گوبسک رباخوار (Gobseck) رمانی نوشتهی انوره دو بالزاک، نویسندهی فرانسوی قرن نوزدهم است که در سال ۱۸۳۰ منتشر شد. داستان کتاب دربارهی رباخواری بدبین است که زندگی مرموزی دارد و آدمها را بیش از هر چیز از دریچهی پول، سود و زیان میبیند. بالزاک در این داستان، گوبسک را تنها بهعنوان مردی حریص و پولدوست تصویر نمیکند؛ او شخصیتی پیچیده است که در پس چهرهی سرد و بیرحمش، جهانبینی خاصی دربارهی انسان و مناسبات اجتماعی دارد. شاید از همینروست که گوبسک، با همهی دنائت و حرصش، یکی از شخصیتهای ماندگار بالزاک در «کمدی انسانی» شده است.
کتاب گوبسک رباخوار درباره چیست؟
خالق «کمدی انسانی» اینبار داستانی را از دل سال 1829 بیرون کشیده است. داستان گوبسِک رباخوار در یکی از شبهای زمستانی سال 1829 شروع میشود. مدتی از بامداد گذشته است و همهچیز در رخوت شبانه فرو رفته است.
اما صحنهای که ما به مصافش در همان ابتدا میریم هنوز در تبوتاب مهمانی است، هرچند تعداد اندکی از خیل مهمانان باقی ماندهاند. درویل، راوی داستان مرد رباخوار، تصمیم به گفتن داستانی خاص میکند؛ داستان مردی رباخوار به اسم گوبسک که ظاهری صافوساده دارد اما وقتی به کنه زندگیاش نفوذ کنی، رمزورازی را میبینی که شاید حتی هولناک باشد.
گوبسک رباخوار؛ رمانی دربارهی پول، جامعه و انزوا
رمان بری از ایدهی اصلی بالزاک نیست و در سیر نوشتههای نویسندهی فرانسوی اساساً همان تمهایی را پیگیری میکند که با زبانی دیگر در داستانهای دیگر انوره دو بالزاک، مثل «باباگوریو» یا «زن سیساله» دانبال کردهایم. همچنان بالزاک در این رمان دست به بررسی وضعیت اجتماعی پاریس عصر خویش میزند و آلودگیهایی که در طبقات مختلف اجتماعی نفوذ کرده را به تصویر میکشد.
بالزاک در «گوبسک» یک درام روانشناختی میسازد. در واقع، در طول داستان آنچنان محق دست به تصمیمگیری نمیزنیم. با روایت درویل از این مرد پیر همراه میشویم و با انزوای رباخوار آشنا میشویم. هرچند محور اصلی داستان گوبسک رباخوار آز مرد پیر است اما رمان در چند موضوع دیگر نیز روایت خود را بسط میدهد.
اگر از بحث فساد در اشرافیت، که یکی از موتیفهای پرتکرار بالزاک است، بگذریم، انزوا میتواند موتیف اساسی دیگری باشد که در گوبسک بتوانیم جستوجو کنیم. انزوا در داستانهای مثل «اوژنی گرانده» و «باباگوریو» نیز توسط بالزاک به تصویر کشیده شده است. پس بهره بردن از این مسئله در روایت بالزاک چیزی نیست که ما از او سراغ نداشته باشیم. آنچه که این انزوا را بهخصوص میکند رنجی است که یک رباخوار تجربه میکند.
شخصیت گوبسک؛ رباخواری فراتر از یک تیپ کلیشهای
درحالیکه باید رباخوار برای خواننده بهشکل پیشفرض موجود حقیری باشد اما در «گوبسک» معادلات بهسادگی رقم نمیخورند. به بیان دیگر، کاراکتر گوبسک یکی از پیچیدهترین کاراکترهایی است که بالزاک دست به ساختنشان زده است که تا امروز هم توانسته رویهی مرموز و انسانی خود را سوای ویژگی مذمومش حفظ کند.
گوبسک و حرص، سلطهجویی و بدبینی
از زوایایی، گوبسک در سلطهجویی و حرص با برخی از شخصیتهای بالزاک مشترک است. او نیز مثل پدر اوژنی طالب سلطهجویی است و حرصی شبیه به قهرمان «چرم ساغری» دارد. جهانبینی پیرمرد بر مبنای بدبینی محض شکل گرفته است. او به هیچچیز روی خوشی نشان نمیدهد و منتظر نیست که جهان هم به او چیز خوبی نشان دهد. او بدین شکل آمادهی مصاف کردن با زندگیای است که خودش محورش را بر طلا میبیند. آنچنان این مسئله در ذهن گوبسک پروبال گرفته است که باوری ریشهدار شده است.
هوش و جهانبینی گوبسک
همهی این ویژگیها را باید با هوش سرشار پیرمرد رباخوار جمع زد. گوبسک ساختاری برای جهانبینیاش تعریف کرده است. انگیزههایش در سرتاسر رمان مشخصاند و برمبنای میل رفتار نمیکند. روحیهی تحلیلگر او بر هیچکس نهان نیست و استاد این است که از نقطهضعف استفاده کند.
گوبسک و جامعهی فرانسه در آستانهی دههی 1830
اینهمه ویژگی خاص البته که بیخاستگاه نیستند. اگر بالزاک تحتتاثیر شرایط فرانسه قلم میزند، گوبسک نیز متاثر از محیطش رفتار میکند. در بدو ورود به دههی 1830 هستیم. پیرمرد هم انقلاب را دیده و هم جنگهای ناپلئونی را. جان گرفتن بورژواها هم در جهانبینی پیرمرد مزید بر علت است.
گوبسک و غریزهی صیانت نفس
باباگوبسک معتقد است که زندگانی کسی به درخشانی زندگی او نبوده است. این ادعا پر بیراه نیست. در اولین مواجههای که با باباگوبسک در رمان داریم خیلی چیزها مشخص میشود. بخش مهم از جهانبینی او در همین اولین دیدار بر ما عیان میشود. او به غریزهی صیانت نفس اعتقاد راسخ دارد و در قالب اجتماعی خاصی خود را فرو برده است. ازاینرو، خطاب به مهمانش میگوید:
«برای کسی که اجباراً در همهی قالبهای اجتماعی فرو رفته، اعتقاد و اصول اخلاقی یاوههایی بیش نیست.»
آیا گوبسک از تبار هارپاگون است؟
بهسادگی این نزدیکی را نمیتوان تایید کرد. هارپاگون در مناسباتی زندگی میکند که عملا گوبسک و زمانهاش از آن عبور کردهاند. گوبسک از تبار مردمی است که علیه گذشته شوریدهاند و بهواقع فرزند زمانهی خود شدهاند. در اینکه آز هارپاگون و گوبسک شبیه به هم و مثالزدنی است شکی نیست اما بیشتر از آن نقش اجتماعی این دو آنها را از هم فاصله میدهد.
هارپاگون منفعل است. در واقع، یک خسیس مفتخور و منتظر فرصت است. برخلاف هارپاگون، گوبسک سرشار از هوش است. میبینیم که او خود فرصت برای خودش ساخته و تا اینجای کار دوام آورده است. سرنوشت گوبسک در دست خودش است، هارپاگون میخواهد که دیگری سرنوشتش را رقم بزند.
دنائت هارپاگون بیشتر در ذوق میزند. هارپاگون بیشتر از آنکه درگیر حرصش باشد، با تزویر زندگی میکند. گوبسک هرچند مرموز است اما نیتش مشخص است. او دوست دارد ضربه بزند و انحصارطلبی کند و بر دیگری مسلط باشد.
تفاوت گوبسک و هارپاگون
بهسختی میتوان هارپاگون و گوبسک را بهعنوان دو مرد خسیس تاریخ ادبیات در یک ظرف قرار بدهیم. هارپاگون در تیپ میماند. بهعنوان تیپ خسیس تاریخ ادبیات و تئاتر شناخته میشود و خیلی کم در مرحلهی دیگری وارد میشود. گوبسک تکاملیافتهتر است.
گوبسک از چه سنخ قهرمان ادبی است؟
حالا شاید بتوان سوال مهمتری را مطرح کرد: گوبسک از چه سنخ قهرمانان ادبی است؟ گوبسک را نمیتوان تنها در قالب یک رباخوار یا خسیس ادبی قرار داد. او از آن شخصیتهایی است که جهانبینیشان از خودِ رفتارشان مهمتر میشود.
گوبسک با بدبینی، هوش و میل به سلطه وارد داستان میشود و مناسبات آدمها را از دریچهی سود و زیان میبیند. از همینرو، برخلاف هارپاگون که بیشتر در تیپ خسیس باقی میماند، گوبسک شخصیتی پیچیدهتر است؛ مردی که هم محصول زمانهی خویش است و هم توانسته برای خودش جهانی مستقل بسازد. شاید همین پیچیدگی است که باعث میشود گوبسک، با همهی دنائت و حرصش، همچنان برای خواننده مرموز و انسانی باقی بماند.

ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید