کتاب فلیکس و سرچشمه اسرار
پیش از خرید کتاب فلیکس و سرچشمه اسرار بخوانید
آیا برای نجات کسی که دوستش دارید، حاضر به آغاز یک سفر ناشناخته هستید؟ این رمان، داستان تکاندهندهی عشق یک پسر به مادرش و تلاش او برای بازگرداندن امید به زندگی است. داستانی پرکشش از رازهای خانوادگی، ریشههای فرهنگی و سفر به دل ناشناختهها.
درباره کتاب
داستان دربارهی فلیکس، پسر دوازدهسالهی سیاهپوستی است که با مادر مهربان و پرنشاطش، فاتو، در پاریس زندگی میکند. با ابتلای ناگهانی فاتو به افسردگی شدید و لاعلاج، دنیای فلیکس دگرگون میشود. او برای یافتن علت بیماری و نجات مادرش، جستوجویی جسورانه را آغاز میکند؛ مسیری که او را از پاریس به زادگاه پررمزوراز مادرش در آفریقا و «سرچشمه اسرار» میکشاند.
خواندن کتاب فلیکس و سرچشمه اسرار به چه کسانی پیشنهاد میشود؟
- علاقهمندان به ادبیات جهان و رمانهای ماجراجویانه.
- دوستداران داستانهایی با درونمایهی روابط خانوادگی، فداکاری و کشف هویت.
- کسانی که از خواندن روایتهای سفر به سرزمینهای جدید و کشف رازهای گذشته لذت میبرند.
معرفی نویسنده، مترجم و ناشر
این اثر جذاب به قلم اریک امانوئل اشمیت، داستاننویس و نمایشنامهنویس مطرح فرانسوی به نگارش درآمده است. این کتاب با ترجمهی روان شهلا حائری توسط نشر قطره به چاپ رسیده و روانهی بازار شده است.
جملات کتاب
«سالهای سال، مامان دقیقاً برعکس این حالت افسردهای را داشت که امروز او را این قدر از پا درآورده بود. سرزنده، پرشروشور، جستجوگر، پرهیجان، پرتبوتاب، او با صدایی دلنشین، باصلابت و شاداب و با تَهلهجهی شیرین آفریقاییاش پرحرفی میکرد، از هر چیزی شگفتزده میشد، برمیآشفت، به همه چیز علاقه نشان میداد، به بیشتر چیزها میخندید، از صبح على الطلوع - که با مُشتومال کمرم بیدارم میکرد - تا شب، به سرتاپایم بوسه میزد و شبهنگام مشتاقانه، حکایتهای روزمره را برایم تعریف میکرد و دائم به خاطرم میآورد که «باید همیشه این قصهها رو تعریف کرد تا به دست فراموشی سپرده نشن».
مامان کافهی خیابان رَمپونو در بلویل را اداره میکرد، سالن سرپوشیدهای با دیوارهای طلاییرنگ که اهالی حاشیهی رودخانه آنجا گرد هم میآمدند. او مایل بود نام کافهاش را «سرِکار» بگذارد؛ بدین ترتیب، هر گاه یک مشتری پَروپاقرص که به بار تکیه داده بود، تلفن به دست، با زنش، شوهرش، همکارش یا رئیسش صحبت میکرد و آنها از او میپرسیدند که کجاست، در نهایت صداقت جواب میداد: «سرکار!»
صفحه ۱۴