کتاب اداره حدسیات
داستانی همسرانه
قبل از خرید کتاب اداره حدسیات بخوانید
این کتاب رمانی تجربی، عمیق و منحصربهفرد درباره پیچیدگیهای زندگی زناشویی، مادری و چالشهای خلاقیت است. در کلیت این اثر، با روایتی قطعهقطعه، صریح و سرشار از طنز تلخ و لایههای فلسفی روبهرو میشویم که فروپاشی و بازسازی یک رابطه عاطفی را به تصویر میکشد.
درباره کتاب
کتاب اداره حدسیات داستان زندگی زناشویی یک زوج نویسنده و آکادمیک در نیویورک را روایت میکند. جنی افل با استفاده از فرمی نوآورانه و ساختاری موزاییکی و کلاژمانند، ذهنیت، ترسها و بحرانهای درونی قهرمان داستان را در مواجهه با روزمرگی، خیانت و تلاش برای حفظ هویت مستقل هنریاش بازگو میکند. نویسنده با ظرافت از زاویه دید اولشخص به سومشخص پل میزند تا فاصله گرفتن زن از خودش و زندگیاش را نشان دهد. این رمان فراتر از یک داستان عاشقانه معمولی، واکاوی پدیدارهایی چون ملال، تنهایی، نجوم، فلسفه و تلاش برای معنابخشی به زندگی در میانه بحرانهاست.
خواندن این کتاب به چه کسانی پیشنهاد می شود
- علاقهمندان به رمانهای مدرن و فرمهای روایی نو: کسانی که از ساختارهای داستانی غیرخطی، منقطع و مینیمال لذت میبرند.
- دوستداران داستانهای روانشناختی و زناشویی: افرادی که به دنبال روایتی ملموس، بیپرده و عمیق از چالشهای ازدواج، مادری و روابط عاطفی معاصر هستند.
- مخاطبان ادبیات مینیمال و جستارگونه: خوانندگانی که به جملات قصار، موجز و ترکیب ادبیات داستانی با تأملات فلسفی و علمی گرایش دارند.
درباره نویسنده
جنی اُفل در ۱۴ نوامبر ۱۹۶۸ در ایالت ماساچوست آمریکا به دنیا آمد. تنها فرزند دو معلم زبان انگلیسی در مدارس خصوصی بود و کودکی اش را در ایالت های متعددی چون ماساچوست کالیفرنیا، ایندیانا و کارولینای شمالی گذراند. تحصیلات دانشگاهی را در دانشگاه کارولینای شمالی در چپل هیل آغاز کرد و بعد در رشته ی داستان نویسی در دانشگاه استنفورد ادامه داد. بعد از فارغ التحصیلی مدتی پیشخدمتِ بار بود و چندی هم صندوقدار فروشگاه و نسخه نویس و نویسنده ی در سایه. اولین رمانش را با نام آخرین چیزها در سال ۱۹۹۹ منتشر کرد که در فهرست کتابهای برتر نیویورک تایمز قرار گرفت و از سوی لس آنجلس تایمز نامزد دریافت جایزه ی اولین کتاب یک نویسنده شد.
این رمان متفاوت و تفکربرانگیز با ترجمه محمدرضا فرزاد توسط نشر چشمه به چاپ رسیده است.
جملات کتاب اداره حدسیات
یک آشنای قدیمی را در خیابان میبینم کسی که سالها ندیده بودمش. موقع آشناییمان هر دو جوان بودیم. او سردبیر یک مجله ی ادبی بود و من هم گاهی برایش مطلبی می نوشتم. موتور داشت، خیلی هم زود ازدواج کرده بود و هر دوی اینها برایم جالب بود. هنوز هم مرد خوش چهره ای است. وسط حرف زدن می فهمم او هم الآن بچه دارد.
می گوید: «فکر کنم کتاب دومت رو از دست دادهم.» می گویم: «نه، اصلاً کتاب دومی وجود نداره.»
معذب می شود؛ شاید هر دویمان داریم توی ذهنمان سالها را محاسبه میکنیم شاید هم فقط من.