اگر بنا باشد حسین منزوی را در قالب یک تصویر تجسم کنیم، شاید بتوان او را انسانی دید با اندوهی دیرپا و زخمی ناسور که گل سرخی برای عشق در دست دارد. نه عشق را تنها موضوعی برای سرودن میدانست و نه شعر را ابزاری برای آفریدن؛ این هر دو نزد او شیوهای برای زیستن بود. شاعری که سهمی سترگ در بالندگی غزل معاصر فارسی داشت و عاشقی دلبستۀ زیبایی که تنها نصیب او از زندگی رنج و انزوا و قدرنادیدن بود.
منزوی بهراستی تجلّیِ حنجرۀ زخمی تغزل است؛ صدایی پرشکوه که تجربهی بیواسطهی انسان امروز را از عشق، تنهایی، شکست، امید و ناامیدی و غم و شادی روایت میکند. بیشک قدیحهی بیبدیل و چیرهدستی استادانهی او در این روایتگری است که موجب شده صدای او دو دهه بعد از خاموش شدنش نیز از دل غزلهایش به گوش برسد؛ صدای شاعری که تمام عمر با عشق در حوالی فاجعه زیست.
زندگینامۀ حسین منزوی
کودکی و نوجوانی حسین منزوی
حسین منزوی در آغازینروزِ پاییز 1325 در زنجان متولد شد؛ یکم مهر، روز خجستهای که شش سال پیش از او نیز خسرو آواز ایران را به خاک و هنر این سرزمین تقدیم کرده بود. پدربزرگش نانوا بود و پدرش، محمد منزوی، گویا باید مدتی در پیشهی پدری و سپس در کسوت کتابفروشی روزگار میگذراند تا بداند که برای معلمی آفریده شده است.
پس از آنکه به استخدام ادارهی فرهنگ درآمد، چند سالی بهعنوان معلم و مدیر مدرسه در روستاهای اطراف زنجان خدمت کرد؛ سالهایی که مقارن بود با ایام خردسالی حسین. بدین ترتیب کودکی منزوی در فضای بکر روستایی و به بازیگوشی و ماجراجویی گذشت؛ تجربهای هماهنگ با روحیهی رهاییطلب و بیتعلق او.
از همان سالها روحیات بهخصوصی داشت. بهلحاظ درسی شاگرد خوبی بود، اما درسخوان نبود. نظم و انضباط معینی نداشت و بهنوعی مستمع آزاد بود. حتی دفتر و کتاب بهقاعدهای نداشت؛ روی کاغذ حلوا ارده انشا مینوشت و صفحات مورد نیاز کتاب درسی را پاره میکرد، در جیب میگذاشت و به مدرسه میبرد.
در مدارسی چون فردوسی، صائب و صدر جهان تحصیل کرد و مشغولیت عمدهاش تنبکنوازی و بسکتبال بود. استعداد ادبی او را یکی از معلمانش به نام یوسف مطلبی کشف کرد؛ کسی که منزوی را بهطور جدی با خواندن آشنا کرد.
البته پیش از این دوران نیز به مطالعه علاقه داشت و مخاطب مجلاتی چون کیهان بچهها و اطلاعات دانشآموز بود. نمیتوان بهیقین گفت پرورش روح سخنوری در وجود او برآمده از پیشینهی فرهنگی و شعری پدرش بود یا قصهگوییهای مادرش؛ زنی که سواد مرسوم نداشت، اما اشعار حافظ و سعدی را از بر میخواند و داستانهای امیرارسلان نامدار را برای کودکانش نقل میکرد.
یا شاید تلاقیِ سنتِ شعرگوییِ غالبا مردانه و قصهگوییِ غالبا زنانه است که از بطن خود منزویها را متولد میکند. عضو انجمن ادبی زنجان بود و نخستین بار در محافل این انجمن اشعارش را ارائه کرد. نخستین بار مجلهی روشنفکر که آن سالها فریدون مشیری ادارهاش میکرد، شعری با نام «عشقپرور» از او منتشر کرد با این مطلع:
| گفتمش بگذار تا روی نکویت بنگرم | گفت آخر من مگر آیینۀ اسکندرم ... |
تحصیل و آغاز فعالیت ادبی
دبیرستان را با اخذ دیپلم ادبی به پایان برد و سال 1344 در رشتهی ادبیات فارسی دانشگاه تهران پذیرفته شد. در دانشکدهی ادبیات دانشجوی بزرگانی چون پرویز ناتل خانلری، سید حسن سادات ناصری، ذبیحالله صفا، سید جعفر شهیدی، سیمین دانشور، محمدرضا شفیعی کدکنی و... بود؛ بااینهمه دانشگاه را آنچه گمان میکرد، نیافت و فاصلهی میان تصور و واقعیت موجب دلزگی او شد.
آزادگی و شوریدگی حاکم بر احوالات او با ساختار اداری و آموزشی حاکم بر فضای آکادمیک همخوانی نداشت؛ به همین سبب از محیطهای رسمی ادبیات فاصله گرفت و جذب انجمنهای شعر شد. در دومین سال تحصیل به دلیل دلبستگیاش به یکی از دانشجویان رشتهی جامعهشناسی تغییر رشته داد تا ملازم معشوق باشد.
عشقی کوتاه و نافرجام که لطمات روحیِ ناشی از آن موجب ترک تحصیل منزوی شد، اما بهروایتی همین عشق بهانهی سرایش یکی از مهمترین غزلهای معاصر فارسی بود:
| لبت صریحترین آیۀ شکوفایی است | و چشمهایت شعرِ بلندِ گویایی است |
| چه چیز داری با خویشتن که دیدارت | چو قلّههای مهآلود محو و رویایی است |
| چگونه وصف کنم هیأت غریب تو را | که در کمال ظرافت، کمال والایی است |
| تو از معابد مشرقزمین عظیمتری | کنون شکوه تو و بهت من تماشایی است |
| در آستانۀ دریای دیدگان تو، شرم | گشودهبالتر از مرغکان دریایی است |
| شمیم وحشی گیسوی کولیات نازم | که خوابناکتر از عطرهای صحرایی است |
| مجال بوسه به لبهای خویشتن بدهیم | که این بلیغترین مبحث شناسایی است |
| نمیشود به فراموشیات سپرد و گذشت | چنین که یاد تو زودآشنا و هرجایی است |
| تو باری اینک از اوج بینیازی خود | که چون غریبی من مبهم و معمایی است، |
| پناه غربت غمناک دستهایی باش | که دردناکترین ساقههای تنهایی است |
فعالیت در مطبوعات، رادیو و تلویزیون
انتشار این شعر در سال 1347 و در مجلهی رودکی را باید نقطهی عطف مهمی در غزل معاصر فارسی دانست؛ جایی که سخن گفتن از «غزل نو» با صراحت و روشنی بیشتری معنا پیدا میکند. حضور پیوستهی منزوی در محافل ادبی و همکاری او با مجلات و مطبوعات نام او را گوشآشنا میکرد.
ازجمله انجمنهایی که در آنها شرکت میکرد، میتوان به کلبهی سعد، انجمن ادبی ایران، ایران_پاکستان، ایران_ترکیه و ازجمله مجلات میتوان به مجلهی دانشگاه، روشنفکر، رودکی، جوانان امروز، صبح امروز و فردوسی اشاره کرد.
آشنایی و مصاحبت او با کسانی چون عمران صلاحی، محمدعلی بهمنی، بهزاد فراهانی و بهروز رضوی از خلال همین فعالیتها شکل گرفت. در ادامه وارد رادیو و تلویزیون ملی و در گروه «ادب امروز» به سرپرستی نادر نادرپور مشغول کار شد.
«بزم شاعران»، «با کاروان شعر و موسیقی»، «یک شعر یک شاعر»، «آینه و ترازو» و «آینۀ آدینه» بخشی از برنامههای ادبی_موسیقایی رادیوی ملی بود که منزوی در آنها بهعنوان شاعر، گوینده، مجری و سرپرست _حدفاصل نیمهی دههی چهل تا نیمهی دههی پنجاه_ حضور داشت.
در سال 1354 ازدواج کرد؛ پیوندی عاشقانه و پرمهر که حاصل آن دختری به نام غزل بود؛ جز این نیز انتظار نمیرود از شاعری که باور دارد غزل ثمرهی درخت عشق است.
زندگی شخصی و سالهای دشوار
پس از اتمام همکاری با رادیو، وارد مجلهی سروش، فرهنگسرای نیاوران و کتابخانهی حسینهی ارشاد شد و در هر یک مدتی مشغول کار بود. در سال 1359 نیز به دعوت علی موسوی گرمارودی، مسئول وقت موسسهی انتشارات فرانکلین، _که پس از انقلاب به «شرکت انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی» تغییر نام داده بود_ به همراه مهدی اخوان ثالث بهعنوان ویراستار آغاز به کار کرد.
یک سال بعد گرمارودی از سمت خود عزل شد و بدین ترتیب منزوی نیز شغلش را از دست داد. سال 1361 به سفارش مهرداد اوستا در وزارت فرهنگ و ارشاد بهعنوان مشاور ادبی کارش را آغاز کرد، اما آنجا نیز مدت زیادی دوام نیاورد. مدتی هم معلم دبیرستان بود.
زندگی منزوی _خصوصا سالهای نخستین پس از انقلاب_ با دشواریها و آشفتگیهای بسیاری همراه بود؛ وضعیتی بغرنج که عوامل بسیاری در پیدایی آن نقش داشت. حسین منزوی در قوارهی معمول شاعری نمیگنجید و هرگز در خدمت جریانهای مسلط زمانهاش نبود.
نه پیش از انقلاب شیفتهی گفتمانهای غالب روشنفکری (تفکر چپ) شد و نه پس از آن دل به جریانهای رسمی و ایدئولوژی حاکم (تفکر اسلامگرا و انقلابی) سپرد. شعر او نیز در هیچیک از این قالبهای موردپسند و انتظار نمیگنجید و اساسا بسیار شخصی، تجربهمحور و انسانی بود؛ البته این گزاره مطلقا بدین معنا نیست که کار ادبی او بیرون از میدان زندگی اجتماعی بوده است.
این رویکرد ضدجریان موجب شد او و شعرش عموما از مرکز توجه دور نگه داشته شوند. عامل دیگر، روحیات شخصیاش بود که شرایط نوعی جداافتادگی را برای او فراهم میکرد تا بهراستی منزوی شود و نامش آینهی زندگیاش باشد.
در وجود او ناآرامی و بیقراری ریشهداری جریان داشت. عصیان پیدا و پنهانی را با خود حمل میکرد و خلقوخویش چندان با جمع سازگار نبود؛ گویی بهواقع تا پایان عمر همان کودک مکتبگریزی بود که میل به صحرا زدن داشت و یا کولی شوریدهحالی که از روزگاری دیگر به زمانهی ما آمده بود.
بیاعتنایی او به مناسبات رایج از یک سو و کملطفیهای جامعهی روشنفکری، رسانههای رسمی و نهادهای متولی فرهنگ در قبال منزوی از سوی دیگر، در کنار بحرانهای مالی و فقر ناشی از بیکاری و آشفتگیهای روحی موجب بروز نوعی میل به خودویرانگری در او شد.
درنتیجهی فقر و ابتلا به اعتیاد زندگی زناشوییاش را _علیرغم علاقه و دلبستگی متقابل_ از دست داد و از آنجا که امکان مراقبت از فرزندش را نداشت، برای همیشه از عزیزترین غزل زندگیاش جدا افتاد.
| زن جوان غزلی با ردیفِ «آمد» بود | که در صحیفۀ تقدیرِ من مسوّد بود |
| زنی که مثل غزلهای عاشقانۀ من | به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود (...) |
| به خنده گفت: ولی هیچ خوب، مطلق نیست! | زنی که آمدنش خوب و رفتنش بد بود |
فقدان برادرش، حسن منزوی، که در آذرماه سال 1360 به دلایل سیاسی تیرباران شد نیز یکی از عمیقترین شکستگیهای روحی او را رقم زد؛ زخمی عمیق که هرگز از حافظهی عاطفی او پاک نشد. او خود از این سال بهعنوان سختترین، تراژیکترین، مصیبتبارترین و تعیینکنندهترین سال زندگیاش یاد میکند.
| باز سوم آذر، سرو من تو را کشتند | ایستادی و بازت آن نشستهها کشتند |
| صد کلاغ و یک شاهین، یک پلنگ و صد روباه | اینچنین تو را ای صبح! صد شب سیا کشتند |
| مثل کُشتنی در آب، ای نهنگ دریادل | کوسهها تو را آن شب بیسروصدا کشتند |
| نه همین تو را یک بار در میان آن جنگل | عشق را هزاران بار، در هزار جا کشتند |
| برگها زبان گشتند بر درخت و موییدند: | آه! روح جنگل را پیش چشم ما کشتند |
| زنده است و زاینده نسل عشقتان، هرچند | عاشقان بسیاری از صف شما کشتند |
| زنده بود و از دنیا قدر یک قفس جا داشت | آسمان از او پر شد، چون پرنده را کشتند |
سالهای پایانی زندگی و درگذشت حسین منزوی
سالهای بعد را با حق تالیف کتابهایش روزگار گذراند، به دانشگاه بازگشت و موفق به اخذ مدرک کارشناسی در رشتهی زبان و ادبیات فارسی شد و به دلیل مشکلات مالی به زنجان و خانهی پدری رجعت کرد و کمابیش فعالیتهای ادبی خود را ادامه داد؛ با همان صراحت، همان غرور و ابهت، همان شوریدگی و سرمستی و همان اعتراض پنهان و سرخوردگی آشکار از بیمهریها.
از آن روزها تا پایان عمر تنها چیزی که بیتردید با او ماند، وفاداری به شعر بود؛ هیچ اگر نبود، شعر بود. سرانجام احساس پیری و افسردگی و نارساییهای قلبی و ریوی، در شانزدهم اردیبهشتماه 1383 بر واپسین سطر کتاب زندگی حسین منزوی نقطه گذاشت. پایان؛ پایانِ شاعری که زندگیاش به زیبایی شعرهایش نبود.
| نام من عشق است آیا میشناسیدم؟ | زخمیام، زخمی سراپا، میشناسیدم؟ |
| با شما طی کردهام راه درازی را | خسته هستم، خسته، آیا میشناسیدم؟ (...) |
| من همانم، آشنای سالهای دور | رفتهام از یادتان یا میشناسیدم؟ |
کتابها و آثار حسین منزوی
حسین منزوی جزو برترین شاعران معاصر بهلحاظ تنوع و گستردگی حوزهی فعالیتهای ادبی است. درمجموع قریب به بیست اثر از او منتشر شده که شامل دفترهای شعر فارسی و ترکی، ترجمه و جستار و پژوهش است. همچنین در فهرست آثار منتشرنشدهی او مجموعهی ترانهها، مجموعه داستان کودکان، گزیدههایی از اشعار شاعران زنجان و یک کتاب پژوهشی به نام نیما در مرحلهی گذار به چشم میخورد. بررسی اجمالی آثار حسین منزوی بدین شرح است:
مجموعه شعرهای حسین منزوی
- حجرۀ زخمی تغزل (1350): مجموعهای از غزلیات و اشعار نیمایی شاعر که برای آن موفق به دریافت جایزۀ ادبی فروغ فرخزاد در بخش کتاب برگزیدهی شعر جوان شد. این کتاب تاثیر بسزایی بر جریان غزل نو فارسی گذاشت.
- صفرخان (1358): کتاب شامل یک شعر بلند نیمایی در وصف صفر قهرمانی است؛ مبارز سیاسی نستوهی که سی سال از عمر خود را در زندان گذراند و «به تمام موقعیتهای پیشآمده برای آزادی کذایی نه گفت و همچنان در زندان ماند و در ادبیات زندان نه را از خود به یادگار گذاشت.»
- با عشق در حوالی فاجعه (1371): مجموعه غزلیات منزوی که با انتشار آن به یک دهه سکوت خود در دنیای شعر پایان داد.
- از شوکران و شکر (1373)، با سیاوش از آتش (1374)، از ترمه و تغزل (1376)، از کهربا و کافور (1377)، با عشق تاب میآورم (1377)، به همین سادگی (1379)، این کاغذین جامۀ (1380)، از خاموشیها و فراموشیها (1381)، تغزلی در باران (1381)، همچنان از عشق (1383) و تیغ و ترمه و تغزل (1385) که همگی مجموعۀ اشعار شاعر شامل غزلیات، رباعیات، مثنویها، چهارپارهها و اشعار سپید و نیماییاند. همچنین دو کتاب از اشعار آیینی و ترکی منزوی پس از درگذشت او منتشر شده است که به ترتیب فانوسهای آفتابی (1384) و دومان (1395) نام دارند.
آثار ترجمه و پژوهشی حسین منزوی
- ترجمهی منظومهی حیدربابا (1369): برگردان حیدربابای شهریار از ترکی به شعر فارسی نیمایی.
- این ترک پارسیگوی (1372): اثری پژوهشی در نقد و بررسی شعر شهریار.
- تیغ زنگزده (1383): ترجمۀ هجده قصه از افسانههای آذرباییجان.
ترانهشناسی حسین منزوی
از دیگر وجوه درخشان اما کمتر دیدهشدهی کارنامهی ادبی منزوی، ترانههای اوست. اگرچه استقبال اهالی موسیقی از اشعار او _خصوصا زمانی که مرگش ماجراهایی که خود «توطئهی سکوت» مینامید را حل کرد!_ نقش تعیینکنندهای در یادآوری دگربارهی او داشت.
با این همه شاید بسیاری از مخاطبان موسیقی ندانند شماری از آثار محبوبشان سرودهی حسین منزوی است. ازجملهی این آثار که امروز به بخشی از حافظهی جمعی ایرانیان بدل شده است، میتوان به «سکهی ماه» با صدای مرجان، «ایران من» با صدای بیژن بیژنی، «آرزوها» با صدای محمد نوری، «دیوار» با صدای داریوش اقبالی، «ساز و آواز دشتی» با صدای محمدرضا شجریان و قطعاتی چون «ماه و پلنگ»، «سیب نقرهای»، «من همه تو»، «در دست گلی دارم»، «آبادم و خرابم»، «مرد خاکستری» و... با صدای کوروش یغمایی اشاره کرد.
برخی از پرشنوندهترین خوانندگان موسیقی مانند علیرضا قربانی و همایون شجریان (در دوران همکاری پرثمرش با برادران پورناظری) نیز، در شماری از ماندگارترین آثار خود از اشعار حسین منزوی بهره گرفتهاند: «گفتوگو»، «همه تو»، «باغ اهورایی» و «در آن چشمها» از قربانی و «درون آینه»، «همه هیچم»، «شتک» و «آهای خبردار» از شجریان.
سبک شعر حسین منزوی و جایگاه او در شعر معاصر
حسین منزوی و غزل نو
حسین منزوی و شکلی از غزل که او ارائه کرده است، جایگاه و اثرگذاری انکارناپذیری در شعر معاصر فارسی دارند. او بهراستی سزاوارترین نماینده و شاخصترین چهرهی غزل معاصر است؛ گونهای از شعر که گرچه در قالبی کهن سروده میشود، اما به دلیل تجلی روح نظریات نیما در آن «غزل نو» و حتی «غزل نیمایی» نام گرفته است.
اوج نبوغ و هنرمندی منزوی و آنچه او را از همتایانش متمایز میکند، نوع مواجهی معمارگونهی او با شعر و بهرهگیری صحیح و بهاندازهاش از امکانهای موجود و مفروض است. غزلهای منزوی، بهویژه نمونههای ممتاز آن مانند یک شاهکار معماریاند؛ همهچیز در غایت تناسب، زیبایی، خلاقیت، ظرافت، ذوق سلیم، انسجام و در یک کلام نشانگر یک «وحدت ارگانیک» است.
او ضمن توجه و اتصال به سنت کلاسیک غزلسرایی، نگاه تازهای را صورتبندی میکند. بهعنوان مثال سوژهای که او تصویر میکند، ضمن حفظ پیوندهایی با انسانِ شعرِ حافظ که بار سترگ انسانبودگیاش را به دوش میکشد، دارای «حس زمانِ» خود است.
| صخرۀ سیزیف و سنگ آسمان را میکشم بر دوش | «آدم»ام تبعیدی خاکی که تقدیرش گرانباری است |
شگفت آنکه این سوژه خود شاعر است و این شاید اساسیترین ویژگی شعر منزوی است که اصالت معاصر دارد: انسانی که فارغ از قراردادهای ادبی خودش را روایت میکند. شعر او اعتبار خود را نه از سنتهای ادبی محض، که از واقعیت و اصالت احساس شاعر میگیرد و این همان شالودهی نظریهی ادبی نیما یوشیج است: «ارزش احساسات».
از دیگر وجوه کار او، نوآوریهایش در زمینهی زبان و وزن متاثر از پیشنهادهای نیماست. او پایبندی به محدودهی واژگان و الحان تغزلی از منظر قدما را بر خود تکلیف نمیکند، بلکه خود به واژگان موردنظرش ماهیت ادبی و تغرلی میبخشد و بدین ترتیب شعر را هر چه بیشتر به «طبیعت زبان» نزدیک میکند. نمونهی درخشان این حیثیتبخشی به واژگان ناهموار و مضمونپردازیهای نو را میتوان در مشهورترین غزل منزوی، «ماه و پلنگ»، دید.
| خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود | و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود |
| پلنگ من، دل مغرورم، پرید و پنجه به خالی زد | که عشق، ماه بلند من، ورای دست رسیدن بود |
| گل شکفته خداحافظ، اگرچه لحظۀ دیدارت | شروع وسوسهای در من به نام دیدن و چیدن بود ... |
زبان و تصویرسازی در شعر حسین منزوی
او همچنین قریحهی سرشاری در ساخت ترکیبها و تصاویر بدیع داشت؛ مواردی نظیر «سیب نقرهای ماه»، «ماهیان بوسه»، «طلوع آبی»، «چشمهای شعلهور»، «بازوان پیچکی» در زمینۀ وزن و موسیقی شعر نیز منزوی در ادامهی راهی که سیمین بهبهانی پیمود، عملکرد بسیار موفقی در استفاده از اوزان کمسابقه و بیسابقهی عروضی داشته است.
عشق و زن در شعر حسین منزوی
واپسین شاخصهی شعر منزوی خوانش امروزین از عشق و زن است. عشق شناسنامهی شعر اوست و زن پرسوناژی که عشق را معنا میبخشد. او جهان را از دریچهی عشق میبیند و حتی در اشعار اجتماعی و سیاسیاش راه نجات را در عشق میداند و میجوید. در جهان شاعران او، زن صرفا معشوقی آرمانی یا نمادی ادبی نیست؛ شخصیتی زنده، حقیقی، دارای فردیت و برخوردار از هویت و احساس است که عشق را از قلمرو انتزاع به متن زندگی میآورد.
| زنی که صاعقهوار آنک ردای شعله به تن دارد | فرو نیامده خود پیداست که قصد خرمن من دارد (...) |
| زنی چنان که تویی بیشک، شکوه و روح دگر بخشد | به آن تصور دیرینه که دل ز معنی زن دارد... |
کلام آخر
شاید بزرگترین تراژدی زندگی منزوی، رنجهایش نبود؛ چراکه تمام زیباییهای بهجامانده از او بیارتباط با رنجهایش نیست. تلخکامی او همواره از این بود که در زمانۀ خود آنگونه که سزاوارش بود، شناخته و فهمیده نشد. با این همه، شعر از زمانه شکیباتر است.
روزگار شاید در شناخت شاعران بزرگ درنگ کند، کلمات اما دیر یا زود راه خود را به سوی قلبها پیدا میکنند. آثار منزوی، این روح سرگردان شعر، هنوز هم ظرفیتهای بسیاری برای خوانده شدن و شنیده شدن و دیده شدن و فهم شدن دارند.
| شاعر! تو را زین خیل بیدردان کسی نشناخت | تو مشکلی و هرگزت آسان کسی نشناخت |
| کنج خرابت را بسی تسخر زدند اما | گنج تو را، ای خانۀ ویران کسی نشناخت |
| جسم تو را تشریح کردند از برای هم | اما تو را، ای روح سرگردان کسی نشناخت... |

ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید