انسان چگونه هیولا می‌شود؟

معرفی کتاب آدولف ه دو زندگی نوشته اریک امانوئل اشمیت

مطهره نقی‌زاده

شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵

(3 نفر) 5.0

تصویر روی جلد کتاب آدولف ه دو زندگی
تصویر روی جلد کتاب آدولف ه دو زندگی

هشت اکتبر سال ۱۹۰۹ بود که آدولف هیتلر برای دومین و آخرین بار در آزمون ورودی آکادمی هنر وین رد شد. چه می‌شد اگر او می‌توانست این آزمون را با موفقیت پشت سر بگذارد یا اگر با کمی شانس و اقبال در آن پذیرفته شود؟ این سؤالی است که اریک امانوئل اشمیت از خود می‌پرسد و پیرو آن آدوف هـ را به نگارش در می‌آورد.

او در این کتاب دو روایت مستقل را به‌صورت موازی پیش می‌برد؛ سیر زندگی هیتلری که با رد شدن در آکادمی هنر چگونه تبدیل به پیشوای ملت آلمان می‌شود و آدولفی که با قرار گرفتن در وضعیتی متفاوت از او، تبدیل به یکی از نقاشان سوررئال می‌شد. در این میان اشمیت نه تنها به سرنوشت هیتلر بلکه به وضعیت جهانی با هیتلر نقاش می‌پردازد. جهانی که در آن جنگ جهانی دوم اتفاق نمی‌افتد و چنین ابعاد مهیبی به خود نمی‌گیرد. جنگ سردی در پی آن اتفاق نمی‌افتاد و دولت مستقل یهودی در فلسطین شکل نمی‌گیرد؛ چراکه یهودی‌کشی در آلمان اتفاق نیفتاده است، بمب‌های اتمی هیروشیما و ناکازاکی را نابود نمی‌کنند و اولین فضانوردان جهان نه آمریکایی که آلمانی خواهند بود. اشمیت در این رمان بلند با تمام هنرش نشان می‌دهد که وضعیت و انتخاب‌های آدمی چقدر مؤثر بر سرنوشت خودش و میلیون‌ها و چه بسا میلیاردها انسان خواهد بود. او آینده‌ی بهتری را در پیش روی مخاطب به تصویر می‌کشد و احساس حسرت را در بن جان می‌کارد.

کتاب بینش عمیقی درباره‌ی درک و همدردی و قدرت انتخاب دارد و شیطان درون هر یک از ما را با ظرافت پیش‌رویمان نمایان می‌سازد.

سیر روایت این کتاب اگرچه طولانی، روان و صمیمی است. روندِ از این هیتلر به آن هیتلر جابه‌جا شدن مخاطب را خسته نمی‌کند. ما هم‌زمان در جزئیات زندگی دو آدلف شریک می‌شویم. آن‌ها گذشته و روان مشابهی دارند و در ابتدای داستان به یک صورت زندگی می‌کنند، خصوصیات اخلاقی و مشکلات شخصی و روانی یکسانی دارند و طرز فکر مشابهی درباره‌ی زندگی و زنان دارند. به مرور اما طرز فکرشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد تا جایی که هیچ شباهتی میان آن‌ها باقی نمی‌ماند؛ یکی سرشار از تعصب می‌شود و دیگری با شک و تردید دست‌وپنجه نرم می‌کند.

اما علت چیست؟ شاید همان واقعه‌ی آغازگر داستان که هیتلر را در فقر باقی گذاشت و به احساس تنهایی و برتری وی در میان انسان‌های عامی دامن زد و کاری کرد تا از همدردی تهی شود و خود را ابرمرد، فرای فهم و شعور انسان‌های اطرافش بپندارد و از انسانیت تهی شود و آدولف را در میان هنرمندانی گذاشت تا به میان‌مایگی خود پی ببرد، بداند که عقاید دیگری هم وجود دارند و به سبک خاص خودش در هنر و تفکر بپردازد.

هیتلر روزنامه‌های سیاسی می‌خواند؛ جایی که با خطوط قرمز درشت، «بد و خوب» و «خیر و شر» از یکدیگر جدا می‌شوند. آلمان خوب است و هر چه غیرآلمانی است، بد. آدولف اما پای صحبت همکلاسی‌هایش می‌نشیند و می‌بیند که چقدر کورکورانه از اندیشه‌های اولیه زندگی‌اش پیروی می‌کرده است. چقدر بیشتر باید بخواند و بداند و تلاش کند تا برای خودش پذیرفتنی شود. او به انتخاب‌های متفاوتی دست می‌زند.

همان طور که اشمیت در آخرین صفحه کتاب می‌گوید: «انسان چیست؟ انسان محصول شرایط است و حق انتخاب و تصمیم‌گیری دارد. هیچ‌کس نمی‌تواند بر شرایط غلبه کند؛ اما هر کس حق انتخاب و تصمیم‌گیری دارد.»[1]

اشمیت به‌زیبایی به این حق انتخاب اشاره می‌کند. او از آدولف پیشوا با نام هیتلر و از هنرمند با نام آدولف در کتاب یاد می‌کند. هم هیتلر و هم آدولف در جنگ جهانی اول شرکت می‌کنند. اولی بااشتیاق و دومی به‌اجبار. در حالی که هیتلر از شوق جنگ و بی‌توجهی به کشته‌شدگان می‌لرزد، دومی از درد جنگ و ازدست‌رفتن دوستانش و سرنوشت منحط بشری به پوچی و خشم می‌رسد و بهترین آثار هنری خود را می‌آفریند.

آدولفی که دوست می‌داشتم

همان طور که اشاره شد، نیمی از متن کتاب روایت تاریخی سرنوشت هیتلر است. هیتلری که مادر خود را بسیار دوست می‌داشت، از پدر خود منزجر بود، با زنان غریبه بود و نمی‌توانست به آنان نزدیک شود، به الکل و مواد مخدر لب نمی‌زد، گیاهخوار و وظیفه‌شناس و آرمان‌گرا بود، نقاشی متوسط که دوست داشت تبدیل به نقاش بزرگی شود و با حیوانات دوست‌تر بود تا انسان‌ها. روی هم رفته اگر جنبه‌های تاریک و اعمال غیرانسانی‌اش را در نظر نگیریم، با خواندن این سه سطر درمی‌یابیم که هیتلر انسانی عادی با درجات زیادی از میل به خیر بوده است تا شر. هیتلری که می‌شد دوستش داشت و می‌شد او را درک کرد.

«به اعتقاد من دو نوع هیولا در این دنیا وجود دارد: آن‌هایی که فقط به فکر خودشان هستند و آن‌هایی که فقط به فکر دیگران هستند. به عبارتی آدم‌های شرور خودخواه و آدم‌های شرور فداکار.»[2] هیتلر از دسته‌ی شروران فداکار شد؛ پیشوای ایده‌ای کلی و سطحی از خیر و صلاحی که تلاش می‌کرد با زور و ایجاد دلهره در مردم به آن دست یابد. او در ذهن خود هیچ‌وقت مقصر نبود. همیشه مقصر مردم بودند که آرمانی رفتار نمی‌کردند و به وظیفه‌شان در قبال خیر و آلمان بزرگ پشت پا می‌زدند. چراکه می‌خواستند زندگی کنند، چراکه می‌خواستند آرام باشند و از جنگ و دلهره می‌ترسیدند. از اینکه جانشان را از دست بدهند، هراس داشتند. مردم عادی از خدایان نبودند. هیتلر نه دردشان را می‌فهمید، نه عقایدشان را درک می‌کرد، نه برای احساساتشان ارزشی قائل بود و نه برای جانشان دلسوزی می‌کرد. او آن‌قدر از غریزه‌ی حیات دوری جسته و به آرمان‌های خیالی‌اش دل بسته بود که دیگر انسان نبود. فراخودش[3]  او را در خود بلعیده بود. او دیگر انسان نبود.

دیکتاتور عفیف

وقتی فراخود سر برمی‌‌آورد و «غریزه» و «خود» در برابر آن سر خم می‌کنند، نتیجه بهتر از این نمی‌شود. اشمیت به‌زیبایی به عقده‌های کودکی هیتلر، تنفرش از پدرش و محبت او به مادرش اشاره می‌کند. هم هیتلر و هم آدولف در  کتاب از این مسئله که همان عقده ادیپ درمان‌نشده است، در رنجند و رابطه‌شان با زنان تعریفی ندارد. هر دو ناتوان از لمس و دیدن آن‌هایند و به تجردی خودخواسته و زندگی رهبانی تن می‌دهند. آدولفِ نقاش اما این فرصت را دارد تا با دیدن مدلی برهنه در کلاس‌های طراحی، جلوی استادان و همکلاسی‌هایش از هوش برود. باز اینجا قلم اشمیت به نفع آدولف به حرکت در می‌آید. او آدولف ساکن اتریش را به زیگموند فروید، روان‌کاو اتریشی می‌رساند. فرویدی که با ناخودآگاه او گلاویز می‌شود و درنهایت می‌تواند او را درمان کند. شاید ترمیم رابطه‌ی هیتلر با ناخودآگاهش و زنان، بهترین اتفاقی بود که می‌توانست برای او و جهان بیفتد تا از این مرحله از بلوغ عبور کند. آدولف با زنان می‌آمیزد،‌ عاشق می‌شود، ازدواج می‌کند، بچه‌دار می‌شود و انسانی عادی می‌شود؛ وضعیتی که هیتلر نه درکی از آن داشت و نه دیگر شانسی برای تبدیل شدن به آن.

او تبدیل به کسی می‌شود که نمی‌تواند زنان را لمس کند. خواهان تصرف آن‌هاست، اما از دل بستن به آن‌ها گریزان. همین امر به خودکشی سه زنی که در زندگی‌اش حضور داشتند، منجر می‌شود. او خواهان تسلط بر آن‌هاست. تک‌تک وجوه زندگی‌شان را کنترل می‌کند و می‌خواهد که او را دوست داشته باشند، بپرستند و از او تبعیت کند. بااین‌حال از اینکه نقش مرد را در زندگی آن‌ها ایفا کند، ناتوان و گریزان است. برای جبران این ناتوانی، پشت تحقیر و نادیده گرفتن زنان و رهبانی‌گری جسمی و جنسی پنهان می‌شود و هر چه بیشتر کنترلشان می‌کند. زنان زندانی مقدس اویند. باید همچون مادری عشق و محبت بی‌شرط و بی‌خواهش خود را در اختیار او بگذارند و او ورای تمنا، عفیفانه آن‌ها را در چتر حمایت خود می‌گیرد.

در زندگی موازی آدولف نقاش، او ناخودآگاه هیتلری را که می‌توانست باشد، نقاشی می‌کند. تصویری نمادین از مردی برهنه و اخته‌شده که مردم را میان پنجه‌ها و زیر پاهایش له می‌کند. آدولف نام اثر را «دیکتاتور عفیف» می‌گذارد.

«نویمان گفت: مثل نوزاد است.
- باید هم باشد. موجودی خودخواه‌تر از نوزاد وجود ندارد. دستش را دراز می‌کند، برمی‌دارد، همه‌چیز را له و خرد می‌کند و به دهان می‌برد. بچه‌ی آدمیزاد در روزهای اول یک نوع غول فاقد شعور است؛ چون هیچ درکی از دیگران ندارد. همه‌ی ما در اوایل زندگی‌مان دیکتاتور بوده‌ایم. فقط زندگی است که بعدها ساز مخالف می‌زند و راممان می‌کند.
- موسولینی است؟
- به‌هیچ‌وجه. صدالبته که موسولینی دیکتاتور است؛ اما نه بدترین نوع دیکتاتوری که روی زمین وجود دارد. چون هنوز با واقعیت پیوند دارد. او زن دارد، معشوقه دارد، بچه دارد. او هنوز نرینه‌ی لاتینی است.»[4]

اما هیتلر در دنیای واقعی موازی تمامی پیوندش را با واقعیت از دست داده است. تا آن حد که نمی‌فهمد شکست خورده است، پی نمی‌برد که بعد از خودکشی، مراسم خاکسپاری باشکوهی برایش بر پا نخواهد شد و نمی‌فهمد که چندین سال است که بر اثر انفجار کر شده است. تنها دنبال گوشی می‌گردد که بلندبلند برایش فریاد بکشد و دیگران، حتی موسولینی هم جرئت نمی‌کند به او بگوید که هم شنوایی و هم شنونده‌هایش را از دست داده است. او برای خود فریاد می‌کشد.

درباره اریک امانوئل اشمیت

اریک امانوئل اشمیت را بیشتر با نمایشنامه‌هایش می‌شناسند. خرده جنایت های زناشوهری، مهمان سرای دو دنیا و نوای اسرارآمیز از بهترین نمایشنامه‌ها اویند. بااین‌حال این نویسنده‌ی بلژیکی‌فرانسوی هنر رمان‌نویسی خود را در دو کتاب زمانی که یک اثر هنری بودم و آدولف هـ نیز به مخاطب نشان داده است. او که متولد سال ۱۹۶۰ است، در سال ۱۹۷۰ و زمانی که ده سالش بود، مستندی از جنگ جهانی دوم را در سینمایی به همراه پدر و مادرش دید. والدینش خواستار این بودند که او این مستند را تماشا کند. این انتخاب جرقه‌ی نوشتن رمان آدولف هـ را در ذهن او زد و درنهایت این کتاب در سال ۲۰۰۱ به زبان فرانسوی منتشر شد. کتاب بینش عمیقی درباره‌ی درک و همدردی و قدرت انتخاب دارد و شیطان درون هر یک از ما را با ظرافت پیش‌رویمان نمایان می‌سازد.


[1]- اشمیت،‌ ۱۳۹۲: ۴۳۶ (براساس نسخه‌ی الکترونیکی کتاب)

[2]- همان: ۴۲۳

[3]- Superego

[4]- اشمیت، 1392: 313

دیدگاه ها

کاربر مهمان ۱۴۰۵/۰۲/۲۶

مطلب خیلی خوبی بود. ممنون.

مطالب پیشنهادی

وقتی دست علم هم به گناه آلوده می‌شود!

وقتی دست علم هم به گناه آلوده می‌شود!

معرفی نمایشنامه‌ی خیانت اینشتین نوشته‌ی اریک امانوئل اشمیت

عشق می‌تواند انسان‌ را به دروغ‌های بزرگی وادار کند

عشق می‌تواند انسان‌ را به دروغ‌های بزرگی وادار کند

مروری بر نمایشنامه‌ی نوای اسرارآمیز نوشته‌ی اریک امانوئل اشمیت

پرسه‌زنی در ویرانه‌های کمونیسم

پرسه‌زنی در ویرانه‌های کمونیسم

معرفی کتاب گشتی در موزه کمونیسم نوشته اسلاونکا دراکولیچ

کتاب های پیشنهادی

جدیدترین نویسندگان
جدیدترین مترجمان
جدیدترین ناشران کتاب
جدیدترین ناشران مجله
جستجو بر اساس دسته بندی