خدا تو را گرفتار و اسیر این مرد نکند
کتاب بامداد خمار؛ معرفی، خلاصه داستان و نقد رمان فتانه حاج س...
از نوک درخت خوشش می آید. هی تندی می رسد بالا، هی تندی می افتد زمین. آن قدر این را دوست دارد که نگو. داداشی همه اش صداش می کند: ((فینقیلی بادوم)) صدبار به داداشی گفته که فینقیلی نیست بادوم هم نیست. بادوم را دوست دارد بخورد،ولی نمی خواهد بادوم باشد.
صفحه 40