کتاب مرگ من
قبل از خرید کتاب مرگ من بخوانید
آیا مرزی میان زندگی یک هنرمند و کسی که زندگینامهی او را مینویسد وجود دارد؟ این رمان کوتاه، سفری وهمآلود و معماگونه به اعماق هویت، هنر و تقدیر است. اگر به داستانهایی با حالوهوای گوتیک مدرن و آثاری که در آنها واقعیت و خیال بهشکلی گریزناپذیر در هم تنیده میشوند علاقه دارید، این اثر تحسینشدهی لیزا تاتل شما را با پرسشهای تکاندهندهای دربارهی ماهیت هستی روبهرو خواهد کرد.
درباره کتاب
کتاب مرگ من (My Death) داستانی روانشناختی و رازآلود است که حول محور یک نویسندهی زندگینامه میچرخد. او در حال تحقیق دربارهی زندگی یک نویسندهی فراموششده و منزوی است، اما هرچه بیشتر در لایههای پنهان زندگی سوژهاش نفوذ میکند، متوجه شباهتهای عجیب و نگرانکنندهای میان زندگی خودش و او میشود. یکی از نمادهای کلیدی کتاب، تابلوی نقاشی «سیرسه» (ساحرهای که مردان را به خوک تبدیل میکرد) است که راوی برخلاف دوستانش که شیفتهی زیبارویانِ معصوم بودند، مجذوب نگاه خیره، ناشکیبا و رفتار خشک و ناساز اوست. کتاب با نثری دقیق، چگونگی تسخیر شدن یک ذهن توسط هنر و گذشته را روایت میکند و نشان میدهد که چگونه یک پژوهش ساده میتواند به رویارویی با تقدیر بدل شود.
خواندن کتاب مرگ من به چه کسانی پیشنهاد میشود؟
- علاقهمندان به ادبیات گوتیک مدرن، داستانهای روانشناختی و معماهای ادبی.
- کسانی که به موضوعاتی همچون ارتباط میان «هنرمند و اثر» و «زندگینامهنویس و سوژه» علاقه دارند.
- طرفداران نثرهای موجز و فضاسازیهای وهمآلودی که در آنها مرز واقعیت و رویا کمرنگ میشود.
معرفی نویسنده، مترجم و ناشر
لیزا تاتل (متولد ۱۹۵۲)، نویسندهی آمریکایی-بریتانیایی، به خاطر مهارتش در ترکیب ژانرهای وحشت، فانتزی و علمی-تخیلی با نگاهی فمینیستی و روانشناختی شناخته میشود. ترجمهی این اثر توسط آرش افراسیابی انجام شده و نشر بیدگل آن را در ۱۹۱ صفحه روانهی بازار کرده است.
جملات کتاب
«به این ساحرهای که مردان را با نگاهی به خوک تبدیل میکرد خیلی بیشتر علاقه داشتم تا آن الهه های رؤیایی دست و پا چلفتی و بیخاصیتی که هم دورهای هایم مفتونشان میشدند.»
«من رفتار خشک و ناساز سیرسه و نگاه خیره و پر حرارت و ناشکیبایش را بیشتر میپسندیدم، وقتی که توصیه میکرد: آن خوک را بیرون کن، مردها همه یکسره خوکاند. تو به آنان نیازی نداری، تنها زندگی کن به سان من و جادو کن.»
«ده سال، سالهایی پرحادثه و تأثیرگذار، این تصویر بخشی از زندگیام بود؛ در لحظات دلشکستگی و شادی، در کسلبارترین و سرخوشانهترین ثانیهها، به او خیره میشدم.»