کتاب قطارهای «مراقبت ویژه»
قبل از خرید کتاب قطارهای مراقبت ویژه بخوانید
این رمان کوتاه اثری درخشان در ادبیات چک است که با طنزی تلخ و نگاهی انسانی، زشتیهای جنگ را به تصویر میکشد. در کلیت این کتاب، با تقابل میان زندگیِ عادی، عشق و بلوغ جوانی در سایه سنگین جنگ جهانی دوم روبهرو میشویم. مخاطب با خواندن این اثر، درک روشنی از مقاومتهای خاموش و روزمره انسانهای عادی در برابر ماشین جنگی به دست میآورد.
درباره کتاب
داستان قطارهای مراقبت ویژه ماجرای جوانی به نام میلوش را روایت میکند که در یک ایستگاه قطار در چکسلواکیِ تحت اشغال نازیها مشغول به کار است. بهومیل هرابال در این اثر، به جای پرداختن به نبردهای حماسی، به سراغ دغدغههای شخصی، ترسها و بلوغ شخصیت اصلی میرود. این کتاب نشان میدهد که چگونه جنگ به شکلی ناخواسته، مسیر زندگی آدمهای کاملاً معمولی را تغییر داده و آنها را در موقعیتهایی خطیر قرار میدهد.
خواندن کتاب به چه کسانی پیشنهاد می شود
- طنز سیاه: تلفیق مهارتآمیزِ موقعیتهای طنزآمیز و پوچ با واقعیتهای خشن جنگ.
- نگاه انسانی: تمرکز بر جزئیات زندگی روزمره و واکاوی احساساتِ یک جوان در دل بحران.
- نثر موجز: روایتی کوتاه و پرکشش که با سادگی، مفاهیم عمیقی را به خواننده منتقل میکند.
درباره نویسنده
بهومیل هرابال، یکی از مهمترین و محبوبترین نویسندگان قرن بیستم جمهوری چک است. آثار او که غالباً با طنزی خاص، نگاهی ابزورد و توجه به زندگی طبقات فرودست نوشته شدهاند، به خوبی توانستهاند روحیه مقاومت و سرزندگی مردم چک را در دورانهای تاریک تاریخ بازتاب دهند.
این رمان تحسینشده با ترجمه روان سما قرایی توسط نشر هنوز به چاپ رسیده است.
جملات کتاب قطارهای مراقبت ویژه...
«جنگ تنها در میدانهای نبرد و صدای انفجارها خلاصه نمیشود؛ جنگ واقعی آنجاست که ترس و اضطراب به درون ایستگاههای خلوتِ قطار، خانههای کوچک و قلبِ آدمهای معمولی رسوخ میکند و ناگهان جوانی را مجبور میکند که برای دفاع از همان دلخوشیهای کوچکش، یکشبه بزرگ شود.»
سه ماه پیش که عزم کردم در جستوجوی مرگ از اینجا بروم چهقدر همه چیز فرق میکرد. دم باجۀ بلیتفروشی خم شدم _شب بود و دختر بلیتفروش موهایی قرمزرنگ داشت_ و گفتم: یه بلیت رفت، لطفاً! دختر بلیتفروش مرا به جا آورد و گفت: باشه، ولی آخه به کجا، آقای هرما؟ گفتم: به هر جایی که برق چشمای شما اول روش بیفته. نقلی خندید: یعنی چی برق چشمام اول روش بیفته! من تمام عمر چشمم به این بلیتها بوده.
صفحه 41