کتاب شاهد عهد شباب
قبل از خرید کتابشاهد عهد شباب بخوانید
نمی دانم چه گونه بگویم. عشق بازی بود دیگر! سر و سرّی که مثل همیشه با لبخندها و دزدیده نگریستن ها و چشمک زدن ها آغاز می شود و از دیدارهای گه گاهی و طنازی ها و رمیدن ها و آرمیدن ها مایه می گیرد.
از جوانیِ خودم می گفتم و سر و سرّی که داشتم با آن نازنین پریِ شعر، که آخر سر خیلی محترمانه ــــــ و با حسرت و اندوه ــــــ تصمیم گرفتیم جدا از هم زندگی کنیم.
جدا شدیم چون می دانستیم زندگی با هم و در کنار هم برای هردو سخت و هولناک خواهد بود و من همچنان دلم مالامال عشق اوست. باور می کنید؟ گاهی شب ها به سراغم می آید اما فقط در خواب. هرگز نشده است دیگر که در عالم بیداری و هشیاری به هم برسیم و دیداری تازه کنیم. اما در خواب، چرا. هنوز گاهی خوابش را می بینم.
متن بالا از سایت نشر کارنامه برداشت شده است.
جملات کتاب
گاه بینی که رفت و پنهان شد
گاه بینی که در برابر توست
چه نشستی که پر گرفت و برفت...
به کجا میروی که در بر توست!
گرگریزد فرامخوان به عبث
ور فراخواندت عبث مگریز
گر نیاید چه سودی از خواندن؟
ور بخواهد چه چاره از پرهیز؟
عشق وحشیست آری این وحشی
سر نیارد به هیچ قانونی
دل نبندد به هیچ آیینی
خو نگیرد به هیچ افسونی.
آبادان، دسامبر 1951/بهمن1330
صفحه 55