کتاب سوگ مادر
به کوشش حسن کامشاد
هر آنچه باید پیش از خرید کتاب سوگ مادر بدانید
اگر به ادبیات خاطرهنویسی، جستارهای عمیق روانشناختی دربارهی از دست دادن و آثار برجستهی شاهرخ مسکوب علاقه دارید، مطالعه کتاب سوگ مادر نوشتهی شاهرخ مسکوب با گردآوری حسن کامشاد و چاپ نشر نی، انتخابی بسیار ارزشمند است.
درباره کتاب سوگ مادر درباره چیست؟
این کتاب مجموعهای تکاندهنده از یادداشتهای روزانه و پراکندهی شاهرخ مسکوب است که در دوران بیماری و پس از درگذشت مادرش (عصمت) به رشتهی تحریر درآمده است. مسکوب در این نوشتههای خالص و بیپرده، رنج عمیق فراق، بحرانهای روحی ناشی از مرگ مادر و تقابل انسان با حقیقت تلخ نیستی را با نثری بینظیر روایت میکند.
درباره شاهرخ مسکوب
شاهرخ مسکوب (۱۳۰۴–۱۳۸۴)، نویسنده، مترجم، شاهنامهشناس و یکی از بزرگترین جستارنویسان معاصر ایران است. او با تسلطی ژرف بر زبان و فرهنگ فارسی، آثار ماندگاری همچون سوگ سیاوش، روزها در راه و ارمغان مور را به یادگار گذاشته و در سالهای پایانی عمر خود در پاریس از دنیا رفت.
روایت خلقشده توسط نویسنده
مسکوب در این اثر با نثری صمیمانه و دور از هرگونه پیرایه، خلوتگاهی صریح از درونمایههای سوگ، دلتنگی و وابستگیهای عمیق عاطفی خلق کرده است. این یادداشتها آینهای تمامنما از رنج فرسایشگرای مرگ و تلاش فرزندی برای زنده نگه داشتن یاد مادر در درون خود است.
چرا کتاب سوگ مادر را بخوانیم؟
- شیوه روایت: یادداشتهای شخصی و دلنوشتههای خالصانهی فاقد نقاب و ملاحظات مرسوم انتشاراتی.
- شخصیت پردازی و محتوا: واکاوی دقیق و صمیمانهی عواطف انسانی در مواجهه با سختترین ضربهی عاطفی زندگی.
- فضای داستان: فضایی سرشار از اندوه، تسکین، جستوجوی معنای حیات و پیوند عمیق عاطفی میان مادر و فرزند.
- زبان اثر: نثری فاخر، استوار، دلنشین و برخاسته از تسلط بینظیر مسکوب بر واژگان زبان فارسی.
این کتاب برای چه کسانی مناسب است؟
- علاقهمندان به ادبیات خاطرهنویسی، جستارها و دلنوشتههای فلسفی و عاطفی.
- کسانی که با تجربهی تلخ سوگ و از دست دادن عزیزان مواجه بودهاند و به دنبال مرهمی صمیمانه هستند.
- دوستداران سبک نگارش و اندیشههای عمیق شاهرخ مسکوب.
جملات کتاب سوگ مادر
چند روزیست که از نوشتن گریزانم. هنوز نمیخواهم مرگ مادرم را باور کنم و انگار نوشتن دربارة این مرده مرگ او را مسجّل میکند. حداقل این است که مرا به شدّت خسته میکند. روزهای بدی است. خدایا تو که میتوانی آن بهشت كذایی را بیافرینی چرا ما را اسیر چنين جهنمی کردهای. به تو هیچ امیدی ندارم. هرچه هست در من است به شرطها و شروطها. خندهدار است ولی راستی انگار اعصابم درد میکند. همه این روزهای اخیر جانم لخت و سنگین بوده است گویی سربی در آن است که پیوسته مرا فرو میکشد و زمینگیر میکند. سرم خسته و مغزم تنبل است و چیزی در آن است که از کوفتگی فروافتاده است. مثل مردی که از راهی سخت و دراز رسیده باشد و از فرط خستگی گرسنگی و تشنگی را از یاد برده بر آستانة در خانهاش به خاک افتاده باشد. فکرم مثل خمیر فروریختهای لخت و رهاست. ولی هنوز از نومیدی نشانی نیست.
صفحه ۵۳
امتیاز دهید!
ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید