کتاب یک روز سر فرصت
نعمت،پدر ملکه اصلاً خانه اش را در دهکرد دوست نداشت. به بهانه کار کردن و مغازه داری در اصفهان زندگی میکرد. دو با هم سر بیبی گلاب هوو آورده بود. شراب خوار ولاابالی بود و این اواخر مرض شد و دو ماه بعد از عروسی ملکه خاتون از دنیا رفت. اما وصف کارهایش همیشه ورد زبان طلعت بود تا ملکه خاتون و ایوب را بیازارد. مادر بزرگ پاهایش را جمع کرد و دست به پیشانی کشید و گفت:
وقتی من خانه ایوب رفتم دو ماهی میشد که پدر ملکه خاتون مرده بود. قبل از آن هم پنج شش سالی به دلیل ورشکستگی زندان بود و از زندان که برگشت دیگر سلامت نبود. همان بیماری باعث مرگش شد.
صفحه15
امتیاز دهید!
ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید