کتاب رفقای من
قبل از خرید کتاب رفقای من بخوانید
آیا تلاطمهای سیاسی و تاریخی میتوانند مسیر یک رفاقت عمیق را برای همیشه تغییر دهند؟ رمان «رفقای من» داستان رفاقتی بیستساله است که در سایهی تبعید، انقلاب و دوری شکل میگیرد و رنگ میبازد. اگر به داستانهایی دربارهی خاورمیانه، پیامدهای بهار عربی و تأثیر بیرحم تاریخ بر سرنوشت و روابط آدمها علاقه دارید، این رمانِ تکاندهنده شما را مجذوب خود خواهد کرد.
درباره کتاب
داستان از طبقهی بالای ایستگاه قطار کینگز کراس لندن آغاز میشود؛ جایی که راوی در حال تماشای رفتنِ دوست قدیمیاش، «حسام زُوا» است. حسام که پس از انقلاب ۲۰۱۱ لیبی و سالهای پر از شکست، آدمربایی و جنگ داخلی در بنغازی، به انسانی سرخورده و مضطرب تبدیل شده است، اکنون تصمیم گرفته تا از طریق پاریس برای همیشه به کالیفرنیای آمریکا مهاجرت کند. نویسنده در طول این روایت، گذشته را واکاوی میکند؛ روزهایی که این دو دوست در لندن در یک ساختمان زندگی میکردند ، سفرهایشان به پاریس ، و بحثهای پرشورشان در روزهای آغازین «بهار عربی»، زمانی که حسام اصرار داشت راوی نیز همراه او به بنغازی برگردد. این رمان در واقع مرثیهای است بر روزگار خوشِ گذشته و تأملی عمیق بر مفهوم وطن و تبعید.
خواندن کتاب رفقای من به چه کسانی پیشنهاد میشود؟
- علاقهمندان به ادبیات معاصر جهان و داستانهای روانشناختی-سیاسی.
- کسانی که به رمانهایی با محوریت خاورمیانه، مهاجرت، تبعید و رفاقتهای مردانه علاقه دارند.
- خوانندگانی که از نثرهای دروننگرانه و جریان سیال ذهن (مرور خاطرات در بستر زمان حال) لذت میبرند.
معرفی نویسنده، مترجم و ناشر
این رمان نوشتهی هشام مطر، نویسندهی برجستهی معاصر است که در سال ۲۰۲۴ به زبان انگلیسی منتشر شد. نسخهی فارسی این اثر با ترجمهی روان احسان کرمویسی، توسط نشر بیدگل در زمستان ۱۴۰۴ روانهی بازار شده است.
جملات کتاب
«البته هیچ وقت نمیشود با قاطعیت گفت در دل آدم ها چه میگذرد، چه در دل خودمان چه در دل آشنایانمان، و شاید مخصوصاً در دل آنها که بهتر از همه میشناسیمشان...»
«این سالهای اخیر از ۲۰۱۱ که مصادف بود با انقلاب لیبی و همه اتفاقات بعدش - شکستهای پی در پی، فرصتهای از دست رفته، آدم ربایی ها، ترورها، جنگ داخلی محله هایی که با خاک یکسان شدند و سلطه شبه نظامیان - همه و همه از حسام آدمی دیگر ساخت.»
«نقشه کشیده بود تابستون هر سال بره اونجا، ولی بعد ممنوع الخروجش کردن و تا آخر عمرش دیگه نتونست هیچ جا بره... پوینت ریس، یه شهری همون نزدیکی ها کم کم واسه خونواده ما حکم یه جور افسانه رو پیدا کرد! عین یه اسم رمز برای هر چیزی که از دست رفته بود یا نمی شد بهش رسید. شده بود آتلانتیس خونواده ما.»
«ما درست وسط یه موجیم.... این را حسام در روزهای پرشور بهار عربی گفته بود، همان وقتها که سعی داشت قانعم کند همراهش برگردم به بنغازی. وسط این موجیم و از جنس خودشیم. اینکه خیال کنیم از تاریخ جداییم همون قدر احمقانه است که فکر کنیم میشه از جاذبه فرار کرد.»