کتاب سربازان سالامیس
من و بولانیو باقی روز را به صحبت دربارهی کتابهایش، نویسندههایی که دوست داشت – که تعدادشان زیاد بود – و آنهایی که به حساب نمیآورد – که باز هم زیاد بودند – صحبت کردیم. بولانیو با شور و اشتیاقی عجیب اما سرد صحبت میکرد که ابتدا من را مبهوت کرد و بعد باعث شد احساس معذب بودن کنم. مصاحبه را کوتاه کردم. وقتی میخواستیم در تفرجگاه ساحلی از هم خداحافظی کنیم، دعوتم کرد تا بروم و ناهار را در خانهاش، با همسر و پسرش باشم. به دروغ گفتم نمیتوانم چون در روزنامه منتظرم هستند. بعد دعوتم کرد که باز هم بروم و او را ببینم. دوباره به دروغ گفتم خیلی زود این کار را خواهم کرد.
یک ماه بعد وقتی مصاحبه چاپ شد، بولانیو در دفتر روزنامه با من تماس گرفت و گفت مصاحبهی خوبی شده است، پرسید:
«مطمئنی من همهی آن حرفها را راجع به قهرمانها زدم؟»
صفحه 136
امتیاز دهید!
ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید