کتاب نه فرشته نه قدیس
پیش از خرید کتاب نه فرشته نه قدیس بخوانید
چگونه سایهی سنگین تاریخ، جنگ و حکومتهای تمامیتخواه بر زندگی روزمره و روابط خانوادگی نسلهای بعد تأثیر میگذارد؟ ایوان کلیما در کتاب نه فرشته نه قدیس، شکاف عمیق میان نسلها را در پراگ به تصویر میکشد؛ از نسلی که آرمانهای خشک ایدئولوژیک داشت تا جوانانی که در آزادیِ پس از کمونیسم، به پوچی و رهاییِ بیقیدوشرط رسیدهاند. اگر به رمانهای روانشناختی با پسزمینههای تاریخی و اجتماعی علاقه دارید، این اثر نگاهی پخته و انسانی به رنجها و شگفتیهای پنهان در زندگیهای معمولی دارد.
درباره کتاب
کتاب نه فرشته نه قدیس ما را به قلب پراگ میبرد. شخصیت اصلی داستان، «کریستینا»، زنی دندانپزشک و مطلقه در دههی چهل زندگیاش است. او با بحرانهای متعددی دستوپنجه نرم میکند؛ از یک سو نگران دختر پانزدهساله و سرکشش، «یانا» است که مدرسه را رها کرده، به گروههای موسیقی زیرزمینی پیوسته و احتمالاً مواد مخدر مصرف میکند و از سوی دیگر درگیر عشقی با مردی پانزده سال جوانتر از خود شده است. در همین روزهای پرالتهاب، مادر کریستینا چمدانی پر از نامهها و یادداشتهای پدرِ تازه درگذشتهاش را به او میدهد. پدر او مردی مستبد و دارای باورهای سرسخت استالینیستی بود که کریستینا همواره از رفتار و آرمانهایش بیزار بود. نویسنده در این رمان، با همدردی عمیق با تودهی مردم، شکنندگی حیات بشری را نشان میدهد و همانند آنتون چخوف، شگفتیهای نهفته در زندگیِ به ظاهر معمولی را واکاوی میکند.
خواندن کتاب نه فرشته نه قدیس به چه کسانی پیشنهاد میشود؟
- علاقهمندان به ادبیات اروپای شرقی (بهویژه ادبیات چک) و داستانهای مرتبط با تبعات جنگ و حکومتهای کمونیستی.
- کسانی که از خواندن رمانهای دروننگرانه با محوریت روابط مادر و دختر و شکاف نسلها لذت میبرند.
- دوستداران روایتهایی که زندگی روزمره انسانها را به شکلی واقعگرایانه و بدون قضاوتهای مطلقِ اخلاقی به تصویر میکشند.
معرفی نویسنده، مترجم و ناشر
ایوان کلیما (متولد ۱۹۳۸ در پراگ)، نویسندهی برجستهی چک است که در کودکی توسط فاشیستها به اردوگاه کار اجباری فرستاده شد و بعدها نیز در حکومت کمونیستی به مدت بیست سال مغضوب و ممنوعالقلم بود. این کتاب با ترجمهی حشمت کامرانی توسط انتشارات فرهنگ نشر نو (با همکاری نشر آسیم) روانهی بازار شده است.
جملات کتاب
«همیشه از خودم میپرسیدم من برای چه زندهام. پدر و مادرم هیچ وقت جواب سرراستی به ام ندادند... وقتی آدم به دنیا میآید دیگر باید زندگی کند.»
«الآن فهمیدهام که آدمهای بیآرمان مثل ماشین هستند. ماشینهایی برای نشخوار کردن کلمهها و پول درآوردن، خوار کردن دیگران و بالا کشیدن خود...»
«زندگی غیر از لحظههای نادری که عشق به ما رو میکند چیز غمانگیزی است.»