
کتاب گنج
اواخر ماه آوریل ۱۸۸۶ بود و در شهر نوئورو در جزیره ساردنی، مردی میزیست به نام سالواتوره بریندیس، ملقب به «سگ سرخ». سالواتوره حدود پنجاه سال داشت؛ بلند قامت و چهارشانه با ریشی انبوه و فلفل نمکی، چهرهاش سرخ و سفید بود و سفیدی چشمان عجیبش پر از مویرگهای خونین بود. گاه که چشمانش صاف میشدند نگاهش دلنشین میشد و چشمان یک سگ باهوش را تداعی میکرد. شاید به خاطر همین چشمها و قیافه سرخ و سفید آن لقب را به او داده بودند.


«هوش مصنوعی در دستکاری احساسات خیلی خوب خواهد شد.»
مصاحبه با کازوئو ایشی گورو، در بیستمین سالگرد انتشار رمان هرگز مرا رها نکن

از برزخ آشویتس تا گریزگاه معنا
مروری بر کتاب انسان در جستوجوی معنا نوشتهی ویکتور فرانکل

چرا پدرها و پسرها میتوانند گریه کنند؟
معرفی کتاب کودک مردها گریه میکنند نوشتهی جانتی هاولی