کتاب آینه های دردار
معرفی کتاب آینههای دردار
سفر همیشه به معنای دیدن مکانهای جدید نیست؛ گاهی سفر یعنی مواجه شدن با تکههای گمشدهی خودمان در سرزمینی دیگر. کتاب آینههای دردار یکی از پختهترین و تکنیکیترین آثار هوشنگ گلشیری است که در اوایل دهه هفتاد شمسی منتشر شد و به شکلی هنرمندانه، پل ارتباطی میان ایرانیان داخل و خارج از کشور زد.
در دورانی که ادبیات ایران در حال گذار بود، گلشیری با نوشتن این رمان، تصویری شفاف از دغدغههای روشنفکر ایرانی، مسئله مهاجرت و هویت ارائه داد. این کتاب که توسط نشر نیلوفر منتشر شده، صرفاً یک سفرنامه نیست؛ بلکه کندوکاوی عمیق در روح نویسندهای است که با کولهباری از ترس و تردید، به دیدار مخاطبانش در اروپا میرود. در ادامه بررسی میکنیم چرا این اثر کوتاه اما عمیق، یکی از کلیدهای درک ادبیات معاصر ایران است.
کتاب آینههای دردار درباره چیست؟
داستان دربارهی نویسندهای به نام «ابراهیم» است که برای شرکت در جلسات داستانخوانی به شهرهای مختلف اروپا سفر میکند. ابراهیم نمایندهی طیفی از روشنفکران است که در ایران ماندهاند و با دشواریهای نوشتن دستوپنجه نرم میکنند. او در این سفر، نه تنها با ایرانیان مهاجر و فضای غربت روبهرو میشود، بلکه با «صنم»، دختری که سالها پیش میشناخته و حالا در اروپا زندگی میکند، دیدار میکند.
اما کتاب آینههای دردار یک روایت خطی ساده نیست. گلشیری با استادی تمام، مرز بین واقعیت و داستان را محو میکند. ابراهیم در حال خواندن داستانی است که شخصیتهایش شباهت عجیبی به خودش و صنم دارند. عنوان کتاب اشاره به آینههای قدیمی دارد که دو لنگه در داشتند؛ وقتی درها بسته بود، آینه چیزی را نشان نمیداد، اما وقتی باز میشدند، تصویر تکثیر میشد. این استعارهای است از باز شدن سفرهی دل نویسنده و مواجهه با گذشتهای که در غربت، شکلی تازه به خود میگیرد.
نویسنده کتاب کیست؟
هوشنگ گلشیری (۱۳۷۹-۱۳۱۶) نیازی به معرفی طولانی ندارد؛ او معمار داستاننویسی مدرن ایران و خالق شاهکار «شازده احتجاب» است. گلشیری نه تنها نویسندهای صاحبسبک بود، بلکه به عنوان یک معلم و منتقد، تأثیر عمیقی بر نسلهای بعدی نویسندگان گذاشت.
تخصص گلشیری در به کارگیری فرمهای پیچیده روایی و زبان پالایشخوردهی فارسی است. در کتاب آینههای دردار، ما با گلشیریِ دوران میانسالی روبهرو هستیم؛ نویسندهای که تکنیکهایش به کمال رسیده و حالا با نگاهی واقعبینانه و گاه تلخ، به رابطه میان «نویسنده»، «متن» و «مخاطب» مینگرد.
سبک نوشتار و ساختار کتاب
این کتاب نمونهای عالی از «داستان در داستان» (Meta-fiction) است.
لحن: لحن کتاب جدی، متین و درونگرایانه است. گلشیری از زبانی استفاده میکند که دقت وسواسگونی در انتخاب واژگان دارد. در اینجا خبری از هیجانات کاذب نیست؛ بلکه با توصیفاتی دقیق از حالات روحی و فضاهای سرد اروپا مواجهیم.
تکنیک روایت: روایت مدام بین زمان حال (سفر ابراهیم در اروپا)، زمان گذشته (خاطرات ایران) و زمانِ داستانِ درونِ کتاب جابهجا میشود. این رفتوبرگشتها باعث میشود خواننده حسِ تعلیق و سردرگمیِ شخصیت اصلی را کاملاً درک کند.
شخصیتپردازی:
ابراهیم: او نماد نویسندهی محتاط و مشاهدهگر است. کسی که «آینهی دردار» خود را با ترسولرز باز میکند.
صنم: او نمایندهی دیاسپورا (مهاجران) است؛ کسی که اگرچه جسمش در اروپاست، اما روحش در خاطرات ایران گیر کرده و رابطهای پیچیده و نوستالژیک با ابراهیم دارد.
چرا این کتاب ارزش خواندن دارد؟
- تصویر دقیق غربت: کمتر کتابی توانسته است به این ظرافت، حالوهوای ایرانیان مهاجر و شکافی که میان آنها و ایرانیان داخل کشور وجود دارد را ترسیم کند.
- کلاس درس نویسندگی: برای کسانی که میخواهند یاد بگیرند چگونه میتوان «داستان» و «واقعیت» را در هم تنید، این کتاب یک الگوی آموزشی بینظیر است.
- نمادپردازی عمیق: مفهوم «آینه دردار» یکی از زیباترین استعارههای ادبیات فارسی است. آینهای که هم پنهان میکند و هم آشکار میسازد؛ درست مثل ادبیات در زمانهی سانسور.
- نثر معیار: خواندن نثر گلشیری، فارغ از داستان، لذت رویارویی با زبان فارسیِ تراشخورد و صحیح است.
این کتاب برای چه کسانی مناسب است؟
کتاب آینههای دردار برای مخاطبان جدی ادبیات داستانی، دانشجویان زبان و ادبیات فارسی و نویسندگان نوقلم بسیار آموزنده است. همچنین کسانی که تجربهی مهاجرت دارند یا به ادبیاتِ مهاجرت علاقه دارند، همذاتپنداری عمیقی با شخصیتهای این کتاب خواهند داشت. این کتاب برای کسانی که به دنبال داستانهای ساده و سرراست هستند شاید کمی پیچیده باشد، اما برای جویندگان معنا، گنجینهای ارزشمند است.
معماریِ کلمات در غربت
- تلفیق استادانهی فرم و محتوا.
- نگاه آسیبشناسانه به روابط روشنفکران.
- پرهیز از شعارزدگی سیاسی، با وجود بستر سیاسی داستان.
- پایانبندی باز و تفکربرانگیز که مخاطب را در آینه تنها میگذارد.
جملات کتاب
از خواب بیدار شده و نشده صدای زنگها را شنیدیم، انگار هنوز خواب بودیم. نه، همان صدای آشنای زنگوله بود که زنجیروار میزد. آن روزها همیشه از آن سوی شالیها میآمدند، تا میرسیدند زیر پنجره آدم و مدتی، انگار فقط برای تو بزنند، زیر پنجره میایستادند و میزدند و بعد میرفتند و همچنان زنجیروار زنگولههاشان صدا میکرد.
حتی وقتی از پنجره یا مهتابی خم شدیم و نگاه کردیم باورمان نشد. قطار شتر بود. بیست، نه، بیست و پنج شتر بود با همان گردنها و لفج و لبهای کف کرده. خیلی از ماها از پلهها پایین دویدند و درها را باز کردند و به رایالعین دیدند که واقعا آمدهاند و حالا دارند چیزی را لفلف میخورند و گاهی خرناسهای میکشند و سر تکان میدهند تا صدای سه یا چهار تک زنگ بلندتر و کمفاصلهتر، مثل گرهی بر یک طناب، زنجیره مداوم و یکنواخت را قطع کند و وصل کند.