کتاب چند روایت معتبر
دو همراه یاقوت، هر کدام یکی از بازوهای او را گرفتند و یاقوت را توی برفها کشیدند. خون دخترک که از تیغهی چاقو چکه میکرد، در ذهن یاقوت دلمه بست و او دیگر نتوانست چیزی به خاطر بیاورد. گردن یاقوت به عقب خم شده بود و موهاش به برفها میخورد و نمیخورد. چشمهاش را که به سختی باز کرد، پوتینهای مرد تفنگ بهدست را دید که در برف فرو میرفت و بیرون میآمد. یاقوت از ته دل آرزو کرد کاش یک جفت پوتین بود. سربازی که روی برج بود، به پایین نگاه کرد و لحظهای یاقوت را دید که با طناب به درخت بسته شده است. سرباز دوباره به بیرون حصار خیره شده بود.
صفحه 37
امتیاز دهید!
ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید