× پاکت سفارش
جمع
هزینه ارسال خرید آنلاین برای پاکت خرید بالای تومان رایگان است
با توجه به تعطیلی 2 آبان سفارشات پستی که از تاریخ 28 مهرماه ثبت خواهد شد، 3 آبان تحویل پست داده خواهد شد.
بازگشت به پاکت سفارش (۱)

کجایی‌ ای مرد؟

مروری بر کتاب جای خالی سلوچ نوشته‌ی محمود دولت آبادی

فرشته قربانی

سه شنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۰

shorter-link Save Story
جای خالی سلوچ محمود دولت آبادی

 «کجایی‌ای مرد؟

کجا بوده‌ای ای مرد؟

کجایی‌ای سلوچ که آواز نامت درای قافله ایست در دوردست‌های کویر بریان نمک!

در کدام ابر تیره پنهان شده بودی:در کدام پناه؟

رخسار در کدام شولا پوشانده بودی؛ کدام خاک تو را بلعیده بوده است؟

اندکی از محمود دولت‌آبادی 

محمود دولت‌آبادی نویسنده‌ی برجسته‌ی ایرانی، زاده‌ی روستا‌ی دولت‌آباد ِ سبزوار به سال 1319 است. او در ابتدای جوانی به هجرت تن داد و از زادگاهش ابتدا به مشهد و سپس به تهران رفت و با هنر تئاتر و سینما آشنا شد. او کار خود را در تئاتر با فعالیت‌های جزئی و کوچک آغاز نموده و اندک اندک رشد کرد تا در دهه‌ی چهل و پنجاه در چند نمایش مهم به ایفای نقش پرداخت و با بزرگانی مانند بیضایی و رادی همکاری کرد؛ از طرفی دیگر نوشتن را پیش برد و اولین داستانش یعنی «ته شب» سال 1341 در مجله‌ی آناهیتا به چاپ رسید. در اواخر دوره‌ی پهلوی دوم دستگیر و پس از چند سال آزاد شد. پس از مدت کوتاهی مجددا به نوشتن روی آورد؛ کلیدر را ادامه داد و به نگارش جای خالی سلوچ _که بذر آن را سال‌های زندان در سر کاشته بود_ مشغول شد. از معروف‌ترین آثار ایشان: لایه‌های بیابانی، کلیدر،سلوک، طریق بسمل شدن و جای خالی سلوچ است. یکی از ویژگی‌های آثارش، نگاه تلخ او به زندگی و نشان دادن فقر و سادگی و ناآگاهی در میان اقشار جامعه به خصوص روستایی‌هاست. او در آثارش از گویش‌های محلی استفاده می‌کند که به دلنشینی متن می‌افزاید.  

محمود دولت ابادی در منزل

       

در جای خالی سلوچ چه می‌گذرد؟ 

جای خالی سلوچ داستانی است بلند که سراسر آن در روستای کویری زمینج _ که به گفته‌ی نویسنده روستایی فرضی و غیرواقعی و در ذهنیت او از نقاط دور افتاده‌ی خراسان است_می‌گذرد. این داستان مردمانی را به تصویر می‌کشد که در نهایت فقر به‌سربرده و با مشکلات بی‌شماری دست و پنجه نرم می‌کنند. محمود دولت آبادی بعد از آزادی از زندان ساواک و تقریبا طی هفتاد روز این رمان را تقریر کرده است[1]. جای خالی سلوچ یک رمان واقع‌گرایانه است و همه چیز را آن به گونه‌ای به تصویر می‌کشد که در زندگی روزمره اتفاق می‌افتد. شخصیت‌های زیادی در داستان حضور دارند؛ اما شخصیت‌های اصلی، خانواده‌ی سلوچ هستند.؛ مِرگانِ قـوی (همسر سلوچ)،عباس و اَبراو (پسرانِ سرکش سلوچ) و هاجر(دختر معصوم سلوچ). سلوچ همان‌طور که از نام کتاب پیداست چندان در داستان «وجود» ندارد اما «حضور» ِ او هر لحظه به مناسبتی حس می‌شود.


مسئله‌ی مرکزی داستان، فقر است. بی‌شک فقر موجب می‌شود آدمی به اجبار دست به کارهایی بزند که نه تنها هیچ علاقه‌ای به آن‌ها ندارد، بلکه ناخواسته باعث آسیب رساندن به عزیزانش و رنجاندن آنان می‌شود. همه چیز با جای خالی سلوچ آغاز می‌شود؛ غرور مردانه‌ی سلوچ اجازه نمی‌دهد در شرایط فقر، تنگدستی و ناامیدی بی‌تفاوت باشد پس به امید پیدا کردن کار پس از هفده سال زندگی مشترک، ناگزیر همسر و فرزندانش را ترک کرده و راهیِ مقصدی نامعلوم می‌شود. مرگان نبود او را، رفتنش را که این بار با همیشه تفاوت دارد به طرزی عجیب، حسی و خواندنی درمی‌یابد. او علت این ترک کردن را درک نمی‌کند اما تاب می‌آورد و امیدوارانه به دنبال سلوچ می‌گردد. مدت‌ها بود که سلوچ شب ها سرِ تنور می‌خوابید و به سختی گفت‌وگوی اندکی میان او و همسرش شکل می‌گرفت، گویا کشش و عشق جوانی از میانشان رخت بسته بود؛ اما با این وجود مرگان حس می‌کرد با رفتن سلوچ بیش‌تر از پیش عاشقش شده است. معمول این است که انسان قدر داشته‌های خود را نمی‌داند و با از دست‌دادن آن‌ها ارزش‌شان را بیشتر درک می‌کند. بخشی از قلم درخشان دولت‌آبادی که در همان صفحات اولیه مخاطب را مجذوب خود می‌کند، با هم میخوانیم:

« و سلوچ این روز‌های گیج و منگ شده بود. نه چیزی می‌گفت و نه انگار چیزی می‌شنید. اما مرگان مگر حرفی داشت به سلوچ بزند که بداند او می‌شنود یا نه؟ چیزی، چیز ناچیزی مگر در میان بود که مرگان بهانه‌ای برای گفتن بیابد؟ وقتی هر چه هست و نیست در غباری گنگ و بیمار دفن شده باشد، لب‌ها به چه معنایی می توانند گشوده شوند؟ .... همه چیز عجیب بود! برای مرگان همه چیز عجیب می‌نمود و از همه عجیب‌تر جای خالی سلوچ بود. اما هیچ روزی جای خالی سلوچ مرگان را به این حال وانداشته‌بود. دیگر این حیرت نبود، وحشت بود. هراسی تازه؛ ناگهانی و غریب. بی آنکه خود دریابد، چشم‌هایش وادریده و دهانش وامانده بود. جای خالی سلوچ این‌ بار خالی‌تر از همیشه می‌نمود. مثل رمزی بود بر مرگان. چیزی پیدا و ناپیدا. گمان. همان‌چه زن روستایی «وه»[2] می‌نامدش. وهم! شاید سلوچ رفته بود»[3]

سلوچ می‌رود، مرگان می‌ماند و حوض‌اش! مرگان می‌ماند و فرزندان سلوچ و این نقطه‌ی آغاز است؛ آغاز رنج‌ها، تقلا‌ها، مصائب، تنگنا‌ها، ناملایمات و هزار ویک سختی و عذابِ دیگر. مرگان در این میان چاره‌ای جز ایستادگی ندارد؛ پس آنقدر می‌ایستد تا کمرش خم می‌شود؛ کمرش می‌شکند و در آخر، «شب می‌شکند. شب بر کشاله‌ی خون می‌شکند.[4]» دولت‌آبادی اما داستان را اینجا و این‌چنین به پایان نمی‌برد. پایان داستان بیرون از کتاب است!

 درخششِ جای خالی سلوچ 

دولت‌آبادی از چهره‌های سرشناس و شاید برجسته‌ترین نویسنده‌ی داستان‌های اقلیمی و روستایی است. «شخصیت‌های قصه‌های دولت‌آبادی محرومانِ روستانشین و رنج‌دیدگانِ قصباتِ دورافتاده‌ی خراسان‌اند. مردمانی بردبار و رنجبر که با تلاش روز و شب، لقمه‌ی بخور و نمیری از دست طبیعتِ سرسختِ دیار خود چنگ می‌زنند و در شبکه‌ی سنت‌های دست‌وپاگیر ِ گذشته در بند مانده‌اند. این شخصیت‌ها همه‌ی ویژگی‌های روحی و اخلاقی جامعه‌ای سراپا رنج را در خود نشان داده‌اند.»[5]

این توانمندی دولت‌آبادی در جای خالی سلوچ به پختگی و بلوغ قابل‌قبولی می‌رسد. او به خوبی موفق شده است جهان‌بینی خاص خود را طرح و اجرا و سبک نوشتار شخصی‌اش را تثبیت کند. او در خلق این داستان به چند کار مهم دست زده است. در زمینه‌ی توصیف، دولت‌آبادی عملکرد تحسین‌برنگیزی از خود نشان داده است. توصیفات جاندار، پویا، دقیق و کاملا محسوس هستند. او عموما از توصیفات بسیار مفصل بهره می‌گیرد؛ اما این مسئله به سبب قدرت ذاتی او در داستان‌گویی، ابدا برای مخاطبان ملال‌انگیز نخواهد بود. در 100 صفحه‌ی ابتدایی کتاب او تنها یک شبانه‌روز از زندگی خانواده‌ی سلوچ را بیان می‌کند و این تفصیل نه تنها آزار‌دهنده یا کسالت‌بار نیست بلکه برعکس، خواننده را با لحظه‌لحظه‌ی داستان همراه می‌کند. او به خوبی از تکنیک‌ و زبان برای فضا‌سازی بهره می‌گیرد به یک نمونه تفاوت توصیف فضا در فصل زمستان و بهار توجه کنید:

در بخشی از داستان که در زمستان می‌گذرد، فضا را چنین توصیف می‌کند: «برف بند آمده بود. آسمان ساکت بود. دم‌کرده و ساکت. ابر فشرده و یکدست، همچنان روی آسمان ایستاده بود. بام‌های زمینج، گنبدی و بانوجی، همدست از برف بود؛ سفید. کلاغ‌ها. کلاغ‌ها. خطِ بال‌ها بر سفیدی همدست. قار قار. تک و توکی مردم، روی بام‌ها. کبود. کبود. نقطه‌های کبود. مرد‌ها بودند پوشیده در چوخا و پاتاوه. پارو به دست و دست به دستکش یا پوشیده در تکه‌ای کرباس، در آستر یک جیب کهنه‌ی پالتو. سر‌ها پوشیده در شال و کلاه؛ کمر‌ها بسته به شال و به تسمه یا به ریسمانی کهنه. جابه‌جا، یک زن. بخار دهان‌ها، دودی دمان از هیزم، ترسوز اجاقی در باد بر زمینه‌ی سفید برف».[6]

حال به توصیف بهار توجه کنید: «دو برادر دوش به دوش هم می‌رفتند و خواهرشان به دنبال. می‌رفتند تا به دشت پا بگذارند. علفه بود. ماه نوروز. آفتاب دیگر سرد نبود؛ می‌شد به آن دل بست. زمین دیگر کف پاها را نمی‌گزید. چهره‌ها دیگر کدر نبود یا دست کم چندان که پیش‌تر، کدر نبود. آسمان فراخ بود. آسمان دیگر آن تنگی و کوتاهی را نداشت. روز‌ها بازتر بودند. دشت و بیابان گشاده‌تر می نمودند و این همه در دل فرزندان سلوچ واتاب و جای خود داشتند. دل‌ها روشن‌تر بو؛ بازتاب زلالیِ بهار. پاها بی‌بیم نه، کم‌بیم‌تر می‌رفتند. 

سرها باد داشت؛ بهار و جوانی! بادِ مستِ بهار در کله‌های خام. حلقه‌ی چشم‌ها هم آمده و تنگ و منتظر نمی‌نمودند. چشم‌ها بازتر روشن‌تر و براق‌تر. بازی شوخ بهارانه، در آهوی چشم‌ها. بازی شوخ آهوان در بهار دشت.»[7] حتما شما نیز دریافته‌اید که در همین دو توصیف ساده، نویسنده تا چه اندازه در انتقال سردی و سیاهی زمستان و دشواری های آن برای مردم مناطق دوردست کویری و طراوت و شادابی بهار و اهمیت آن برای همان مردم _گویی که بوی بهبود ز اوضاع جهان با خود می‌آورد_ موفق عمل کرده است.

در سطح کلان‌تر ِ توصیفات، باید به توفیقِ داستان در بازتاب مسائل و مصائب مردمان فراموش‌شده اشاره کرد. نویسنده با نگاهی واقع‌گرایانه[8]، به روشنی تصویری تمام‌نمایی از فقر، تنهایی، ناتوانی، تنگنا، ایستادگی، جهل،رنج _و بیش از هر چیز رنجِ زن_، ترس، اندوه، هوس، نابرابری‌_به انحاء گوناگون از جفای مرد در حق زن تا جفای دارا به ندار، صاحب قدرت به ضعفا و..._،درماندگی، خشونت و... ارائه می‌دهد؛ اما شاید بیش‌از هر چیز دیگر جای خالی سلوچ داستانِ «ناچاری» باشد. ناچاری است که بن‌مایه‌ی اصلی داستان را شکل داده و آن را پیش می‌برد؛ وضعیتی که شاید بیش از همه در شخصیت مرگان _ قهرمان داستان_ بروز و ظهور دارد. دولت‌آبادی ضمن موارد فوق به مسائل دیگری نیز در خلال داستان اشاره دارد که در رأس آن‌ها می‌توان از انقلاب سفید و اصلاحات ارضی، نظام ارباب-رعیتی، زمین‌خواری، شکاف طبقاتی و مهاجرت[9] اشاره کرد.

نویسنده به درستی از نگاه کلیشه‌ایِ گل و بلبل درباره‌ی روستاییان و شرایط زندگی آنان فاصله گرفته و تصویری حقیقی و عریان را به نمایش می‌گذارد. در نگاهی اجمالی به آثار دولت‌آبادی می‌توان دریافت که اغلب شخصیت‌های داستان‌هایش، روحیه‌ای مصمم، خشن و مقاوم دارند. مواجهه‌ی مستقیم و طولانی مدت با حقیقتِ طبیعت، از این انسان‌ها مردمانی سخت‌کوش و رنج‌کشیده ساخته و جمیع این اوضاع در عمق جان آنان نوعی ترس و اضطراب را نهادینه کرده است. این اضطراب همیشگی به خوبی در شخصیت‌های جای خالی سلوچ هم دیده می‌شود. نمونه‌ی بارز آن عباس، پسر مرگان، است که سعی می‌کند با جمع کردن پول _حتی پولی که متعلق به او نیست_ و گاه دروغ‌گویی و فریب، موقعیتی امن برای خود ایجاد کرده و _اگر به لایه‌های درونیِ روان‌شناسی متن دقت کنیم_ به نوعی از خود محافظت کند. در این داستان زندگی با کسی شوخی ندارد. اگر دیر بجنبی کلاهت پس معرکه است. اگر تمام روز را سرسختانه کار نکنی، شب نانی برای خوردن نداری. تمام آرزویت نیم‌مَن دوغ است که با آن نانت را تر کنی، در زمستان تنها یک جفت گیوه‌ی پاره داری و...؛ پس باید هوشیار و قوی بود؛ سرسخت و مقاوم.

در باب شخصیت‌پردازی‌ها در جای خالی سلوچ بسیار می‌توان سخن گفت؛ اما درخشش ذهن و قلم نویسنده در خلق شخصیت مرگان است. این شخصیت که گویا ریشه در واقعیت نیز دارد، نماینده‌ی تمامی زنان رنج‌کشیده و حتی انسان رنج‌کشیده است. مختصات شخصیتیِ او، پایداری و مبارزه‌اش برای زندگی، 

تاب‌آوری‌اش، تنهایی‌اش، اندوهِ نهانش و در کل، تمامیت او به واقع می‌تواند شمولِ عامِ انسانی داشته باشد. «زنی که عادی‌ترین نمونه‌ی یک زن روستایی ما می‌تواند باشد، در جای خالی سلوچ خیلی عظیم و قدرتمند جلوه‌گر می‌شود.»[10]

مرگان نماینده‌ی قهرمانانِ بی‌نام و نشان است. زنی لبریز از رنج و سختی که هرگز زندگی به او فرصتی برای دمی آسودن نداده است؛ تنها هدف و خواسته‌اش حفظ خانواده‌اش است، خود را ذوب در فرزندانش کرده و تمام نداشته‌هایش را برای آنان می‌خواهد؛ هیچ کس در زندگی به او نیاموخته که چه اندازه بزرگ و ارزشمند است و همواره _خصوصا در نبود سلوچ و در دل یک جامعه‌ی مرد سالار_ در معرض تهدید و تحقیر است. اما حقیقت مرگان را زمانی عمیق درمی‌یابیم که در لحظات سکوت و تنهایی، دولت‌آبادی پرده‌های ذهن و قلب او را کنار زده و ما را به عمق جانِ او می‌کشاند. مرگان عاشق است، عاشق و پرشور، عاشق و سرکش، دیوانه و سرمست اما تَنَش چنان خسته و روحش چنان زخمی است که هرگز نتوانسته آن مرگان عاشقِ مدفون در اعماق قلبش را بیرون بکشد و بار دیگر به او جان بدهد، با این همه هرگز از پای نمی‌نشیند؛ پایداری از روی ناچاری.

«مرگان دیگر جوان نبود. بسیار بر سنگ و سفال خورده بود. عمرش کم کم داشت به چهل می‌رسید. گرچه چهره‌ی کشیده‌اش سخت خسته و درهم‌شکسته بود و این او را پرعمرتر از آنچه بود، می‌نمود اما تازه موهای سیاهش جابه‌جا تار سفیدی به خود راه داده بودند .... پوستی چغر،کشیده بر استخوانی سخت و سمج، با پستی بلندی‌های نمایان. چشم‌ها  بااین‌همه زیبا بودند. غم‌انگیز و زیبا. خانه‌ی چشم‌ها گرچه گود رفته بود، اما نگاه از روشنایی تهی نبود و قامتِ زن گرچه پیوسته استخوان‌های ریخته در پوست بود، اما خمیده نبود. راست و ایستاده بود. درون این تنِ شکسته، روحی زخم خورده در خود می‌پیچید. این روح اما لهیده نبود. پرخاشی فروخورده را روحِ زخمی در خود می‌آراست، نه زوزه‌ای دردمندانه را. هم از این بود اگر چشم‌های مرگان چنان زیبا مانده بود. درخششی سمج از قعر نومیدی. شعله‌های لرزان فانوسی در گاوگم شبانگاهان.»[11]

و در آخر چند کلامی در باب نثر و زبان جای خالی سلوچ. نویسنده زبانی ساده، روان و عامیانه را در داستان به کار گرفته است و این عامیانه بودن گاه تا ورود الفاظ توهین‌آمیز و ناسزا در گفت‌وگو‌های متن پیش می‌رود. هچنین واژگان کمتر شنیده‌شده و تعابیر و اصطلاحات و اسامی که صبغه‌ی گویش‌های محلی دارد، در متن پرشمار است. نثر کتاب روان و گیرا است. دولت‌آبادی امکان برخورد صمیمانه و رفاقت  نویسنده با زبان را در این داستان به نمایش می‌گذارد. او همچنین گاه اشکال زبانی ویژه‌ی خود را می‌سازد مثلا برای توصیف یک وضعیت یا حالت از شبیه ِ منفک استفاده می‌کند. مثلا می‌گوید:« عباس، ماکیانی زیر چشم‌های کرکس» و این را برای بیان سریع و دقیق ِوخامت وضع عباس در مواجهه با کدخدا می‌آورد و این الگو را بار‌ها تکرار می‌کند.

در پایان شایسته است چنین بگوییم: جای خالی سلوچ رمانی است تلخ و دلنشین. هم زمان که لذت می‌برید، اندوه به سراغتان می‌آید و این یعنی زیبایی؛ چراکه زیبایی گاه بسیار غم‌بار است. جای خالی سلوچ از آن دست داستان‌هایی است که دوست می‌داریم بیش از یک بار با آن همراه شویم. داستانی عمیق و خواندنی که تا مدت‌ها در خاطر می‌ماند. ساده و ماندگار.

 

جای خالی سلوچ محمود دولت آبادی

بریده ای از کتاب جای خالی سلوچ

«عباس سلوچ از در خانه ذبیح الله که بیرون آمد، حال تازه ای داشت. رضایتی پیچیده در اضطراب. خستگی روزانه از تنش در رفته بود؛ یا، در تنش گم شده بود. اسکناس هایی را که از داماد آقاملک گرفته بود همچنان در مشت می فشرد و می دانست چکارشان کند. نمی خواست در دیدرس باشند. هیچ وقت نمی خواست پولهایش در دیدرس باشند. هیچ چیز او نباید روی روز میبود. همیشه چیزی را پنهان می کرد. همیشه دلش می خواست چیزی را پنهان کند. اگر شده باخت خود را در قمار؛ یا برد خود را در قمار. نه اگر همه اش، دست کم چند قرانش را. یکی از کارهایی که عباس به آن دلبند بود، پنهان کردن چیزی از دیگران بود. اگر شده این چیز هیچ چیز نباشد. این حس ناامنی و بی اعتمادی به دیگران، چندان در پسر سلوچ ریشه دوانیده بود که گاه زیر آشکارترین کارهایش می زد. بیشتر وقت ها دروغش روی روز می افتاد، اما او پروا نداشت که دیگران دروغگویش بدانند یا لقب «چاخانی» رویش بگذارند. آن چه برایش اهمیت داشت، این که دیگران ندانند عباس سلوچ چه میکند؛ و اگر بخواهیم موضوع را بیشتر بشکنیم، چنین ساده عباس نمی خواست کسی بداند او با یک قرآن پول خودش چه میکند و آن را کجا می گذارد! این روحیه نه تنها در او، که بیش و کم در همه امثال او بود. حالا مشکلی که عباس پیش رو داشت، این بود که دعوا را چطور با مادرش پایان بدهد. و مهم تر این که چطور بتواند نیمی از پولش را برای خود پنهان نگاه دارد و نیمه دیگر را به خانه دهد تا سرشکن نشود. دم دست، راهی که به نظرش رسید، این بود که هرجوری شده نیمی از پولها را جایی قایم کند. این بود که خود را به پناه خرابه کشاند و بند تنبانش را باز کرد. لیفه تنبان امن ترین جابود.» [2] 

در نهایت، مرگان و اَبراو قصد می‌کنند برای کار به شهر بروند و عباس تصمیم می‌گیرد در زمینج بماند و هاجر هم مجبور می‌شود با سرنوشت غم‌انگیز خود کنار بیاید و در کنار علی گناو زندگی کند.

جای خالی سلوچ

جای خالی سلوچ

نویسنده: محمود دولت آبادی ناشر: چشمه قطع: گالینگور,رقعی نوع جلد: گالینگور قیمت: 80,000 تومان


[1]- برای اطلاعات بیشتر در باب روند خلق داستان و منبع الهام شخصیت‌ها و رخداد را رجوع کنید به کتاب «ما نیز مردمی هستیم: گفت‌وگو با محمود دوات‌آبادی» ، صفحات 141 تا 146

[2]- وحی

[3]- دولت‌آبادی، 1361: 11

[4]- دولت‌آبادی، 1361: 497

[5]- محمد‌جعفی یاحقی، 131396: 282

[6]- دوات‌آبادی، 1361: 131

[7]- دولت‌آبادی، 1361: 211

[8]- البته دولت آبادی خود معتقداست داستانش در لحظاتی به سمت سوررئالیسم گراییده است. (مراجعه کنید به کتاب «ماهم مردمی هستیم» صفحه‌ی 134)

[9]- دولت‌آبادی می‌گوید که مهاجرت سرنوشت او و تمام خانواده و اطرافیانش بوده و از این رو همواره یکی از عمده‌ترین مسائل ذهنی او در داستان‌نویسی است که کامل‌ترین شکل آن در جای خالی سلوچ نمود پیدا کرده است؛ داستانی که جلای وطن گفتن، رخت بربستن ، دل کندن، رفتن و بازنگشتن سرنوشت مشترک بسیاری از شخصیت‌های آن است. او می‌گوید:« حس روشن من از زندگی، حس دوری، غربت و جانیفتادگی است. (دولت‌آبادی، 1380: 107)
 [10]- دولت‌آبادی، 1380: 141

[11]- دوات‌آبادی، 1361: 120

[12] جای خالی سلوچ، محمود دولت آبادی، انتشارات چشمه، ۱۳۹۳

[13] جای خالی سلوچ،صفحه 221

 

دیدگاه خود را با ما به اشتراک بزارید


در حال حاضر دیدگاهی برای این مقاله ثبت نشده است.

پرسش های متداول

مطالب پیشنهادی

کتاب های پیشنهادی

فلسفه مدرن فرانسه

فلسفه مدرن فرانسه

رابرت ویكس ,
55,000 تومان
هنرمندانه بقاپید

هنرمندانه بقاپید

آستین كلئون ,
ناموجود
انسان ها هیچ جا خانه نمی شود

انسان ها هیچ جا خانه نمی شود

مت هیگ ,
72,000 تومان
شوایک

شوایک

حمیدرضا نعیمی ,
ناموجود
اثر انگشت

اثر انگشت

علیرضا آذر ,
12,000 تومان
Some text some message..