک رویداد تلخ، زندگی و روابط یک خانواده را تحت تاثیر قرار دهد.
با جغرافیای فرهنگی خوزستان آشنا میشوید: فضاسازی دقیق نویسنده از جنوب ایران و نخلستانهای آن، ارتباط شما را با بستر داستان عمیقتر میکند.
روابط پیچیده انسانی را تحلیل میکنید: مواجهه شخصیتها با سوگ و تلاش آنها برای بقا، شما را به فکر درباره قدرت تابآوری انسان وامیدارد.
از نثری روان و ساختاریافته لذت میبرید: زبان داستان بدون تکلف است و با حفظ ریتم، مخاطب را به راحتی با گرههای احساسی داستان همراه میکند.
درباره نویسنده
نسیم مرعشی، داستاننویس و روزنامهنگار ایرانی، متولد سال ۱۳۶۲ در اهواز است. او با نگارش رمان اول خود توانست جایزه معتبر جلال آل احمد را از آن خود کند. آثار نسیم مرعشی عموماً بر دغدغههای اجتماعی، بحرانهای هویتی و پیامدهای رویدادهای تاریخی تمرکز دارند. شناخت عمیق او از جغرافیای جنوب ایران، به داستانهایش فضایی بومی و بسیار واقعگرایانه میبخشد.
درباره کتاب
کتاب هرس توسط نشر چشمه چاپ شده است. نسیم مرعشی در این کتاب با استفاده از استعارهی «هرس کردن» نخلها، به تلاش انسان برای بریدن شاخ و برگهای مردهی گذشته و امید به رویش دوباره میپردازد. این اثر انتخابی ارزشمند برای علاقهمندان به ادبیات داستانی معاصر ایران است.
جملات کتاب
«مردم خیال میکنند جنگ که تمام میشود، دیگر همهچیز به حالت عادی برمیگردد؛ اما نمیدانند تازه اولِ ویرانیِ آدمهایی است که باید با جای خالیِ خیلی چیزها زندگی کنند.»
آسمان هنوز سیاه بود که رسول از خواب پرید. بهخاطر هوای دمکرده بود یا دلواپسی؛ یا صداهایی که از نیمهشب مدام میشنید و نفهمیده بود از وهم بیخوابی است یا واقعا آنها را شنیده. دلش را نداشت بلند شود و از پنجره بیرون را نگاه کند. بیخوابی دلواپسی و وهم را زیاد میکرد و دلواپسی و وهم خواب را ناممک. دَمِ چه وقت بود وسط بهار؟ رسول فکر کرد دَم را هم خیال میکند. فکر فرداست که روی سینهاش سنگین است. نگاه کرد به مهزیار که مویش خیس بود و بر پیشانیاش عرق نشسته بود. ملافه را از روی تن لُختش پس زد و غلتید کنارش. تا چشم برهم گذاشت صدایی رد شد و رفت؛ شبیه خشخش جارو.
رسول گوش داد به روستا. لای صدای جیرجیرک و جارو چیزی داشت اتفاق میافتد. صدای بازوبسته شدن در، صدای راه رفتن روی خاک، هنوهن نفسهایی که سخت میرفت و میآمد. رسول تمام این صداها را میشنید و نمیفهمید خیال است یا نیست. از پنجره بیرون را نگاه کرد. ماه درآمده بود و انگشتی، انگشتهای کثیفی، رویش لک انداخته بود. روستا سیاه بود. سیاه و ساکن. انگار همه چیز داشت زیر زمین اتفاق میافتاد. در تونلهایی تودرتو که به دنیای جنوپری، به دنیای مُردهها راه داشت.