برگرفته از کتاب "احتیاط کنید سرتان به لوستر نخورد" نوشته‌ی رسول یونان، نشر ثالث

احتیاط کنید سرتان به لوستر نخورد

احتیاط کنید سرتان به لوستر نخورد
۲۰ مهر ۱۳۹۹
1 دقیقه مطالعه
امتیاز دهید!

«نمی‌شه فردا بری، می‌ترسم به قطار نرسی!»

زن بی‌آنکه نگاه کند جواب داد: «تو نگران من نباش! می‌رسم.»

مرد فرصت را غنیمت شمرد و گفت:

«آخه چه جوری می‌خوای به ایستگاه بری!»

زن با زهرخندی که لبانش را از هم باز کرد جواب داد:

«همون‌جوری که وقتی منو این‌جا تنها می‌ذاشتی خودمو به بیمارستان و نمی‌دونم جاهای دیگه می‌رسوندم!»

مرد، او را خیلی تنها گذاشته بود. شب‌ها و روزهای بی‌شماری را تک و تنها در این خانه دورافتاده سپری کرده بود. مرد همیشه با دوستانش بود و طوری با او برخورد می‌کرد که انگار وجود ندارد.

خیلی از آدم‌ها کنار ما هستند که جاهای خالی زندگیمان را پر می‌کنند اما ما آن‌ها را نمی‌بینیم. وقتی رفتند و جاهای خالی دوباره خودشان را نشان دادند تازه به اهمیت حضور چنین آدم‌هایی پی می‌بریم. اما دیگر دیر شده و کاری از دست ما برنمی‌آید.

باز مرد بی‌آن‌که به زن اطلاعی بدهد به سفر رفته بود و پس از ده روز، امروز ظهر به خانه برگشته بود؛ اما نه‌تنها معذرت‌خواهی نکرده بود بلکه در جواب اعتراض او تشر زده بود که به تو مربوط نیست. بعد به اتاقش رفته بود و استراحت کرده بود. زن به این نتیجه رسیده بود که باید برود. به پدرش تلفن کرده بود که دارد برای همیشه پیش او برمی‌گردد. 

احتیاط کنید سرتان به لوستر نخورد
متاسفانه این کتاب موجود نیست

رسول یونان، احتیاط کنید سرتان به لوستر نخورد، چاپ اول،نشر ثالث

نظر شما درباره این مطلب چیست؟ منتظر خواندن دیدگاه شما هستیم.
امتیاز کاربران
prev مطلب قبلی عزیزم لطفا تهرانی باش مطلب بعدی پارچه فروش عاشق prev

سوالات متداول

نشر ثالث.
دیدگاه کاربران
ارسال دیدگاه

هیـچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است!

اولین دیدگاهتان را بنویسید
مطالب پیشنهادی
بر اساس:
دسته‌بندی ناشر
جدیدترین نویسندگان
جدیدترین مترجمان
جدیدترین ناشران کتاب
جدیدترین ناشران مجله
جستجو بر اساس دسته بندی