کتاب ارمیا
هر آنچه باید پیش از خرید کتاب ارمیا بدانید
اگر به ادبیات داستانی معاصر ایران، رمانهای اجتماعی با درونمایههای عرفانی و آثار برجستهی رضا امیرخانی علاقه دارید، مطالعه کتاب ارمیا، انتخابی بسیار ارزشمند است.
درباره کتاب ارمیا
این رمان، داستان جوانی متمول به نام ارمیا است که خانواده و زندگی راحت خود را در شمال تهران رها میکند و به جبهههای جنگ میرود. با شهادت صمیمیترین دوستش، مصطفی، دنیای ارمیا دگرگون میشود. او پس از پایان جنگ به تهران بازمیگردد اما نمیتواند با ارزشهای تغییریافتهی جامعهی پس از جنگ ارتباط برقرار کند و احساس بیگانگی عمیقی میکند؛ به همین دلیل برای یافتن آرامش راهی معدنی در شمال کشور میشود. این اثر روایتی تأثیرگذار از تضادها، تنهایی و جستجوی معنا است.
درباره رضا امیرخانی
رضا امیرخانی، نویسنده و منتقد نامآشنای ایرانی است که با نثری خاص، نوآورانه و نگاهی انتقادی به مسائل اجتماعی و فرهنگی میپردازد. «ارمیا» اولین رمان اوست که در دههی هفتاد منتشر شد و نویدبخش ظهور نویسندهای صاحبسبک و دغدغهمند در ادبیات معاصر ایران بود.
روایت خلقشده توسط نویسنده
امیرخانی با استفاده از تقابل دو جهان کاملاً متفاوت (فضای معنوی جبهه و فضای مادی شهر)، روایتی دراماتیک و انتقادی خلق کرده است. او بحرانهای روحی یک بازماندهی جنگ را با مفاهیم عرفانی پیوند میزند تا تصویر عمیقی از تنهایی انسان آرمانگرا در دنیای امروز ارائه دهد.
چرا کتاب ارمیا را بخوانیم؟
- نگاه انتقادی: بررسی تضادهای فرهنگی و اجتماعی در جامعهی در حال گذار پس از جنگ.
- درونمایه عرفانی: پرداختن به سلوک روحی، دلبستگیها و مفاهیم عمیق معنوی در قالب یک داستان جذاب.
- شخصیتپردازی: خلق شخصیتی ملموس که نماد نسلی آرمانگرا، سرگشته و تنهاست.
این کتاب برای چه کسانی مناسب است؟
- علاقهمندان به ادبیات معاصر ایران و رمانهای اجتماعی-انتقادی.
- دوستداران داستانهایی با محوریت بحرانهای هویتی، معنوی و تقابل سنت و مدرنیته.
- مخاطبانی که میخواهند با اولین تجربهی داستاننویسی و شکلگیری قلم رضا امیرخانی آشنا شوند.
جملات کتاب ارمیا
دستش را بالا برد. بهرغم میل شدیدش به استفاده از کلون، زنگ زد. در با صدای نالهای که از درهای چوبی قدیمی میآید، باز شد.
جلو در قامت بلند مصطفا، با لبخندی روی چهره جا گرفته بود. هر دو میخواستند زودتر سلام کنند. اما چشمها اجازه نمیدادند. دو آوای سلام به هم پیچیدند و یکی شدند. هر دو خندیدند. ارمیا گفت: «اگر میگذاشتی یکی زودتر سلام کند هفتاد حسنه برده بودیم.»
- 35، 35 مساوی. قبوله؟
- بزن قدش.
دستها همدیگر را در آغوش گرفتند.
اندکی بعد دستهای بزرگ مصطفا شانههای عریض ارمیا را به خود فشردند. انگشتهای مصطفا راهی میان موهای پیچیده و شانهنخورده و مشکی ارمیا گشودند و تا انتهای ریش بلندش کش آمدند و بعد هر دو با شرمی نامعلوم همدیگر را بوسیدند. انگار که سالهاست همدیگر را ندیدهاند. دو روز بیشتر نبود که از جبهه آمده بودند.
امتیاز دهید!
ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید