کتاب قلب سگی
هر آنچه باید پیش از خرید کتاب قلب سگی بدانید
اگر به ادبیات روسیه، طنز سیاه و داستانهای علمیتخیلی با رویکرد سیاسی علاقه دارید، مطالعه کتاب قلب سگی نوشته میخائیل بولگاکف انتخابی بسیار ارزشمند است. این اثر با ترجمه آبتین گلکار توسط نشر ماهی منتشر شده است.
درباره کتاب قلب سگی درباره چیست؟
قلب سگی مشهورترین اثر طنز انتقادی بولگاکوف است که صراحت ضدکمونیستیاش باعث شد تا سالها پس از مرگ او امکان انتشار نیابد. داستان روایتگر جراحی عجیبی است که در آن، قلب و غده هیپوفیز یک انسان شرور به یک سگ خیابانی پیوند زده میشود. نویسنده از طریق این پیوند غیرطبیعی، اسطوره ایدئولوژیک آفرینش «انسان نو» یا «انسان شوروی» را به چالش میکشد.
درباره میخائیل بولگاکف نویسنده کتاب قلب سگی
میخائیل بولگاکف، داستاننویس و نمایشنامهنویس نامدار روس، در آثار خود با رویکردی انتقادی به کالبدشکافی نظام توتالیتر شوروی میپرداخت. صراحت او در نقد ساختارهای سیاسی باعث شد بسیاری از آثارش در زمان حیات او ممنوعالچاپ بمانند و خوانندگانش از خواندن آنها به هراس بیفتند.
میخائیل بولگاکف در کتاب قلب سگی چه روایتی خلق کرده است؟
نویسنده روایتی تمثیلی، گزنده و جسورانه خلق کرده است که نشان میدهد مهندسی اجتماعی و ایدئولوژیهای تحمیلی چه فجایعی به بار میآورند. تم اصلی این اثر نقد سطحینگری است؛ اینکه چگونه تزریق مفاهیم پیچیده به ذهنی تربیتنشده، هیولایی اجتماعی میآفریند.
چرا کتاب قلب سگی را بخوانیم؟
این کتاب یکی از کوبندهترین نقدهای ادبی بر انقلابهای کمونیستی و تلاش برای تغییر اجباری ماهیت انسان است.
- شیوه روایت: طنزآمیز، پرکشش، نمادین و ترکیبشده با عناصر علمیتخیلی.
- شخصیت پردازی: تمرکز بر تحول یک سگ ولگرد به یک شهروند بیفرهنگ و متکبر که نمادی از پرولتاریای تازه به دوران رسیده است.
- فضای داستان: فضای سرد، تاریک و ملتهب مسکو در سالهای پس از انقلاب.
- زبان اثر: انتقادی، کنایهآمیز و بسیار روان که به لطف ترجمه عالی آبتین گلکار خواندنیتر شده است.
این کتاب برای چه کسانی مناسب است؟
- علاقهمندان به ادبیات کلاسیک روسیه و آثار میخائیل بولگاکف.
- دوستداران داستانهای تمثیلی، طنز سیاسی و انتقادی.
- کسانی که به بررسی پیامدهای مهندسی اجتماعی و نظامهای توتالیتر علاقه دارند.
جملات کتاب قلب سگی
سگی که نامش شاریک بود دراز به دراز روی تخت باریک جراحی افتاده بود و سرش بیهیچ اختیاری روی بالش مشمع سفید این طرف و آن طرف میافتاد. موهای شکمش کاملاً تراشیده شده بود و حالا دکتر بورمنتال، شتابزده و نفسزنان، با ماشینی که پر از مو شده بود، سر شاریک را میتراشید. فیلیپ فیلیپوویچ کف دستهایش را به لبهی میز تکیه داده و چشمانش از پشت عینک براقی که به دو حلقهی زرین شباهت داشت، نظارهگر این عملیات بود. فیلیپ فیلیپوویچ با هیجان و التهاب میگفت: «ایوان آرنولدوویچ، مهمترین لحظهی کار وقتی است که من وارد ناحیهی زین ترکی میشوم. تمنا میکنم بیمعطلی ساقهی غدهی هیپوفیز را به دستم بدهید و بلافاصله بخیه بزنید! اگر من در آنجا خونریزی داشته باشم، هم زمان را از دست میدهیم و هم سگ را. البته سگ که دیگر همینطوری هم شانسی برای زنده ماندن ندارد.» سپس مکث کرد، چشمها را ریز کرد، با نوعی پوزخند به چشم نیمهبستهی سگ خفته نگاهی انداخت و افزود: «میدانید، دلم به حالش میسوزد. تصورش را بکنید، به او عادت کرده بودم.»
صفحه ۸۶
امتیاز دهید!
ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید