کتاب بشنو از باران
قبل از خرید کتاب بشنو از باران بخوانید
«وقتی دست به قلم میبرم به وصف دریا، از طوفان که مینویسم... خود را یکسره در عشق غرقه مییابم.» این نقل قول از مارگریت دوراس که در ابتدای کتاب آمده ، کلید ورود به دنیای این رمان کوتاه است. کتاب بشنو از باران داستانی روانشناختی دربارهی عشق، خاطره و تأثیر ویرانگر یک حادثهی ناگهانی است؛ روایتی از قرار دیداری عاشقانه که با یک فاجعه در ایستگاه قطار، به مسیری پر از سرگردانی و مرور گذشته ختم میشود.
درباره کتاب
داستان با عجلهی راوی (یک زن) برای رسیدن به ایستگاه مترو و سفر به نانت جهت دیدار با معشوقش در «هتل آمبرن» (هتلی که خاطرات زیادی از آن دارند) آغاز میشود. در سکوی خلوت ایستگاه، او پیرمردی عصابهدست با بارانی بژ میبیند که ناگهان با نزدیک شدن قطار، لبخندی به او میزند و خود را به زیر ریل پرتاب میکند. این خودکشی تکاندهنده، روانِ راوی را فلج میکند. او به جای سوار شدن به قطار، در خیابانهای شهر سرگردان میشود. در این سرگردانی بیهدف، او گذشتهاش با مرد عکاسی که قرار بود در هتل منتظرش باشد را مرور میکند. کتاب پر از رفتوبرگشتهای ذهنی میان اضطرابِ حال و خاطراتِ سفرهای گذشته، عکسهای سیاه و سفید مرد و لحظات حضورشان در هتلهای کنار دریاست.
خواندن کتاب بشنو از باران به چه کسانی پیشنهاد میشود؟
- علاقهمندان به ادبیات معاصر فرانسه و داستانهای روانشناختی.
- کسانی که به روایتهای جریان سیال ذهن و داستانهایی با محوریت خاطره، تروما و روابط عاطفی علاقه دارند.
- دوستداران رمانهای کوتاه (نوولا) با نثری شاعرانه و توصیفات بصری قوی.
معرفی نویسنده، مترجم و ناشر
میشل لبر (متولد ۱۹۳۹)، نویسندهی فرانسوی است که در آثارش اغلب به موضوعاتی چون سفر، زمان، خاطره و سرگشتگیهای انسان معاصر میپردازد. این کتاب با ترجمهی قاسم مؤمنی توسط نشر ماهی در زمستان ۱۴۰۴ منتشر شده است. حجم : ۱۵۰ گرم
جملات کتاب
«در سکوی مقابل، تبلیغ لباس زیری مردانه تن تراشیده و برنزهی ورزشکاری جوان را به رخ میکشید. شاید اگر این پوستر چنین زنده در یادم مانده، به خاطر هیئت تکیده و خمیدهی آن مرد... و این همنشینی نامأنوس است.»
«پیرمرد با همان لبخند زلال رو به من چرخید. پنداشتم میخواهد چیزی بپرسد، اما همچون کودکی که از روی بوتهای میجهد با همان سبکی غریب، خود را به آغوش ریل سپرد.»
«دل به جادهای بیمقصد سپردم و چونان غریقی در سرزمینی بیگانه در شهر فرو رفتم در طلب مأمنی که از گزند تصویر آن پیرمرد در امان باشم؛ مأمنی که در آن نه جیغ ترمزها به گوش رسد و نه هق هق راننده.»