کتاب شریفجان شریفجان
شیپور خاموشی را که در میدان مشق میکشیدند، خستگی عجیبی به شریفجانیها دست میداد. در رختخواب هایشان در از میکشیدند و در خلوت خانه هایشان فکر میکردند. در طول روز بیرق خاک خورده قشون بالای عمارت کهنه و کاه گلی ژاندارمری در اهتزاز بود و پهنۀ شریفجان و کویر را که تا حد افق کشیده شده بود با کسالت تحمل میکرد.
ناله شیپور که بلند شد شریفجانیها خمیازه کشیدند، چشم هایشان را مالیدند و چراغ موشی هشتی خانه ها تک تک روشن شد. فرهاد اصلانی دستهایش را به دیوار خانه شان تکیه داد و کوچه را تماشا کرد که در سراشیب ملایمی به دهان تاریکی شب فرومی رفت باد کویر آرام از روی شیروانیهای زنگزده شهر میگذشت و موهای او را پریشان میکرد حمامیها و عذراخانم خیاط جلوی بقالی شیخ علی جمع شدند و شیخ علی روزنامه ندای شریفجان را خرید و آن را با صدای بلند برای آنها خواند.
امتیاز دهید!
ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید