نگاهی به فاوست، اثر یوهان ولفگانگ فون گوته

فاوست؛ میثاق با شیطان، آینه‌ی انسان

5.0 (2 نفر)
فاوست
5.0 (2 نفر)
۱۱ تیر ۱۴۰۵
9 دقیقه مطالعه
امتیاز دهید!

فاوست به‌سان ستونی برای ادبیات جهان است. این اثر، که گوته بیش از شش دهه از عمرش را وقف آن کرد، نه نمایشنامه، نه حماسه و نه متنی فلسفی است. فاوست درعین‌حال هم هر سه‌ی این‌هاست و هم هیچ‌کدامشان. فاوست را نمی‌توان به‌سادگی در قالب‌های رایج ادبی جای داد. بسیاری با عنوان نمایشنامه فاوست می‌شناسند، اما برای اجرا نوشته نشده است؛ فاوست شعر است، اما از روایت جدا نمی‌شود؛ فلسفه است، اما هیچ‌گاه به رساله‌ای انتزاعی تبدیل نمی‌شود.

نمایشنامه فاوست

گوته در این اثر اسطوره، دین، علم، سیاست، اقتصاد، عشق، هنر و تاریخ را در هم می‌آمیزد تا پرسشی واحد را پی بگیرد: انسان تا کجا می‌تواند پیش برود بی‌آنکه انسان‌بودنش را از دست بدهد؟ فاوست داستان دانشمندی است که از بی‌معنایی دانش خسته شده، با شیطان پیمان می‌بندد و در بازی با قدرت، عشق، گناه و رستگاری غرق می‌شود. اما در پس این پوسته‌ی روایی، گوته چیزی بزرگ‌تر را پنهان کرده، پرسشی که هر انسانی از خود می‌پرسد: آیا اشتیاق به دانستن و تجربه کردن، حتی اگر ما را به اعماق تاریکی بکشاند، ذاتاً ارزشمند است؟ فاوستِ گوته پاسخی قطعی نمی‌دهد، اما پرسش را با شکوهی چنان بی‌نظیر می‌پروراند که خواننده بعد از خواندن نمایشنامه مدتی مدید را با متن درگیر می‌ماند.

میثاق فاوست با مفیستوفلس؛ قراردادی که هرگز منعقد نشد

فاوست
نقاشی مفیستوفلس

سنت ادبی معمولا مفیستوفلس را به‌عنوان شرورِ قراردادِ میان او و فاوست معرفی می‌کند: او روح فاوست را در برابر هر لذتی که بخواهد می‌خرد. اما قرائت نمایان می‌کند که این قرارداد هرگز به‌شکل سنتی‌اش منعقد نمی‌شود. فاوست روحش را نمی‌فروشد، او شرطی را می‌پذیرد: اگر مفیستوفلس بتواند لحظه‌ای برای فاوست به وجود آورد که مرد دانشمند بخواهد در آن بماند و بگوید «توقف کن!» آن‌گاه مفیستوفلس برنده است. این قرائتی است بنیادی از متن که اغلب از اذهان پاک می‌شود.

گوته با این چرخش هوشمندانه بحثی فلسفی را درباره‌ی ماهیت اشتیاق انسانی مطرح می‌کند. انسان موجودی است که هرگز سیر نمی‌شود؛ این ضعف نیست، بلکه اصیل‌ترین ویژگی اوست. فاوست نه به‌خاطر ضعف اخلاقی که به‌دلیل ماهیت تسخیرناپذیر اشتیاقش از چنگ مفیستوفلس می‌گریزد. در‌نهایت، در اواخر بخش دوم، فاوست نه در لحظه‌ی لذت یا قدرت یا عشق که در رؤیای خدمت به انسانیت همان عبارت موعود را بر زبان می‌آورد، اما حتی این نیز به‌عنوان رستگاری تفسیر می‌شود، نه شکست:

فاوست یک بستر باتلاقی دارد در دامنه‌ی کوه گسترش می‌یابد و به هرچه زمین از دریا گرفته‌ایم راه باز می‌کند. خشکاندن این لجنزار آخرین سنگ بنای کارهاست. به‌این‌ترتیب من برای میلیون‌ها انسان زیستگاه به دست می‌آورم، زمینی نه مصون از هر خطر، ولی آماده‌ی زندگی‌ای به‌کوشایی و آزادی. (فاوست، ترجمه‌ی محمود حدادی، صفحه‌ی 372، نشر نو)

مفیستوفلس در سراسر این اثر فقط شیطان نیست، او کاتالیزوری است که بدون آن هیچ‌کدام از دگردیسی‌های فاوست ممکن نبود. گوته در دیالوگ مقدماتی خداوند و مفیستوفلس چیزی شبیه به کتاب ایوب می‌آفریند، اما با پیچیدگی مدرن: شر نه نقیض خیر که محرک آن است.

گرتشن در فاوست؛ قربانی یا قهرمان خاموش؟

فاوست
نقاشی گرتش و فاوست

داستان گرتش، قلب عاطفی بخش نخست فاوست است. آنان که داستان گرتشن را بزرگ‌ترین داستانِ درون فاوست دانسته‌اند به راه غلطی نرفته‌اند. در بخش اول فاوست، ماجرای گرتشن، دختر جوانی که قربانی شور فاوست می‌شود، یکی از حزن‌آلودترین روایت‌های عاشقانه‌ی ادبیات غرب را می‌سازد. گرتشن تقریباً هرگز راوی زندگی خود نیست. او بیشتر دیده می‌شود تا آنکه سخن بگوید. جهان درونی‌اش در مقایسه با فاوست بسیار کمتر گشوده می‌شود و همین امر سبب شده برخی منتقدان فمینیست او را نمونه‌ای از حذف صدای زن در ادبیات کلاسیک بدانند. آنچه که کمتر درخصوص گرتشن به آن پرداخته می‌شود این است: گوته چه چیزی را راجع‌به گرتشن نگفته و این سکوت چه معنایی دارد؟

گرتشن موجودی است که درون ‌جهانش تقریباً برای ما بسته می‌ماند. او را از بیرون می‌بینیم، از‌منظر فاوست، از‌منظر روایتی مردانه. مادرش می‌میرد، برادرش می‌میرد، فرزند نامشروعش را می‌کشد، به زندان می‌افتد و همه‌ی این‌ها به‌عنوان عواقب عملکرد فاوست روایت می‌شوند، نه به‌عنوان زندگی مستقل یک انسان. حتی رستگاری نهایی‌اش در پایان اواخر بخش اول با صدایی از آسمان ـ نه از زبان خودش ـ اعلام می‌شود. گرتشن شاید یک قربانی باشد. او تنها شخصیتی است که در برابر مفیستوفلس عقب نمی‌نشیند و در واپسین لحظات حتی پیشنهاد نجات فاوست را رد می‌کند. او آزادی اخلاقی خود را حفظ می‌کند، آزادی‌ای که شاید از تمام دستاوردهای فاوست ارزشمندتر باشد.

به نظر می‌آید این خوانش انتقادی الزاماً به معنای انتقاد از گوته نباشد؛ او فرزند زمانه‌ی خود بود. اما آنچه جالب است این است که همین سکوت، همین فاصله‌ی روایی، به گرتشن نوعی اقتدار عجیب می‌دهد. او بیش از آنکه توضیح داده شود احساس می‌شود. شاید ادبیات بزرگ همیشه چیزی را ناگفته باقی می‌گذارد تا خواننده آن را با تجربه‌ی خود پر کند. گرتشن در خاموشی‌اش از فاوست زنده‌تر است.

بخش اول و دوم فاوست؛ دو جهان‌بینی در یک اثر

گوته
گوته

گوته بخش اول فاوست را در ۱۸۰۸ منتشر کرد و بخش دوم را در ۱۸۳۲، سال مرگش، به پایان رساند. این شصت‌وچند سال فاصله را نمی‌توان نادیده گرفت. فاوست تنها یک اثر ادبی نیست؛ سند زندگی فکری یک نابغه است. وقتی بخش اول و دوم را کنار یکدیگر قرار دهید، نه یک روایت منسجم که دو جهان‌بینی را شاهدید که با هم گفت‌وگو می‌کنند.

بخش اول دنیایی انسانی، احساسی و متمرکز است: اتاق فاوست، کوچه‌های شهر، خانه‌ی گرتشن. بخش دوم تماشاخانه‌ای کیهانی است: دربار امپراتور، یونان باستان، دریا، سرزمین‌های تازه. گوته‌ی جوان داستانی عاشقانه و گناه‌آلود می‌نوشت و گوته‌ی پیر حماسه‌ی تمدن بشری. این دوآلیسم کتاب را ناسازگار می‌کند، اما در‌عین‌حال فاوست متنی ماناست و شگفت‌انگیز. فاوست در ضمیرش همین دوآلیسم را دارد: انسانی که نه در جوانی و نه در پیری آرام ندارد.

فاوست تو تنها از یک شوق خبر داری. هان، زنهار، هرگز مخواه که با آن شوق دیگر آشنا شوی! در سینه‌ی من، دردا که دو روح خانه دارد، هر یک در تلاش جدایی از دیگری. یک روح در اشتیاقی نازل با چنگال هزار شاخ به دنیا چسبیده است و آن دیگر با همه‌ی توان می‌کوشد از سرِ خاک به ساحت اعلای نیاکان اوج بگیرد.

بخش دوم با صحنه‌ای آغاز می‌شود که از‌نظر روایی کوچک‌ترین توضیح ممکن را برای پیوند با بخش اول ارائه می‌دهد: فاوست روی سبزه‌ای خوابیده، ارواحی گردش می‌کنند، و آریل ـ نه شخصیتی از بخش اول، بلکه از طوفان شکسپیر ـ آواز می‌خواند تا او را از درد گرتشن برهاند. «گذشته‌ی وحشتناک» ـ یعنی تمام ماجرای گرتشن ـ به‌عمد فراموش می‌شود. فاوست بیدار می‌شود و درباره‌ی آبشار و رنگین‌کمان سخن می‌گوید، گویی هیچ گناهی نبوده است.

بخش دوم اغلب به‌عنوان بخش سخت‌خوان اثر شناخته می‌شود. گوته در این بخش از سمبل‌هایی استفاده می‌کند که نیاز به دانش اساطیر یونانی، تاریخ قرون وسطا و فلسفه‌ی آلمانی دارد. اما همین دشواری بخشی از پیام است: فاوست به‌دنبال چیزی است که فراتر از درک ساده است. رستگاری او نه به‌خاطر فضیلت که به‌خاطر همان اشتیاق بی‌امان است که در سراسر اثر مشاهده کردیم، استدلالی که گوته با شجاعتی بی‌نظیر در پایان عمرش مطرح می‌کند.

چرا هنوز باید فاوست را خواند؟

کتاب فاوست از نشر نو
کتاب فاوست از نشر نو (عکس از اینستاگرام نشر نو)

بیش از دو قرن از انتشار فاوست گذشته است، اما پرسش‌های آن همچنان زنده‌اند. آیا علم می‌تواند خوشبختی بیاورد؟ آیا پیشرفت اخلاق را نیز تضمین می‌کند؟ آیا انسان حق دارد برای تحقق آرمان‌هایش دیگران را قربانی کند؟ آیا رستگاری نتیجه‌ی پاکی است یا نتیجه‌ی کوشش؟ گوته هیچ پاسخ نهایی‌ای ارائه نمی‌دهد. او حتی از پایان اثر نیز نتیجه‌گیری اخلاقی ساده‌ای استخراج نمی‌کند. آنچه باقی می‌ماند دعوتی است به اندیشیدن.

خواندن فاوست آسان نیست. گاه خسته‌کننده، گاه گیج‌کننده و گاه بسیار دشوار است، اما شاید همین دشواری بخشی از پیام کتاب باشد. حقیقت، اگر وجود داشته باشد، با پاسخ‌های آماده به دست نمی‌آید، بلکه در مسیر جست‌وجو شکل می‌گیرد.

فاوست نمایشنامه‌ای درباره‌ی شیطان نیست، کتابی درباره‌ی انسان است، درباره‌ی موجودی که هرگز آرام نمی‌گیرد، هرگز از پرسیدن دست نمی‌کشد و حتی در لحظه‌ی سقوط نیز امکان برخاستن را از دست نمی‌دهد. شاید به همین دلیل است که پس از خواندن آخرین صفحه احساس نمی‌کنیم کتاب تمام شده است. برعکس، حالا گفت‌وگو آغاز می‌شود، گفت‌وگویی که این بار نه میان فاوست و مفیستوفلس که میان تو و خویشتن توست. خواندن فاوست تجربه‌ای است هم ناراحت‌کننده و هم رهایی‌بخش. فاوست پاسخ نمی‌دهد، می‌پرسد. و بزرگ‌ترین هدیه‌اش این است که بعد از به پایان رسیدنش تازه شروع می‌شود.

نظر شما درباره این مطلب چیست؟ منتظر خواندن دیدگاه شما هستیم.
امتیاز کاربران 5.0 (2 نفر)
prev مطلب قبلی پیشخان مجله‌ی خردادماه 1405
دیدگاه کاربران
ارسال دیدگاه

هیـچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است!

اولین دیدگاهتان را بنویسید
مطالب پیشنهادی
بر اساس:
دسته‌بندی نویسنده ناشر مترجم
جدیدترین نویسندگان
جدیدترین مترجمان
جدیدترین ناشران کتاب
جدیدترین ناشران مجله
جستجو بر اساس دسته بندی