کتاب غریبه در شهر
ماه، پشت خانههای گلی را روشن کرده بود. همهجا خاموش و آرام بود. از کوچهها گاه و گداری صدای سوت یا فریاد قرهسورانها که همدیگر را صدا میکردند، شنیده میشد. از پشت بام کوتاهی یک جفت دست بالا آمد و لبهی بام را گرفت و خود را بالا کشید و لحظهای بعد حيدر، وحشت زده و کلافه، پیدا شد. مدتی روی پشت بام دراز کشید و گوش خواباند، آهسته سینهخیز جلوتر رفت، آهسته بلند شد و سایهی خودش را دید که دراز شده و از لبهی بام به کوچه آویخته بود. روی زمین نشست، نفسی تازه کرد و آهسته چهار دست و پا جلو رفت و به بام بلندتری رسید و لبهی بام را گرفت و محکم چسبید. خود را بالا کشید و گوش داد. صدای خندهای از دوردست شنیده شد و به دنبال آن فریاد مردی که نعره میکشید: «مختار خان، های مختار خان!»
حیدر به تماشای اطراف پرداخت و دوباره راه افتاد. از روی یک بلندی، گربهای جست زد و پرید جلو حیدر. حيدر وحشتزده عقب رفت، گربه پا به فرار گذاشت و پشت یک برآمدگی ناپدید شد.
صفحه ۲۳۵
امتیاز دهید!
ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید