انسان در پس‌زمینه‌ی زمان

معرفی کتاب تاریخ طبیعی زوال نوشته بارانه عمادیان

عاطفه درستکار

دوشنبه ۶ بهمن ۱۴۰۴

(1 نفر) 5.0

تصویر روی جلد کتاب تاریخ طبیعی زوال (نقاشی Manifest Destiny از Alexis Rockman)

کتاب تاریخ طبیعی زوال با عنوان فرعی «تأملاتی درباره‌ی سوژه ویران» اثری فلسفی‌تاریخی‌ است که حول محور «ویرانه‌ها» و «زوال» رابطه‌ی تاریخ و طبیعت را بازگو می‌کند. این کتاب در سال 1390 به کوشش نشر بیدگل منتشر شد.

تاریخ طبیعی زوال

بوطیقای ویرانگی

بارانه عمادیان در کتاب تاریخ طبیعی زوال رابطه‌ی بین تاریخ و طبیعت را بررسی می‌کند و حین نگارش، بیشترین توجه‌اش معطوف به عقاید تئودور آدورنو[1] است. آدورنو فیلسوف، جامعه‌شناس و موسیقی‌شناس آلمانی و از اعضای مکتب فرانکفورت بود. وی تحت تأثیر هگل بود، اما نظریه‌ی آشتی‌پذیری دیالکتیکی را انکار می‌کرد و از این جهت موافق نظر مارکس بود. دیالکتیک به زبان ساده رابطه‌ی میان یک امر (تز) و ضد آن (آنتی‌تز) است که منتج به پیدایش امری جدید (سنتز) می‌شود. هگل «وجود تضاد و تناقص را شرط تکامل فکر و طبیعت می‌دانست و معتقد بود که پیوسته ضدی از ضد دیگری تولید می‌شود.»[2]

معروف‌ترین اثر آدورنو دیالکتیک روشنگری‌ است که آن را به همراه ماکس هورکهایمر[3] در اواخر جنگ جهانی دوم منتشر کرد. آن دو در این کتاب نگاهی انتقادی نسبت به مسائل مدرن دارند و به بررسی تنش‌های بین فرد و جامعه می‌پردازند. کتاب دیالکتیک روشنگری مشتمل بر پنچ بخش است و درباره‌ی مفهوم روشنگری، ارتباط روشنگری با اسطوره و اخلاق و مرزهای روشنگری بحث می‌کند. این دو متفکر معتقدند روشنگری قصد رهاسازی آدمیان از ترس و برپایی حاکمیتشان را داشت، اما در این کار شکست خورد و منجر به تمامیت‌خواهی و ایجاد جنبش ناسیونال سوسیالیسم شد. کتاب آدورنو با ایجاد ارتباط بین مفاهیمی چون اخلاق، اسطوره، تاریخ، طبیعت و روشنگری محدودیت‌های روشنگری را برجسته می‌سازد.

کتاب تاریخ طبیعی زوال مشتمل بر 14 یادداشت مختصر در باب مضامین مختلفی چون تاریخ طبیعی، رنج و ویرانگی‌ است. کتاب با شرحی نسبتاً مفصل از داستان کوتاه «غنایم لوکولوس» نوشته‌ی برشت آغاز می‌شود و نویسنده رد پای نظرش را در این داستان می‌‌یابد. لوکولوسِ نظامی و لوکرتیوسِ فیلسوف در باب فراموش نشدن بحث می‌کنند. ترس لوکولوس این است که بعد از مرگش فراموش شود، اما لوکرتیوس با دیدن درخت گیلاسی که لوکولوس از آسیا آورده او را آرامش خاطر می‌دهد که با مرگ او این درخت همچنان ماناست و مردمان با دیدنش ژنرال روم را به یاد خواهند آورد.

«اگرچه مضمون حقیقی داستان همانا تباهی و ویرانی است، اما می‌توان گفت ایده‌ی شکست و نابودی لوکولوس در مقام یک فاتح و نهایتاً اضمحلال او در طبیعت، هم‌زمان پیوندِ او با همین طبیعت را در هیات یک درخت در خود حفظ می‌کند و عنصر دیالکتیکی داستان هم در همین امر نهفته است. لوکرتیوسِ فیلسوف با معرفی درخت گیلاس در پاسخ به پرسش لوکولوس، طبیعت را با تاریخ گره می‌زند. چرا لوکرتیوس در میان غنایم بی‌شماری که غالباً شاملِ آثار هنری و صنایع دستی یک قوم یا قبیله‌اند، درخت گیلاسی را که لوکولوس با خود از آسیا آورده است انتخاب می‌کند؟ با این انتخاب، لوکرتیوس نشان می‌دهد که در میان تمامی غنایمی که لوکولوس از جنگ‌هایش آورده است، تنها این درخت گیلاسْ گواهِ آمیزش تاریخ و طبیعت، یا گذرایی و مانایی، است: زوال‌پذیری از دل همین آمیزش و تحول می‌تراود؛ آنچه در تاریخ بیش از هر چیز دیگری بر تاریخی‌بودن دلالت دارد، خودِ طبیعت است، و البته آنچه در طبیعت بیش از خودِ طبیعت برجای می‌ماند، همان تاریخ است.»[4]

انسان و جوامع انسانی (طبیعت ثانوی) در طول تاریخ از بین می‌روند و مجدد از نو متولد می‌شوند، همانند طبیعت و بازمانده‌های این عناصرِ میرا، ویرانه‌هایی نامیراست. کل ایده‌ی کتاب همین چند خط مذکور است. مؤلف ضمن استفاده از عقاید آدورنو به اندیشه‌ی افراد دیگری از جمله بنیامین، زیمل، آگامبن، بودلر و کاچاری اشاره دارد.

نویسنده از امر پیکچرسک صحبت می‌کند. ویرانه‌ها متعلق به امر پیکچرسک‌اند؛ «پیکچرسک در معنای کاربردی از مفاهیم زیباشناختی‌ست. اما زیباشناسی که با وجود ریشه‌های رمانتیک، با مولفه‌های نوستالژی، درد، کژی و رگه‌هایی از زبره‌کاری و خشونت همراه است. در واقع زیبایی آن، در نحوه اجرا و کاربری نقاشی و طراحی منظر، هم راستا با زیبایی قدهای خمیده انسان‌ها و زیبایی ویرانه‌هاست.»[5] امر پیکچرسک به منزله‌ی امر والاست که تباهی و اضمحلال را نمایان می‌سازد. چنین تصاویری در آغاز لذت‌بخش تلقی می‌شدند، اما به مرور تبدیل به توصیفاتی ناتورالیستی و منشأ انتقادات اجتماعی شدند.

عمادیان امر پیکچرسک را در داستانی از هنری جمیز بررسی می‌کند، آنجاست که ویرانگی در سطح شهر به چشم می‌خورد. ویرانه‌های شهری، خانه‌های مخروبه و قطعه‌وارگی در عصر مدرن یادآور همان گذرایی و انهدام سوژه‌هاست. در پایانِ کتاب تصاویری از نقاشی‌هایی که نشان‌دهنده‌ی مفهوم تباهی‌اند پیوست شده است.

بریده‌هایی از کتاب

«لوکرتیوس می‌گوید که بوسه‌ها اثری از خود به جای نمی‌گذارند و این تنها زخم‌های عمیق‌اند که نقش خود را به هر ترتیبی بر جسم و روح آدمی حک می‌کنند. او می‌گوید که اینک برخلاف همیشه حس می‌کند از مرگ نمی‌هراسد ولی درواقع، این مرگ نیست که از آن می‌هراسد، بلکه ترس از مرگ است...»[6]

«عنصر دیگری که بر تأثیرگذاری ویرانه‌ها می‌افزاید یک ایماژ قدرتمند از فناپذیری است. باری، مردان قدرتمندِ زمین که سالیان سال خود را سرداران سازندگی می‌پنداشته‌اند، که چنین خانه‌های بی‌نظیری را برای خویش ساخته‌اند، مردانی که در اوجِ بلاهتْ چشم‌به‌راهِ سلسله‌ای بی‌پایان از نوادگان بوده‌اند، نوادگانی که وارثِ نام و القاب و شیوۀ زندگی مجلل آنان باشند، اما هیچ چیز از اَعمالِ این مردان، از ولخرجی‌های فراوان و آرزوهای گران‌قدرشان برجای نمی‌ماند، مگر ویرانه‌های تکه‌پاره‌ای که به سرپناهِ تنگ‌دست‌ترین و بخت‌برگشته‌ترین اعضای نسل بشر بدل می‌شوند، و در هیأتِ ویرانه‌ها بس مفیدترند تا هیأتِ پرشکوهی که در روزگاران پیشین داشته‌اند.»[7]

«ویرانگی به منزله‌ی رد پای زمان بر طبیعت، پژواکی است از توصیف ناتورالیستی شاتوبریان از ویرانی. به زعم شاتوبریان، گویی طبیعت هرگز از مرمت خرابی‌های تاریخ خسته نمی‌شود، از پاکسازی صبورانه زخم‌ها و نقصان‌هایی که زمان برجا می‌گذارد. برخلاف ویرانه‌های انسانی که از هرگونه نیروی خلاق و جبرانی مرمت‌بخش بی‌بهره‌اند، طبیعت بازو به بازوی زمان قدم برمی‌دارد و خرابکاری‌ها و کاستی‌های آن را می‌پوشاند.»[8]

«در دوران مدرن ویرانه‌ها دیگر یادآور شکوه از دست‌رفته‌ی روم باستان نیستند، بلکه تخریبی را به رخ می‌کشند که در زهدانِ ایده‌ی پیشرفت و ترقی جای دارد. نویسندگان مدرن برخلاف اسلافشان ویرانه‌های روم باستان را نه بازمانده‌های تمدنی طلایی، که بقایای تمدن فاتحانِ جاه‌طلبِ امپراتوری روم می‌شمردند، بدین‌سان، ویرانه‌های روم از هاله‌ی تقدیس زدوده شدند، و نگاه تاریخی مدرن از تندیس ایستا و بی‌نقصی که اومانیست‌های رنسانس از دنیای باستان ساخته بودند، افسون‌زدایی کرد. اما اگرچه این آگاهی تاریخی به کمرنگ شدن گرایش به زیباشناسانه ‌ساختن انجامید، نتوانست میل به ویرانه‌ها را تماما از ذهن انسان مدرن بزداید.»[9]


منابع: عمادیان، بارانه. 1392، تاریخ طبیعی زوال، تهران: بیدگل


[1]- Theodor Ludwig Wiesengrund Adorno
[2]- ویکیپدیا
[3]- Max Horkheimer
[4]- عمادیان، 1392: 20
[5]- ویکی‌پدیا
[6]- عمادیان، 1392: 18
[7]-همان، 23
[8]- همان، 86
[9]- همان، 44

دیدگاه ها

در حال حاضر دیدگاهی برای این مقاله ثبت نشده است.

مطالب پیشنهادی

اگر درختان دیگر ما را نشناسند

اگر درختان دیگر ما را نشناسند

معرفی کتاب فراق بهشت نوشته لوسی جونز

خبری در راه است...

خبری در راه است...

فصل دوم پادکست آوانگارد

در میانه‌ی راه

در میانه‌ی راه

مروری بر کتاب میانسالی نوشته‌ی کریستوفر همیلتن

کتاب های پیشنهادی

جدیدترین نویسندگان
جدیدترین مترجمان
جدیدترین ناشران کتاب
جدیدترین ناشران مجله