کتاب جشن بی معنایی
پیش از خرید کتاب جشن بی معنایی بخوانید
آیا تا به حال به این فکر کردهاید که بیمعنایی زندگی، به جای آنکه رنجآور باشد، میتواند بهانهای برای رهایی و شادمانی باشد؟ میلان کوندرا در آخرین داستان خود، با زبانی طنزآمیز، آمیخته به کنایه و فیلسوفانه، شما را به تماشای دنیایی دعوت میکند که در آن شوخیها، دروغها و امور بهظاهر بیاهمیت، تاروپود اصلی هستی را میسازند.
درباره کتاب
کتاب جشن بی معنایی داستان کوتاهی است که کوندرا در آن از زبان چهار دوست در پاریس معاصر، به واکاوی مفهوم «بیمعنایی» به عنوان جوهر و واقعیتِ ملموس زندگی میپردازد. داستان آمیزهای از موقعیتهای کمدی روزمره، حکایتهای تاریخی غریب (مانند روایاتی از ژوزف استالین) و تاملات عمیق فلسفی است. کوندرا در این اثر به مخاطب یادآور میشود که تنها راه ایستادگی در برابر جهان، جدی نگرفتن آن و جشن گرفتنِ همین بیمعناییِ جاری در روزمرگی است.
خواندن کتاب جشن بی معنایی به چه کسانی پیشنهاد میشود؟
- علاقهمندان به داستان های فلسفی، طنزآمیز و ادبیات مدرن اروپا.
- طرفداران قلم میلان کوندرا که میخواهند آخرین مانیفست داستانی این نویسندهی بزرگ را مطالعه کنند.
- کسانی که به دنبال داستانی کوتاه، ژرف و تکاندهنده دربارهی مواجهه با پوچی و معنای زندگی هستند.
معرفی نویسنده، مترجم و ناشر
میلان کوندرا، نویسندهی جریانساز و بزرگ چکتبار، این داستان را پس از سالها سکوت به عنوان حُسن ختامی بر کارنامهی ادبی خود نوشت. این اثر به ترجمه ی الهام دارچیان توسط نشر قطره راهی بازار کتاب شده است.
جملات کتاب
بیست و چهار کبک
پس از روزهای بلند و خستهکننده، استالین دوست داشت باز هم اندکی در کنار همراهانش بماند، تنی بیاساید و چند داستانکی از خاطراتش را برای آنها تعریف کند. مثلاً این داستان:
روزی، تصمیم میگیرد به شکار برود. کُت کهنهای برتن میکند و کفشهای کوهنوردی به پا، تفنگی لوله بلند برمیدارد و سیزده کیلومتر گز میکند. آنگاه، خود را رو به روی درختی میبیند که کبکهایی روی شاخههایش نشستهاند. میایستد و میشمردشان. بیست و چهار کبک. اما بدتر از این نمیشود! فقط دوازده فشنگ همراه خودش آورده! تیر در میکند، دوازدهتایشان را میکشد و برمیگردد، از نو سیزده کیلومتر گز میکند تا به خانه برسد و دوازده فشنگ دیگر بردارد. دوباره سیزده کیلومتر گز میکند تا به کبکهایی برسد که همچنان بر همان شاخه نشستهاند. پس همه را میکشد...
چارلز از کالیبان که میخندید، پرسید: «از این داستان خوشت آمده؟»
كاليبان گفت: «اگر واقعاً استالین این داستان را برایم تعریف کرده بود، برایش کف میزدم! اما تو این داستان را از کجا آوردهای؟»
صفحه ۲۹