طومار شیخ شرزین فیلمنامهای از بهرام بیضایی است که در سال 1365 به نگارش درآمد و در انتشارات روشنگران و مطالعات زنان چاپ شد. این کتاب هم جز آثاری است که بیضایی موفق به ساختن نسخهی سینمایی آن نشد. محمد تونجی این فیلمنامه را با نام «صحیفة الشیخ شرزین» به عربی ترجمه کرده است. در ادامه مروری داریم بر خلاصه داستان، شخصیتها و قالب این کتاب.
تفاوت نمایشنامه و فیلمنامه؛ طومار شیخ شرزین بهرام بیضایی در چه قالبی نوشته شده است؟
علاقهمندان نمایشنامه بیشتر از علاقهمندان فیلمنامه هستند. هر چند ممکن است این دو نوع ادبی در نگاه اول از لحاظ ساختاری شبیه به هم برسند، اما تفاوتهایی اساسی با یکدیگر دارند. بنابراین ذکر چند نکته دربارهی این تفاوتها میتواند راهگشا باشد.
نویسندهی نمایشنامه زمان نگارش به محدودیت زمانی و مکانی توجه دارد، چراکه نمایش تنها روی صحنهی تئاتر اجرا میشود؛ اما فیلمنامهنویس آزاد از این محدودیتهای زمانی و مکانی داستان خود را مینویسد. در سینما امکان نمایش تصاویر خارجی و قاببندی به صورت متعدد و متنوع وجود دارد، اما در تئاتر اینگونه نیست و به همین دلیل با وجود تغییر صحنه در طول نمایش تعداد قطعات یا عناصر متحرک کمتر است.
در نمایشنامه ابزار اصلی نویسنده دیالوگ اما در فیلمنامه اساس عمل و کنش است. تمرکز اصلی نمایشنامه بر کشمکشهای فردی است؛ کشمکش با افراد نزدیک به کاراکترها، اما در فیلمنامه کشمکش اجتماعی برجسته و به واسطهی افراد بیشتری نمایش داده میشود.
«طومار شیخ شرزین» برخلاف بسیاری از آثار شناختهشدهی بهرام بیضایی، در قالب فیلمنامه نوشته شده است. این اثر از نظر ساختار و شیوه روایت با نمایشنامه تفاوت دارد؛ زیرا علاوه بر دیالوگ، بر توصیف صحنه، حرکت شخصیتها و تصویرسازی سینمایی نیز تکیه میکند. شناخت این تفاوتها به درک بهتر زبان و شیوه روایت فیلمنامه بهرام بیضایی کمک میکند.
داستان کتاب طومار شیخ شرزین؛ نبرد دانایی با جهل
«میدیدند کتابی متحرک است، و بیش از آن اندیشهها که به حبس کتابی درآید بر زبان وی جاری است!»
به راستی همین جمله گویای شخصیت اصلی داستان، شرزین دبیر، است؛ کسی که به خاطر ستایش خرد و دانایی فجایع بسیاری را از سر میگذراند. شرزین زبانی سرخ دارد مانند حلاج که بانگ انا الحق زد، اما به کجا میرسد این آوای غریب؟ زمانی که همگان سعی در انکار حقیقت دارند، زمانی که مصلحتاندیشی جایگزین راستخواهی شده است، سخنان شرزینها کجای این پهنهی خاکی را متأثر میسازد؟
مصلحتاندیشی واژهی غریبی نیست. از زندگی روزمره گرفته تا کارهای بزرگ و کوچک همه به دنبال مصلحتاند و این به خودی خود موضوع بدی نیست، اما اگر باعث کوری انسان در برابر هر حقیقتی شود بد که هیچ، فاجعهبار است؛ مانند فاجعهی زندگی شرزین. شرزین نویسندهی دربار همایونی و عهدهدار نسخهبرداری از کتابی تحت عنوان شروحالظفر است. اما خودش کتابی مینویسد به نام دارنامه که در وصف و مدح داناییست. بله! دانایی. مشکل اصلی از همین کتاب شروع میشود که از دید شیوخ سراسر کفر و بدگوییست و بوی فلسفه و زندقه میدهد. آنها دارنامه را کتابی معرفی میکنند در علم جهالت و آن را بدعت میدانند. درست شبیه به اعتقادات اهل ظاهر که پرسش را بدعت میدانستند. این مانند عقیدهی شیوخ در باب کتاب شرزین است. آنها هم معتقد به ظاهر و از تفسیر کلام خدا بیزارند.
شرزین هم برای رهایی از مرگ دارنامه را اثر بوعلی خواند. با این کار او چه اتفاقی افتاد؟ گمانم قابل حدس باشد. حال که اثر منسوب به بوعلیست، رنگ و روی دیگری دارد و سرشار از حکمت است! شرزین بار دیگر اثر را از آن خود معرفی کرد اما دیگر هیچ کس حرفش را نپذیرفت، زیرا به گفتهی شیوخ آن گنجینهی علم نمیتواند کار نوآموزی چون او باشد.
در این بخش جدای از اینکه نشان داده شد صاحبان قدرت چقدر با عقل و خرد مخالفاند و انسان را موجودی کاملاً بیاختیار میدانند که هر کارش به خواست خداست، موضوع انتساب به میان میآید. «شرزین: اگر اندیشه نمیبایستی ما را خرد نمیبخشیدند.
استاد: عقل بازیچهست؛ از نیک و بد آنچه هست خواست اوست.»
کاری که شرزین کرد در واقع نهایت زیرکی او را نشان داد و او این انتساب را به قصد رسوا کردن شیوخ انجام داد و نتیجهای که به دست آورد جز نگونبختی نبود. هر چند که خودش مصرانه به پیشواز آن رفت. بعدها دوباره اعلام کردند که این کتاب کفرآمیز از بوعلی نیست و به جرم نگارش این کتاب و انتسابش به بوعلی دندانهای شرزین را شکستند و او را از شهر راندند. انگار نادانی گوشه و کنار شهر را گرفته و بوی گندش هر مغزی را پر کرده بود. «با شما از زخمی سخن میگویم برآمده از نیزههای نادانی، و ما همه قربانی آنیم.»
از زمان سقراط تا به امروز به شکلهای مختلفی جدال با دانایی وجود داشته است که غالباً یک سر دعوا قدرتمندان و حاکمان بودهاند. علل این مخالفتها بسیار است و گاه ریشه در شخصیت افراد دارد، اما شاید بحث چیز دیگری باشد. مثلاً موضوع، پایبندی به اعتقادات باشد. اغلب وقتی موضوع جدیدی مطرح میشود که متضاد با تفکرات ماست اولین واکنش، مقاومت در پذیرش آن موضوع است. تغییر ذاتاً دشوار است، حال فرض کنیم که این تغییر موجب فروپاشی عقاید قدیمیمان شود! اینکه دارنامه را بدعت دانستند هم گوشهای از این تعصبات را نشان میدهد.
تازه این شروع آوارگی او بود. همه از پناه دادن و کمک به او منع شدند. در این بین عیدی-یکی از شاگردان شرزین که بعد از سالها طومار دادخواهی شرزین را یافته است و آن را بازگو میکند- دست کمک به سوی شرزین دراز کرد که او را هم منع کردند.
درد دیگر شرزین با دیدن آبنارخاتون شروع شد؛ خاتونی زیبا که شرزین دلبستهاش میشود و درخواستش از او این است که چشمش همیشه به خاتون باشد. خاتون هم با کندن چشمهای شرزین آرزویش را برآورده میکند! شرزین باز هم در این رویداد اسفناک دم نمیزد و به جای دشنام دادن به خاتون، دردها و زخمهای روحش را میبیند. بیضایی در این بخش اندک و مختصر به ستمهای وارد شده بر بانوان اشاره میکند؛ زخمهايی که به قول هدایت «مثل خوره در انزوا روح را آهسته میخورد و میتراشد. اين دردها را نمیشود به كسی اظهار كرد چون عموماً عادت دارند كه اين دردهای باورنكردنی را جزو اتفاقات و پيشآمدهای نادر و عجيب بشمارند.» ممکن است ذکر داستان عاشقانه در بین این ماجرا کمی بیربط به نظر برسد، اما گفتوگوی شرزین دربارهی آبنارخاتون این ارتباط مفهومی را ایجاد میکند.
نمادشناسی دارنامه در فیلمنامه طومار شیخ شرزین
«روز اول قلم را در مرکب فرو بردم و بر کاغذ آوردم، از آن خون بر صفحه جاری شد، پوست کاغذ شکافت؛ خون هزار کس در هر سطر میجوشید.» شرزین با نگارش این کتاب سعادت و شقاوت را از آن خود کرد. با پایبندی به عقایدش سعادت ابدی را به دست آورد، اما با همین کار نگونبختی دنیوی هم گریبانگیرش شد و نتایج تصمیماتش ضربات سختی بر جسم و روحش وارد کرد. گویی باید برای سعادت ابدی بهایی سنگین پرداخت و شرزین هم بهایش را با جانش داد.
دارنامه کتابی است که عاقبت مکتوب کردنش برای شرزین مرگ و نیستی است، با وجود اینکه مفاهیمش نباید چیزی جز خوشی به ارمغان آورد. با انتخاب این اسم گویی خود میدانست که پایان راهش به کجا کشیده میشود. شاید ظاهراً او را به دار نکشیدند اما مرگش چیزی از مصلوب شدن کم ندارد. با این وجود باز هم دارنامه صفت خرد است و بس.
بررسی ساختار روایی فیلمنامه طومار شیخ شرزین
این اثر پیوسته از حال به گذشته برمیگردد و با این وجود موجب گمراهی خواننده نمیشود و با رفتوبرگشت مدام انگار خواننده حوادث را زندهتر حس میکند. روایت داستان فیلمنامه از زبان عیدی هم به همین صورت آغاز میشود. نویسنده با استفاده از این روش سعی در نشان دادن همزمانی کنش و واکنش کاراکترها دارد. برای مثال کنش همان وقایعیست که در گذشته برای شرزین رخ میدهد و واکنش در زمان حال و بیشتر از جانب صاحبدیوان نشان داده میشود. به بیانی ارتباط تا حدی گامبهگام بین گذشته و حال وجود دارد. نکتهی دیگر در استفاده از این نوع روایت، فاش نشدن ناگهانی وقایع -یا در این داستان فجایع- است؛ حوادث تلخی که پشت سر هم برای شرزین اتفاق میافتد و هر کدام باعث بروز واکنشهای متفاوتی در شخصیتها میشود.
در ابتدای متن گفته شد که فیلمنامه بهرام بیضایی عموماً بر عمل تکیه دارد، اما در این اثر علاوه بر آن تأکید بسیاری بر دیالوگها میشود. چنانکه بیشتر مکالمات و جملات بار معنایی عمیقی دارند و حتی بخشی از اوایل کتاب با نوعی بحث و جدل بین شرزین و شیوخ پیش میرود که کمی یادآور دیالکتیک سقراطی است. جدالهای شرزین هم با افرادی است که در گفتمانشان سفسطه میکنند و این سفسطه قبلتر تا حدی شرح داده شد.
«طومار شیخ شرزین» هم مثل دیگر کتابهای بهرام بیضایی زبان خاص نویسنده را در خود دارد و آن کهنگی نحوی و لغوی مشهود است. به همین خواننده ممکن است علاوه بر لغات عربی فراوان با کلمات فارسی مهجوری چون خریطه، شنگرف، بیرق و پوزار هم مواجه شود.
توصیفاتی که در این اثر ذکر شده قابل بحث است، چراکه احساسات خواننده را بیدار میکند هرچند که شاید امکان به تصویر کشیدن آن در فیلم وجود نداشته باشد. با هم چند نمونه از این توصیفات را مرور کنیم که کنایهوار است. برای مثال شرزین در توصیف جلادان میگوید:« من به جلادان میآموزم که گردن ما را با احترام بیشتری بزنند، و پیش از فرو کردن آهن سرخ در چشمان ما نام خدا را بر زبان بیاورند!» یا در وصف موشها «موشها به کار جویدن کتاب مشغولند. اندیشهها را میجوند و خود را فربه میکنند ولی نه با اندیشه.» انگار نویسنده هر جا که قصد دارد به کسی یا موضوعی در لفافه اشاره کند، از توصیفات تشبیهگونه و ظریفتری استفاده میکند.
دیالوگهای این اثر نمونهی بارزی از ایجاز است؛ ایجاز در جملات و توصیفات. بیضایی حتی در چند بخش تمامی داستان زندگی شرزین را در یک پاراگراف یا حتی در قالب سه جمله از زبان کاراکترهای مختلفی گفته است.
شخصیتهای کتاب طومار شیخ شرزین؛ شرزین، مسخره و دیگر شخصیتها
این اثر شخصیتهای نسبتاً زیادی دارد که حضور برخی مانند صاحبدیوان و عیدی ثابت و حضور برخی چون آبنار و غیرت کوتاه و گذراست. اما دو کاراکتر "مسخره" و "فضول" با وجود حضور کوتاهی که دارند، جهتدهنده به سیر حوادث داستان هستند. انگار این دو شخصیت وظیفه دارند که مسائل مختلفی را به شکلی تمسخرگونه به مخاطب نشان دهند. « فضول: آه استاد، پندی به من بفروش. شرزین: [دست دراز میکند] پیش میگیرم. [فضول سکهای میدهد] به کسی که پند میفروشد اعتماد مکن! فضول: [خشمگین] پس بده!
شرزین: آن که پول به پند دهد ابله است و آن که باز دهد ابلهتر!»
حتی "مسخره و کارهایش زمان جدال شرزین با بزرگان مرا به یاد نقش همسرایان در نمایشنامههای کلاسیک یونانی انداخت. «همسرایان، بهطور معمول، مستقیماً در کنش دخالت نمیکردند و نقش آنان، تا آنجا که به پیرنگ مربوط بود عمدتاً به تفسیر محدود میشد. از این رو همسرایان اغلب از دید تماشاگر امروزی، مردد یا منفعل به نظر میرسند.» این گروه افراد به پیشروی نمایش کمک میکنند و شخصیت مسخره هم همین حس را به خواننده القا میکند با وجود اینکه مخاطب با گروهی از مسخرهها روبهرو نیست.
«مسخره: معلمان گرانمزدند، خلاف من که علم رایگانی میدهم و مزد از التماس میگیرم.
شرزین: آه، این فروتنی را از کجا آموختهای؟
مسخره: از گرسنگی!»
نماد خواب و عالم غیب در طومار شیخ شرزین
یکی از موضوعات مورد بحث در عرفان و تصوف خواب و عالم خواب است. اعتقادات مختلفی در باب آن وجود دارد. برای مثال حکما معتقدند که خواب بر جانداران عارض و حرکات و احساسات غیرارادی و غیر ضروری در آن متوقف میشود، اما حواس باطنی بیدارند. اما « خواب برای صوفیه کلید و حل مشکلات است و ما در داستانهای صوفیان بسیار میخوانیم که وقتی گرفتار مشکلی در امر دین یا دنیا شدهاند راه حل و رهایی را در خواب یا واقعه جسته و یافتهاند.» صوفیان خواب را از راههای کشف میدانند که در آن روح متصل به عالم غیب است و انسان پاسخ مشکلش را متوجه میشود. در آخر اینکه خواب را به دو نوع تعبیرپذیر و تعبیرناپذیر تقسیم میکنند. در چند بخش از ماجرای شرزین هم این پدیدهی خواب وجود دارد: خواب عیدی که شرزین آتشی را به او نشان میداد، خواب کنیز که شرزین را دیده بود درحالی که قلمهایش را برای گرم کردن در آتش میانداخت، خواب جلدگر که شرزین پرندهای را به او نشان میداد که فریادکشان خون از گلویش جاری بود و خواب غیرت، از اهالی روستا، که شرزین به او گفته بود شیپور مرا به بازار ببر چراکه خریداری خوب دارد.
در هر کدام از این خوابها تعبیری وجود دارد، تعبیر برخی شفاف و برخی مبهم است. شرزین در خواب عیدی آمد تا طومار دادخواهیاش پیدا شود و در واقع این امکان را به نویسنده داد که داستان شرزین را بازگویی کند و امکان تعریف ماجرا با خواب عیدی شروع شد. خواب کنیز معانی پنهانتری دارد؛ همان عنصر آتش که در خواب قبلی هم بود در اینجا نقش برجستهتری پیدا میکند. آتش شاید همان نادانی مردم باشد که شرزین داناییاش را در آن میسوزاند. قلم را هم میتوان نمادی از دانایی یا کتاب شرزین دانست. شاید هم مقصود او این بوده که ای کنیز با تعریف داستان من برای خودت چیزی جمع کن همانطور که من با سوزاندن قلمهایم خود را گرم میکنم. در خواب جلدگر آن پرندهی زخمی احتمالاً خود شرزین است. پرنده عموماً نماد آزادی است و شرزین زندگیاش را برای به دست آوردن آن صرف کرد اما با وجود دستیابی به آزادی زخمی و ملول است. « حالا از آن قلمها که تراشیدم، دو چوب زیر بغل دارم.» او به آزادی رسید اما در این راه زجری نبود که متحمل نشود. خواب "غیرت" هم که مشخص است، اما قصد شرزین باز هم شاید سودرسانی به غیرت و مشخص شدن سرانجامش بوده است. انگار تمامی این خوابها در پیشروی و جهتگیری داستان نقشی پررنگ دارند و خواننده هر بخش از زندگی شرزین را توسط یکی از کاراکترها متوجه میشود؛ مانند ماجرای شرزین و آبنارخاتون که پیشتر گفته شد. این داستان به واسطهی کنیز آبنارخاتون و بعد از سالیان بازگو میشود. شرزین در این قسمتها علاوه بر جنبهی عالمانه، بعدی روحانی هم پیدا میکند و شخصیتش در هالهای از طهارت و روحانیت قرار میگیرد.
جملات و دیالوگهای ماندگار کتاب طومار شیخ شرزین
«شرزین: رعیت صفر است- تا بدانی- رعیت را در شمار صفر آور، و بزرگان همه عددند، سلطان و سالاران برترین شمارهاند. سلطان نه است و وزیران و چاکران و سالاران و دیوانیان هشت و هفت و شش و پنج و چهار و سه و دو و یک و رعیت صفر است. با این همه بهای هر سلطان به رعیت است، و هیچ عدد بی صفر بزرگ نشود، چنان که هزار بی صفرهاش بیش از یک نیست. بدان که رعیت هیچ مینماید و بیش از همه است.»
«آري آدميان به آينهها شبيهاند. آينهی زنگار بسته ترا کدر نشان میدهد، و آينهی ترک خورده ترا شکسته، و آينهی صيقلين يا مواج ترا صاف يا معوج. و اين جز آنست که تو صاف باشي يا شکسته يا کدر يا زنگار بسته. من گاهی آينهی دق بودهام، و گاهی به تلنگری ترک برداشتهام. من گاهی به کلی خرد شدهام، و در هزار تکهی من هزار تصوير خرد شما پيدا بود.»

ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید