کتاب شنیدن شهر
سه مرد دور آتش نشستهاند. بارانی شدید میبارد. آنها زیر سقف دروازهای ویران پناه گرفتهاند. باران تند و طولانی میبارد و زمان کند و لخت میگذرد. از بین این سه مرد، یکی هیزم شکن است ، یکی راهب و دیگری عابر. هیزم شکن و راهب قصهای در سینه دارند و عابر، به نمایندگی از ما مخاطبان ، مشتاق شنیدن این قصه است . دو راوی و یک روایت شنو. اما این قصه از جنس حکایتهای وقت فراغت نیست، از آن ها که در آرامش و اطمینان با «یکی بود یکی نبود» شروع میشوند و با پند و اندرز شنونده و پیام اخلاقی تمام. این قصه قصهای مرموز و مبهم و ترسناک است که حتی راویان آن تصور روشنی از معنا و محرکش ندارند، مردی کشته شده اما این که چرا کشته شده و چه کسی او را کشته ، در هالهای از ابهام است. هیزم شکن و راهب ، هر کدام گوشه هایی از ماجرا را به چشم دیده اند و گوشههایی دیگر را شنیدهاند.
پیش درآمد مقالهی اول
امتیاز دهید!
ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید