کتاب من قاتل پسرتان هستم
صبح از در خانه داشتم میرفتم بیرون که پستچی با موتور گازی قراضهای جلو پام ایستاد. اول نگاه به پلاک خانه کرد و بعد بدون این که حرفی بزند، نامه را داد دستم. به اسم خودم بود. پاکت را برگرداندم که نشانی و اسم ننهمریم را دیدم.
تندی برگشتم و پاکت را باز کردم. رو کاغذ رنگ و رو رفتهای خطهای در هم کشیده بودند و شکل آدمی را میشد از میان خطهای معوج تشخیص داد که دراز به دراز افتاده و شاید پتویی چیزی را تا زیر گلو بالا کشیده. اینها را با لیلی کشف کردیم. یعنی نتوانستم بروم اداره. برگشتم تو و در را پشت سرم بستم. لیلی با سر و وضع ژولیده از اتاق خواب آمد بیرون و پرسید: «چیزی جا گذاشتی؟»
نامه را دادم دستش و گفتم «ببین، این را ننهمریم فرستاده»
امتیاز دهید!
ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید