کتاب دشمنان
داستانی درباره عشق
پیش از خرید کتاب دشمنان بخوانید
این اثر رمانی تکاندهنده، پیچیده و روانشناختی درباره زیست بازماندگان جنگ، تروماهای روحی و سردرگمیهای عاطفی در نیویورک پس از جنگ جهانی دوم است. در کلیت این کتاب، با روایتی ملموس از کشمکشهای درونی انسانِ آسیبدیده و روابط پیچیدهاش روبهرو میشویم.
درباره کتاب
کتاب دشمنان داستان زندگی «هرمن برودر» را روایت میکند؛ بازماندهای از هولوکاست که پس از جنگ به نیویورک مهاجرت کرده و میان پیچیدگیهای عاطفی و اخلاقی سه زن گرفتار شده است. هرمن که گمان میکرد همسر اولش در جنگ کشته شده، با دختر لهستانی نجاتدهندهاش ازدواج میکند، اما با ورود معشوقهای سرکش و پیدا شدن ناگهانی همسر اولش، با تروماهای پنهان، احساس گناهِ زنده ماندن و بحرانهای وجودی عمیقی مواجه میشود.
خواندن کتاب دشمنان به چه کسانی پیشنهاد می شود
- علاقهمندان به ادبیات داستانی جهان و رمانهای روانشناختی: کسانی که به دنبال داستانهایی عمیق درباره عواقب روحی جنگ، سرگشتگی و روابط انسانی هستند.
- دوستداران آثار برندگان جایزه نوبل ادبیات: افرادی که میخواهند روایتی ملموس، پرتعلیق و آسیبشناسانه از زیست مهاجران و انسانهای رنجکشیده را بخوانند.
درباره نویسنده
ایساک باشویس زینگر، نویسنده شهیر یدیشزبان و برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۷۸ است که با کالبدشکافی عمیق باورها، فرهنگ یهود و آسیبهای روانی انسان معاصر شناخته میشود. احمد پوری، از مترجمان برجسته و نامآشنا، این اثر را ترجمه کرده و نشر نیماژ آن را در اختیار مخاطبان قرار داده است.
جملات کتاب دشمنان
دو روز بود که بیوقفه برف میبارید. آپارتمان شیفراپوا گرم نبود. سرایدار مست و لايعقل در خانهی زیرزمینیاش در خواب بود. مشعل شوفاژخانه خراب شده بود و کسی نبود تعمیرش کند.
شیفراپوا با چکمهی بلند و پالتو پوست مندرسی که از آلمان آورده بود و روسری پشمی به سر، در خانه به اینسو و آنسو میرفت. صورتش از سرما و ناراحتی ورم کرده بود. عینک به چشم زده و کتاب به دست، اتاق را بالا و پایین میرفت و دعا میخواند. لبانش کبود شده بود. آیهای را با صدای بلند خواند و گفت: «خیلی دردسر و بدبختی کم داشتیم که امریکا هم به آن اضافه شد. هیچ هم از اردوگاه بهتر نیست. فقط نازی کم دارد که بیاید تو و کتکمان بزند.»
ماشا آن روز سر کار نرفته بود تا خود را برای رفتن به مهمانی خاخام لمبرت آماده کند. رو کرد به مادرش و سرزنش کنان گفت: «خجالت بکش مامان! اگر چیزهایی که اینجا داری در اشتوت هوف داشتی از خوشحالی دیوانه میشدی!»
«آخر مگر آدم چقدر تحمل دارد؟ آنجا حداقل امید بود که ما را سرپا نگه میداشت. همه جای بدنم یخ زده. یک منقل بخر، خونم دارد منجمد میشود.»
صفحه ۲۳۱
امتیاز دهید!
ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید