کتاب آبی و صورتی
آسمان زرد بود و آب زرد و درخت، آسمان نارنجی شد و آب نارنجی و بعـد آسمان سرخ. يحيـى شیشه های رنگی را به زمین ریخت. دیگر حوصله نداشت از پشت آنها آسمان و آب و درخت را نگاه کند. آسمان را آبی می خواست و درخت را سبز.
این شاید بیستمین بار بود که برادر کوچک ترش شمس الله با شمشیر، شیشه ی تمام ارسی ها را شکسته بود و حالا حیاط پر بود از شیشه های زرد و سرخ و نارنجي. يحيـى با نوک کفشـش خرده شیشه ها را بـه اطـراف پخش کرد و لب حوض نشست. دلش می خواست از خانه بیرون برود و وقتی برگردد که همه خواب باشند. دلش می خواست وقتی برگردد که دیگر چشمش به صـورت باریک، دماغ عقابی و چشم های بی حیای شمس الله نیفتد.
پشت جلد
امتیاز دهید!
ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید