کتاب مرگ و قطب نما
هر آنچه باید پیش از خرید کتاب مرگ و قطب نما بدانید
اگر به ادبیات پستمدرن، داستانهای کارآگاهیِ فلسفی و آثار برجستهی خورخه لوئیس بورخس علاقه دارید، مطالعه کتاب مرگ و قطب نما نوشتهی خورخه لوئیس بورخس با ترجمهی سپاس ریوندی، انتخابی بسیار ارزشمند است.
درباره کتاب مرگ و قطب نما درباره چیست؟
این کتاب سومین مجلد از مجموعهی داستانهای خورخه لوئیس بورخس است که شامل تعدادی از درخشانترین داستانهای او با پیرنگهای مشخص، آغاز و میانهی روشن و پایانهای خیرهکننده میشود. داستانهای این مجموعه در جغرافیا و تاریخهای معینی جریان دارند؛ از جنبش آزادیبخش ایرلند و پراگِ در اشغال نازیها گرفته تا کوچههای بوئنسآیرس و دنیای گاچوها. در این آثار، تأملات فلسفی، الاهیاتی، تاریخی و سیاسی با ساختاری داستانی و معمایی در هم آمیختهاند.
درباره خورخه لوئیس بورخس
خورخه لوئیس بورخس (۱۸۹۹–۱۹۸۶)، نویسنده، شاعر و مترجم نامدار آرژانتینی و یکی از تأثیرگذارترین چهرههای ادبیات جهان در قرن بیستم است. او با خلق هزارتوها، جهانهای موازی و بنمایههای فلسفی همچون زمان، بینهایت و هویت، سبک منحصربهفردی را به ادبیات مدرن معرفی کرد.
روایت خلقشده توسط نویسنده
بورخس در این داستانها با نثری فشرده، مهندسیشده و استعاری، روایتی معمایی خلق کرده است که در آن کارآگاهان، پژوهشگران و انسانها در جستجوی حقیقت، ناخواسته در هزارتوی تقدیر، نشانهها و ابهامهای عمیق هستی گرفتار میشوند.
چرا کتاب مرگ و قطب نما را بخوانیم؟
- شیوه روایت: ساختاری داستانی با پیرنگهای مشخص، نزدیک به سنت داستان کوتاه، اما آکنده از لایههای عمیق فکری.
- شخصیتپردازی و محتوا: واکاوی ژرف مفاهیم هویت، زمان، جنایت، مکاشفه و بازیهای ذهنی در بستر تاریخ و جغرافیا.
- فضای اثر: فضایی متافیزیکی، مرموز، کارآگاهی و تفکربرانگیز که ذهن مخاطب را تا آخرین سطر درگیر نگه میدارد.
این کتاب برای چه کسانی مناسب است؟
- علاقهمندان به ادبیات داستانی مدرن، داستانهای کارآگاهی فلسفی و آثار پستمدرن.
- دوستداران سبک نگارش، جهان فکری و داستانهای کوتاه خورخه لوئیس بورخس.
- کسانی که به دنبال خواندن متونی عمیق، معمایی و چندلایه هستند.
جملات کتاب مرگ و قطب نما
داستانهای این مجموعه هیچ تفاوتی با داستانهای مجموعهی پیشین ندارند، جز آنکه با خامدستی کمتری پرداخته شدهاند. شاید لازم باشد در باب دو داستان نکاتی را متذکر شویم: «مرگ و قطبنما» و «فونس خوشحافظه». دومی استعارهی مطولی است از بیخوابی. اولی، بهرغم نامهای ژرمنی یا اسکاندیناویایی بهکاررفته در آن، در بوئنس آیرس رؤیاگون میگذرد: رو دو تولِنِ پرپیچ و خم همان پاسئو دِ خولیو است؛ تريست-لو-روا همان هتلی است که هربرت آش در آن جا جلد یازدهم دایرةالمعارف خیالی [در داستان «تلَن...»] را دریافت کرد، گرچه احتمالاً آن را نخواند. پس از نوشتن «مرگ و قطبنما»، با خود اندیشیدم شاید بد نباشد زمان و مکان وقایع داستان را گسترش دهم: انتقام به دیگری واگذار شود؛ ادوار زمان در ابعاد سال و چهبسا قرن باشند؛ نخستین حرف نام در ایسلند بر زبان آید، دومی در مکزیک و سومی در هندوستان. آیا لازم بگویم که در میان فرقههی حسیدیم [پارسایان یهودی]، اولیاء و قدیسینی نیز هستند و قربانیکردن چهار نفر برای بهدستآوردن آن چهار حرفی که نام طلب میکند امریست صرفاً تخیلی که شکل داستان آن را به من القا کرده؟
بوئنس آیرس، ۲۹ اوت ۱۹۴۴
بعد التحریر، ۱۹۵۶. به این مجموعه، سه داستان افزودهام: «جنوب»، «فرقهی ققنوس» و «پایان». بهجز شخصیت رکابارن، که بیتحرکی و انفعالش به قصد پدیدآوردن نوعی تضاد است، هیچ چیز (یا کم و بیش هیچ چیز) در سیر کوتاه وقایع داستانِ آخر ساخته و پرداختهی ذهن من نیست ـ هرچه در آن هست به تلویح در کتابی مشهور آمده، گرچه من نخستین کسی بودم که آن را دریافتم یا دستکم آشکارا بیانش کردم. در تمثیل «ققنوس»، این مسئله را پیش روی خود نهادم که چگونه عملی رایج و معمول ـ «راز» ـ را ابتدا تدریجاً و با تردید و تردد خاطر مطرح سازم و در نهایت آن را بیهیچ غموض و ابهامی بیان دارم. البته هیچ نمیدانم که تا چه حد موفق بودهام. در باب «جنوب»، که چهبسا بهترین داستان من باشد، تنها لازم است این نکته را به خواننده متذکر شوم که هم میتوان آن را به شکل روایت سرراست وقایع رمانگونه خواند و هم یکسره به شیوهای دیگر.
شوپنهاور، دکوئینسی، استیونسن، فریتس ماتنر، برنارد شاو، چسترتون و لئون بلوآ... این سیاهیِ ناهَمگِن نویسندگانی است که من پیوسته آثارشان را میخوانم و بازمیخوانم. در داستان وهمی و مسیحشناختی «سه روایت از یهوددا»، بهگمانم تأثیر دور و بعید فرد آخر این سیاهه محسوس باشد.
امتیاز دهید!
ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید