کتاب بی سایگان
فنی از او پرسید: «چند وقت است غذا نخوردهای؟» ادوارد چشمهایش را به چشمهای او دوخت و گرما و مهربانی آن چشمها او را غرق حقشناسی کرد. کمی شل شد. او زمان خیلی درازی را در تنهایی و ناراحتی سپری کرده بود، و فنی خیلی مهربان بود. برای اینکه گیر گلویش را باز کند، با عجله یک لیوان آبجو نوشید و جواب داد:
«دو روز.»
«بدون پول؟»
او سرش را به علامت تایید تکان داد. فنی اوقاتش تلخ شد.
«تو دیوانهای ادوارد. حتما میدانی که در این خانه همیشه به روی تو باز است. هر وقت که دوست داشتی بیا، بدون اینکه تا آخرین رمقهایت صبر کنی. این مسخره است.»
ادوارد با فریاد گفت: «من مسخرهام، و این را میدانم!»
صفحه 110
امتیاز دهید!
ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید