خدا تو را گرفتار و اسیر این مرد نکند
کتاب بامداد خمار؛ معرفی، خلاصه داستان و نقد رمان فتانه حاج س...
نیمهشب، با یک بغل پتو و بالش که از مژگان قرض گرفته بر میگردد. احمد میآید کمک و با هم رختخوابها را بالا میبرند.دفتر، ساکت است وتنها زمزمهی محو تلویزیون به گوش میرسد. سامیار روی کاناپه خوابش برده. بیات کتاش را انداخته روی او و خودش روی یکی از صندلیها لمیده.
صفحه115