کتاب سگ های سیاه
مقدمه
از وقتی پدر و مادرم را در هشت سالگی در تصادف رانندگی از دست دادم، چشمم به پدر و مادر دیگران بود. این موضوع به خصوص در مورد سالهای نوجوانیام صدق میکرد، زمانی که خیلی از دوستانم پدر و مادرشان را مثل رخت کهنه دور میانداختند و من با اینکه از مصرف جنس دست دوم سرشکسته بودم ، ولی کمابیش وضع خوبی داشتم. دور و بر ما کم نبودند پدر و مادرهای بگویی نگویی افسردهای که دلخوشی بزرگشان این بود که دست کم بچه هفده سالهشان قدر جوکها، نصیحتها، آشپزی، و حتی پولشان را بداند. همان وقت من خودم هم چیزی در حد یک پدر بودم. آن روزها محیط اطراف مرا، ازدواج تازه و روبه نابودی خواهرم، جین، با مردی به نام هارپر تشکیل میداد. در فضای ناخوشایند آن خانه، خواهرزاده سهسالهام ، سالی، تنها بچه جین، عزیز کرده و نورچشمی من بود.
امتیاز دهید!
ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید