کتاب تهوع
ترجمه حسین سلیمانی نژاد
در غروب زندگی، مهربانیِ بیدریغش را نثار همه میکرد. خود من را هم اگر میدید- البته به شکلی بیپرده- نگاه محبتآمیزش را از من دریغ نمیکرد: چون با خودش میگفت قبلا پدربزرگ و مادربزرگ داشته. او از هیچ کس توقعی نداشت: هیچ خواستهای جز آنکه دیگران موقعِ آمدنش کمی صدایشان را پایین بیاورند. هیچچیز، جز آنکه سرِ راهش، در لبخندهایشان ذرهای محبت و احترام باشد؛ هیچ چیز، جز آنکه عروسش گاهی بگوید «پدر فوقالعاده است؛ از همگی ما جوانتر است.»: جز آنکه تنها کسی باشد که میتواند با دست گذاشتن روی سر نوهی پسریاش عصبانیتش را بخواباند و بعد بتواند بگوید «پدربزرگ بلد است این غموغصههای شدید را آرام کند.»؛ هیچچیز جز آنکه پسرش چند بار در سال بیاید و توصیههای او را در مورد نکتههای ظریف جویا شود؛ سرجمع، خودش را قبراق ببیند و بینهایت احساس آرامش و خردمندی کند.
صفحه ۱۲۴
امتیاز دهید!
ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید