کتاب زندگی نو
روز بعد عاشق شدم. عشق به اندازة نوری که از کتاب فوران میکرد تکاندهنده بود و با تمامِ هیبتش به من ثابت کرد که زندگیام خیلی وقت است از راه به در شده.
صبح، به محض بیدار شدن، حوادث روز گذشته را از نظر گذراندم و بیدرنگ فهمیدم سرزمینی نو که به رویم گشوده شده خیالی آنی نیست، چیزی است که به قدر تن و دست و پاهایم واقعی است. برای رهایی از احساس تحمل ناپذیرِ تنهایی در این عالم نو که داخلش افتاده بودم، باید دیگران را، شبیه هایم را پیدا میکردم.
شب برف باریده، و جلو پنجره، روی پیاده رو و پشتبامها را پوشانده بود. کتاب که همانطور باز روی میز مانده بود در نوری سفید و وهمناک که از بیرون میتابید، سادهتر و معصومتر از آنچه بود بهنظر میرسید، این هم ترسناکش میکرد.
صفحه ۲۳
امتیاز دهید!
ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید