کتاب خورشید سرخ تزار
قبل از خرید کتاب خورشید سرخ تزار بخوانید
آیا شیفتهی معمای گنجهای گمشده و رازهای مدفون در تاریخ هستید؟ کتاب خورشید سرخ تزار، ترکیبی نفسگیر از یک تریلر معمایی در زمان حال و روایتی تاریخی از دوران امپراتوری روسیه است. داستانی که از سالنهای رقص باله در قرن نوزدهم تا خفایای پر از جواهراتِ ربودهشدهی خاندان رومانوف در قرن بیست و یکم را در بر میگیرد.
درباره کتاب
این رمان که بر اساس اسناد معتبر تاریخی نوشته شده، در دو بستر زمانی متفاوت پیش میرود: در زمان حال، داستان روی شخصیتی به نام «میلنا» تمرکز دارد؛ دختر جوانی از نوادگان «روسهای سفید» (مخالفان انقلاب لنین و مهاجران روس) که در فرانسه زندگی میکند. سرگرمی و شغل پنهانی میلنا، شکار و یافتن گنجها و جواهرات گمشدهی خاندان رومانوف در بازار سیاه، سمساریها و حراجیهاست (مانند تخممرغهای گرانبهای فابرژه). اما این جستوجوی جذاب زمانی تاریک و خطرناک میشود که به خانهی پدربزرگش در نیس حمله شده، پدرش سکته میکند و سگ خانگیشان به طرز فجیعی کشته میشود. در بخش دیگر داستان که از سال ۱۸۹۸ میلادی آغاز میشود، خاطرات یک دختر اشرافزادهی روس را میخوانیم که سنتهای سختگیرانهی نظامی خانوادهاش را میشکند تا به یک رقاصهی باله در تماشاخانهی مارینسکی تبدیل شود. از خلال این خاطرات، مخاطب به درون دربار تزارها، رقابتهای حسادتآمیز بالرینها و حوادث منتهی به انقلاب سرخها کشیده میشود.
خواندن کتاب خورشید سرخ تزار به چه کسانی پیشنهاد میشود؟
- علاقهمندان به رمانهای تاریخی و تریلرهای معمایی.
- کسانی که به تاریخ روسیه، سرنوشت خاندان رومانوف، و ماجراهای مربوط به جنگ داخلی روسهای سفید و سرخها (بلشویکها) علاقه دارند.
- دوستداران داستانهایی با دو خط زمانی موازی (گذشته و حال) که حول محور کشف اسناد، اشیای عتیقه و معماهای هنری میچرخند.
معرفی نویسنده، مترجم و ناشر
ویولت کابزوس (متولد ۱۹۶۹ در فرانسه)، داستاننویسی است که تحصیلاتش در رشتههای تاریخ و علوم سیاسی، او را به خلق رمانهای تاریخیِ مستند، جذاب و پر از جزئیات سوق داده است. این کتاب با ترجمهی روانِ ابوالفضل اللهدادی در قالب «کتابخانه ادبیات داستانی معاصر» از سوی فرهنگ نشر نو (با همکاری نشر آسیم) در سال ۱۴۰۴ منتشر شده است.
جملات کتاب
«من گنجهای گمشده خاندان رومانوف و روسیه امپراتوری را پیدا میکنم؛ به خصوص جواهرات و اشیاء قیمتی را که در راه مهاجرت ناپدید شدهاند.»
«امروز زیباترین روز زندگیام است. همهی این سالها که به کار سخت و رنج جسمی و زخم گذشت بیهوده نبوده است: من در باله تماشاخانه مارینسکی، معتبرترین گروه هنری جهان پذیرفته شدهام!»
«دزد به ما زده است. همه چیز را در خانه در هم شکستهاند، میمیا. وقتی پدرت وارد اتاقش شد قلبش گرفت... توی تختش یک جارو و سر بولیک را گذاشتهاند... چیزی نمانده بود پسرم را بکشند...»