× پاکت سفارش
جمع
هزینه ارسال خرید آنلاین برای پاکت خرید بالای تومان رایگان است
قبل از پرداخت از غیر فعال بودن فیلتر شکن (VPN) مطمئن شوید.
  • هزینه ارسال پستی زیر ۶۰۰ گرم ۱۵ هزار تومان و بالای ۶۰۰ گرم ۲۳ هزار تومان، در صورتی که مبلغ اضافه‌ای بابت پست با هزینه پاکت یا کارتن دریافت شده باشد به شما برگشت داده خواهد شد.
  • شمارۀ پیگیری مرسوله از طریق تلفن یا پیامک به شما اطلاع داده می‌شود.
  • در صورت عدم دریافت مرسوله، مسئولیت پیگیری از شرکت پست به عهدۀ خود شماست.
  • سفارشات پستی به غیر از روزهای پنج شنبه و جمعه و تعطیلات رسمی حداکثر ظرف 1 روز کاری تحویل پست داده خواهد شد.
تماس با پشتیبانی از ساعت 10 صبح-4 بعدظهر به غیر از پنج‌شنبه‌ها و جمعه‌ها و روزهای تعطیل. گفتگوی آنلاین تمام روزهای از ساعت 10 صبح تا 10 شب.
بازگشت به پاکت سفارش (۱)

فروغ فرخزاد

چه کسی ﮔﻔﺘﻪ ﺯﻣﺎﻥ ﻃﻼﺳﺖ؟

نویسنده مهمان

شنبه ۸ دی ۱۳۹۷

shorter-link Save Story
اشعار فروغ فرخ زاد

چه کسی ﮔﻔﺘﻪ ﺯﻣﺎﻥ ﻃﻼﺳﺖ؟ من مزه مزه‌اش کردم...

زمان عین الکل است ...ثانیه ثانیه می‌سوزاند و می‌رود در عمق وجودت مست مست که شدی

چشم‌هایت را باز می‌کنی و می‌بینی 

عمرت گذشته

و تو ماندی و خماری از دست رفتن یک عمر...


تولدی دیگر

همه‌ی هستی من آیه‌ی تاریکی‌ست
که تو را در خود تکرارکنان
به سحرگاه شکفتن‌ها و رستن‌های ابدی خواهد برد
من در این آیه تو را آه کشیدم، آه
من در این آیه تو را
به درخت و آب و آتش پیوند زدم

زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می‌گذرد
زندگی شاید
ریسمانی‌ست که مردی با آن خود را از شاخه می‌آویزد
زندگی شاید طفلی‌ست که از مدرسه برمی‌گردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصله رخوتناک دو هم‌آغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر برمی‌دارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی‌معنی می‌گوید: 

«صبح بخیر!»
زندگی شاید آن لحظه‌ی مسدودی‌ست
که نگاه من، در نی نی چشمان تو خود را ویران می‌سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازه‌ی یک تنهایی‌ست

دل من

که به اندازه‌ی یک عشق‌ست
به بهانه‌های ساده خوشبختی خود می‌نگرد
به زوال زیبای گل‌ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه‌مان کاشته‌ای
و به آواز قناری‌ها
که به اندازه‌ی یک پنجره می‌خوانند

آه…
سهم من این‌ست
سهم من این‌ست

سهم من،
آسمانی‌ست که آویختن پرده‌ای آن را از من می‌گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله‌ی متروک‌ست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره‌هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می‌گوید:
«دست‌هایت را 
دوست می‌دارم!»

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم
سبز خواهم شد، می‌دانم می‌دانم می‌دانم
و پرستو‌ها در گودی انگشتان جوهری‌ام
تخم خواهند گذاشت

گوشواری به دو گوشم می‌آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن‌هایم برگ گل کوکب می‌چسبانم
کوچه‌ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز
با همان موهای درهم و گردن‌های باریک و پاهای لاغر
به تبسم‌های معصوم دخترکی می‌اندیشند که یک شب او را 
باد با خود برد
کوچه‌ای هست که قلب من آن را
از محله‌های کودکیم دزدیده‌ست

سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه برمی‌گردد

و بدین‌سان‌ست
که کسی می‌میرد
و کسی می‌ماند

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می‌ریزد، 
مرواریدی صید نخواهد کرد.

من
پری کوچک غمگینی را
می‌شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی‌لبک چوبین
می‌نوازد آرام، آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می‌میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.


کسی که مثل هیچکس نیست

(قسمتی از شعر کسی که مثل هیچکس نیست)

کسی می‌آید
کسی می‌آید 
کسی که در دلش با ماست، در نفسش با ماست، درصدایش با ماست

کسی که آمدنش را
نمی‌شود گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت 
کسی که زیر درخت‌های کهنه‌ی یحیی بچه کرده است 
و روز به روز 
بزرگ می‌شود، بزرگ می‌شود 
کسی که از باران، از صدای شرشر باران، از میان پچ و پچ گلهای اطلسی

کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می‌آید 
و سفره را می‌اندازد 
و نان را قسمت می‌کند 
و پپسی را قسمت می‌کند 
و باغ ملی را قسمت می‌کند 
و شربت سیاه‌سرفه را قسمت می‌کند
و نمره‌ی مریضخانه را قسمت می‌کند 
و چکمه‌های لاستیکی را قسمت می‌کند 
و سینمای فردین را قسمت می‌کند
درخت‌های دختر سید جواد را قسمت می‌کند 
و هرچه را که باد کرده باشد قسمت می‌کند 
و سهم ما را می‌دهد 
من خواب دیده‌ام...


قربانت فروغ

آخرین نامه‌ی فروغ به فریدون فرخزاد برادرش هنگامی که قصد برگشت از آلمان به ایران را داشت:

نمی‌دانی چقدر غصه‌دار هستم و قلبم چقدر گرفته. ممکن است تا آمدن شماها من خفه شده باشم! فایده‌اش چیست؟ فایده‌ی تمام این کارها چیست؟

تا حالا من خوشحال بودم که اقلا تو از آنجا راضی هستی و کار میکنی و کارت این همه موفقیت پیدا کرده، حالا تو برمی‌گردی و تمام نصایح من در تو اثری نداشته حیف…!

اینجا باید تو میان کسانی زندگی کنی که تمام زندگی مرا خرد و نابود کردند. این‌ها هیچ هستند هیچ هستند هیچ هستند،… این‌هایی که امروز صد دفعه عکس تو را توی مجلات‌شان چاپ می‌کنند و به زور به خورد آن بقیه می‌دهند و فردا هیچ کاری ندارند غیر از آنکه هرجا می‌نشینند از تو بد بگویند و هر جا می‌نویسند از تو بد بنویسند… من نمی‌دانم قدرت تحمل تو چه اندازه است؟ من میان این‌ها زندگی کرده‌ام، میان این‌ها مرده‌ام تا توانسته‌ام خودم باشم ولی تو…؟

من مثل تو عاشق گرد و خاک کوچه‌مان و بچه گداهای خیابان امیریه و کبوترها و سگ‌ها و گل‌های آفتاب گردان هستم ولی تو برای که می‌خواهی این‌ها را تعریف کنی؟

تو از طریق سادگیت و احساسات پاک و بچه‌گانه‌ات زندگی می‌کنی و اینها با مسخره کردن همین احساسات تو نان خواهند خورد.

من به این چیزها عادت کرده‌ام و این دلقک‌ها را خوب می‌شناسم ، تو هم بیا تا آن‌ها را بهتر بشناسی. منتظر آمدن تو و آینای عزیزم هستم . به هر جهت اولین کسی که در فامیل ما می‌میرد من هستم و بعد از من نوبت توست ومن این را می‌دانم.

قربانت فروغ

سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۳۸


ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

و این منم
زنی تنها
در آستانه‌ی فصلی سرد 
در ابتدای درک هستی آلوده‌ی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دست‌های سیمانی

زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت، چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل‌ها را می‌دانم
و حرف لحظه‌ها را می‌فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک، خاک پذیرنده
اشارتی‌ست به آرامش

زمان گذشت و ساعت، چهار بار نواخت.

در کوچه باد می‌آید
در کوچه باد می‌آید
و من به جفت‌گیری گل‌ها می‌اندیشم
به غنچه‌هایی با ساق‌های لاغر کم خون
و این زمان خسته‌ی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس می‌گذرد
مردی که رشته‌های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده‌اند 
و در شقیقه‌های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می‌کنند;
- سلام
- سلام
و من به جفت‌گیری گل‌ها می‌اندیشم

در آستانه‌ی فصلی سرد
در محفل عزای آیینه‌ها
و اجتماع سوگوار تجربه‌های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه می‌شود به آن کسی که می‌رود این‌سان
صبور،
سنگین،
سرگردان،
فرمان ایست داد.

چگونه می‌شود به مرد گفت که او زنده نیست، 
او هیچوقت زنده نبوده است.

در کوچه باد می‌آید
کلاغ‌های منفرد انزوا
در باغ‌های پیر کسالت می‌چرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد.

آنها ساده لوحی یک قلب را
با خود به قصر قصه‌ها بردند
و اکنون دیگر 
چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکی‌اش را
در آب‌های جاری خواهد رخت
و سیب را که سرانجام چیده‌است و بوییده‌است
در زیر پا لگد خواهد کرد؟

ای یار، ای یگانه‌ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده‌ها نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ‌های تازه که در شهوت نسیم نفس می‌زدند
انگار
آن شعله‌های بنفش که در ذهن پاک پنجره‌ها می‌سوخت
چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود.

در کوچه‌ها باد می‌آمد
این ابتدای ویرانی‌ست
آن روز هم که دست‌های تو ویران شد باد می‌آمد
ستاره‌های عزیز
ستاره‌های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان، دروغ وزیدن می‌گیرد
دیگر چگونه می‌شود به سوره‌های رسولان سر شکسته پناه آورد؟
ما مثل مرده‌های هزاران هزار ساله به هم می‌رسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار! ای یگانه‌ترین یار: «آن شراب مگر چند ساله بود؟»
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت‌های مرا می‌جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می‌داری؟

من سردم است و از گوشواره‌های صدف بیزارم
من سردم است و می‌دانم 
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی بجا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل‌های هندسی محدود
به پهنه‌های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم، عریانم، عریانم
مثل سکوت‌های میان کلام‌های محبت عریانم
و زخم‌های من همه از عشق است
از عشق، عشق، عشق
من این جزیره‌ی سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده‌ام
و تکه تکه شدن، راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره‌هایش آفتاب به دنیا آمد


خسته

از بیم و امید عشق، رنجورم 
آرامش جاودانه می‌خواهم 
بر حسرت دل دگر نیفزایم 
آسایش بی‌کرانه می‌خواهم

پا بر سر دل نهاده، می‌گویم:
«بگذشتن از آن ستیزه‌جو خوش‌تر 
یک بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسه‌ی آتشین او خوش‌تر!»

پنداشت اگر شبی به سرمستی
در بستر عشق او سحر کردم
شب‌های دگر که رفته از عمرم
در دامن دیگران به سر کردم

دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را 
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را

فروغ فرخ زاد (مجموعه سروده ها) (جیبی)

فروغ فرخ زاد (مجموعه سروده ها) (جیبی)

نویسنده: فروغ فرخزاد ناشر: شادان قطع: گالینگور,جیبی نوع جلد: گالینگور قیمت: 34,000 تومان

دیدگاه خود را با ما به اشتراک بزارید


در حال حاضر دیدگاهی برای این مقاله ثبت نشده است.

مطالب پیشنهادی

کتاب های پیشنهادی

دیوان اشعار فروغ فرخزاد | نشر مروارید (جیبی)

دیوان اشعار فروغ فرخزاد | نشر مروارید (جیبی)

فروغ فرخزاد ,
ناموجود
فروغ فرخ زاد (مجموعه سروده ها)

فروغ فرخ زاد (مجموعه سروده ها)

فروغ فرخزاد ,
ناموجود
گزینه اشعار فروغ فرخزاد

گزینه اشعار فروغ فرخزاد

فروغ فرخزاد ,
26,000 تومان
آخرین رویای فروغ

آخرین رویای فروغ

سیامك گلشیری ,
16,000 تومان
دیوان اشعار فروغ فرخزاد | نشر مروارید (زرکوب)

دیوان اشعار فروغ فرخزاد | نشر مروارید (زرکوب)

بهروز جلالی پندری ,
65,000 تومان
Some text some message..