کتاب عوضی
هر آنچه باید پیش از خرید کتاب عوضی بدانید
اگر به ادبیات داستانی معاصر فرانسه، داستانهای طنز سیاه و موقعیت، و واکاوی بحران هویت انسان معاصر در جامعه مدرن شهری علاقه دارید، مطالعه کتاب عوضی نوشته ژوئل اگلوف با ترجمه اصغر نوری و چاپ نشر افق، انتخابی بسیار ارزشمند و تأملبرانگیز است.
درباره کتاب عوضی
این رمان داستانی طنزآمیز، اضطرابآور و پرکشش درباره مردی بدون نام و هویت مشخص است که همیشه با دیگران اشتباه گرفته میشود یا اصلاً بهجا آورده نمیشود؛ چرا که چهرهای کاملاً معمولی دارد و خود نیز از شناسایی هویت واقعیاش عاجز است. او مدام بهدنبال خودش میگردد و میکوشد خودِ واقعیاش را به دیگران ثابت کند، اما در برخورد با هر آدم تازهای هویتی جدید مییابد. تنها کسی که او را با کس دیگری اشتباه نمیگیرد، عمهی پدربزرگش است؛ زن کهنسالی که بهکلی ارتباطش را با زمان حال از دست داده و هنوز در دوره جنگ جهانی دوم زندگی میکند. نویسنده با بهرهگیری از طنز موقعیت و ایجاد تعلیقی طولانی میان صحت یا عدمصحت حرفهای راوی، مفاهیم بزرگی چون هویت، دوستی، اخلاقیات و عشق را در دنیای مدرن به چالش میکشد.
درباره ژوئل اگلوف
ژوئل اگلوف در رشته سینما تحصیل کرده و فعالیتش را با فیلمنامهنویسی و کار در سینما آغاز کرده است؛ از این رو ساختن شخصیتی که در عین انتزاعی بودن، حضوری کاملاً روشن و تصویری واضح برای مخاطب داشته باشد، حاصل تجربه او در سینماست. رمان عوضی (۲۰۰۸) اثر دیگری از اوست که پس از رمان موفق منگی (برنده جایزه لیورانتر) به نگارش درآمده است.
درباره اصغر نوری
اصغر نوری این اثر را مستقیماً از زبان اصلی (فرانسوی) به فارسی برگردانده و با درک ظرائف طنز سیاه و لحن خاص اگلوف، برگردانی دقیق و روان به خوانندگان ارائه داده است.
چرا کتاب عوضی را بخوانیم؟
- کالبدشکافی بحران هویت: پرداختی هنرمندانه و طنزآمیز به انسان مدرنی که همهکس است و هیچکس نیست.
- طنز موقعیت و تصویرسازی سینمایی: خلق فضایی خندهدار، غمانگیز و تعلیقآمیز با متنی متکی بر تکنیکهای تصویرسازی سینما.
- نقد مفاهیم زیست مدرن: مواجهه با بیعمقی و سطحیشدن روابط انسانی، اخلاق و هویت در جوامع شهری.
این کتاب برای چه کسانی مناسب است؟
- علاقهمندان به ادبیات معاصر فرانسه و رمانهای با محوریت بحران هویت و طنز سیاه.
- دوستداران آثار ژوئل اگلوف و کسانی که به داستانهای روانشناختی، انتزاعی و تصویرگرا علاقه دارند.
جملات کتاب...
یک شب که برمیگشتم خانهام، حواسم پرت بود. ژوزف چند روز پیش رفته بود، بعد از آنکه بیشتر از سه هفته بهش پناه داده بودم و اگر نگویم دلم براش تنگ شده بود، اگر بگویم مبالغه کردهام، اما پنهان نمیکنم که جاش توی خانهام خالی بود. برای عوض کردن حالوهوا، اغلب تا جایی که میتوانستم بیرون میرفتم و خسته و کوفته برمیگشتم، و هربار یاد این خاطره میافتادم که ژوزف با حالتی دفاعی ازم استقبال میکرد، به محض اینکه صدای پام را توی پاگرد و صدای کلید را توی قفل میشنید، میپرید روی اسلحهاش و باعجله پشت در قایم میشد.
صفحه 78
امتیاز دهید!
ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید