کتاب سفر درونی
من، در آن دم که میآفریدم، نیاز بدان نداشتم که دیگری آفریدن را به من بیاموزد، نیروی آفرینندگی مرا از زمین برمیگرفت، به شور و وجدم میآورد... آری، ولی انسان همیشه نمیآفریند. و آنگاه که دریای درونی، پس از آن که به ساحل یورش برد، برای نخستین بار بازپس مینشیند، جان آشوبزده تلوتلو میخورد و به تردید میافتد. گوشهایش هنوز از پیشروی پرهیاهویی که داشته در وزوز است؛ و همه چیز گریخته و رفته است! زمین دریاکنار خشک است... شک میکند: آیا خواب ندیده است؟ به دیوارها تکیه میدهد تا نیفتد. و من بسا منتقد شناختهام که میگفت: «بیفت!» و نیروی نوزاده را که پایش سکندری میرفت به ریشخند میگرفت.
امتیاز دهید!
ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید