کتاب غیب شدن ازمی لنوكس
- نباید مدرسه میرفتم. دخترهای همسن من مدرسه نمیرفتند. باید میماندم و در کارهای خانه کمک میکردم، با مادر به دید و بازدید میرفتم. میگفت طولی نمیکشد که تو هم ازدواج کنی. و بعد خانهای از خودت خواهی داشت. میگفت با قیافهای که تو داری. برای همین مرا با خودش میبرد پیش آشنایانش و با هم به مهمانیهای عصرانه و گلف و اجتماعات کلیسایی و این جور جاها میرفتیم و مادر مردهای جوان را به خانه دعوت میکرد. یک زمانی خواستم یک دوره منشیگری بگذرانم. فکر میکردم ماشیننویسیام شاید خوب باشد و میتوانستم تلفن را جواب بدهم، صدای خوبی داشتم، یا به هر حال اینطور فکر میکردم، اما
امتیاز دهید!
ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید