کتاب خواب عموجان
از آن جا شروع می کنم که خدا می داند شاهزاده «کاف» چقدر پیر بود و با نگاه کردن به او بی اختیار این فکر به ذهن آدم خطور می کرد که همین الان فرو می ریزد و از هم میباشد، از بس پوسیده بود یا بهتر است بگویم فرسوده شده بود. در مارد اسوف همیشه افسانه های خیلی عجیب و غریب و تخیلی راجع به او تعریف میکردند. حتی میگفتند پیرمرد عقلش را از دست داده. به نظر مردم از همه عجیب تر این بود که ملاکی با چهار هزار رعیت و از خانواده ای سرشناس و با اصل و نسب، که اگر میخواست میتوانست بر استاندار و فرماندار تسلط زیادی داشته باشد، همچون زاهدی تارک دنیا، در ملک باشکوه و مجلل خود تک و تنها زندگی میکند
صفحه 13
امتیاز دهید!
ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید