کتاب تنهایی این بود
النا داشت موهای پایش را در حمام میزد که تلفن زنگ زد و به او خبر دادند که مادرش همین الآن از دنیا رفته. بطور غریزی به ساعت نگاهی انداخت و سعی کرد این لحظه را در حافظهاش نگه دارد؛ شش و سی دقیقهی بعد از ظهر. با اینکه روزها یواش یواش بلند و بلندتر میشدند، به خاطر چند تکه ابر که از اواسط روز مثل یک سقف بر بالای شهر جمع شده بودند هوا تقریبا تاریک بود. همانطور که گوشی دستش بود و به حرفهای شوهرش که از آن طرف خط سعی میکرد هم تأثیرگذار باشد و هم مهربان گوش میداد با خودش فکر کرد بهترین ساعت برای رفتن از این دنیا بود.
- خودم میآیم دنبالت و با هم میرویم بیمارستان. برادرت هم آنجاست
پرسید: خواهرم چطور؟ چه کسی به خواهرم خبر میدهد؟
امتیاز دهید!
ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید