خدا تو را گرفتار و اسیر این مرد نکند
کتاب بامداد خمار؛ معرفی، خلاصه داستان و نقد رمان فتانه حاج س...
از همین رو، میگفتند لباس های قشنگ پوشیده | همه خیلی تیپ میزدند | من هم خواستم تیپ بزنم | نزدیک آمدن میهمانها رفتم و ژل را ورداشتم و مثل شامپو خالی کردم روی سرم | هر چه ورز میدادم میدیدم سیخ سیخی که نمیشود هیچ، بدتر خیس هم میشود
صفحه47
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید